داستان| پشت به آینه‌ی زنگار گرفته

  • نوشته‌ی: جمشید محبی - آبان 1392

بانوی پا به سن گذاشته، ایستاده پشت به آینه‌ی زنگار گرفته‌ی عهد بوق، گوشی‌های آی‌پد سفید را برد سمت گوش‌های دریده شده از سنگینی گوشواره‌های قدیم و در ادامه همپای نت‌هایی که می‌شنید، خواند: «رفتم، رفتم/ گریزانم از بیدادت، رفتم/ پشیمانم از آزارت، رفتم/ مکن هرگز یاد مرا/ برو دیگر پیشم میا/ مبر نامم بهر خدا/ شوی تا از دستم رها، رفتم » و پشت چشم نازک کرد!

پیرمرد سپید مو، نشسته روی صندلی روسی زیر آفتاب کم جانی که از زاویه‌ی شرقی پنجره‌ی چوبی رنگساب شده به درون می‌تابید، پاسخ داد: «بیا، بیا/ امیدِ ناامیدی‌ها بیا/ چرا باشی تو دور از ما؟ بیا/ رفتی از چه رو؟/ ای دیر آشنا/ بازآ تا نسوزی، جان مرا/ بیا جانم به قربانت بیا/ بیا دستم به دامانت بیا» و چشم چرخاند طرف گچبری‌های قاجاری روی سقف، برگشت رو به میز توالت و پک آخر مارلبوروی پایه بلند را حواله کرد سمت فضای خالی مقابل آینه. ته سیگار را روی موکت کبریتی طوسی خاموش کرد و خیره به گرامافون قهوه‌ای گوشه طاقچه، آه کشید!/ پایان

بیشتر بخوانید:

https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-cute2nmncj1s
https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%B3%D8%B1%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D8%B3%D9%85-%D8%AA%D9%82%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%87-zucldwsbezfi
https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-ylh0op42nz0y