این سطحِ سختی که به زور خودمان را رویش ثابت نگه داشته‌ایم

حس تنفر عجیبی داشتم. نسبت به تو، نسبت به رابطه ی عجیبمان، نسبت به این چیزی که بین‌مان شکل گرفته بود و مدام نا دیده اش گرفته بودیم و شاید... و شاید این چیزی چه فکر میکردم بین مان شکل گرفته فقط در سر من بوده؛ و هست... شاید در سر تو جز تمام چیزهایی که باید بهشان فکر کنی چیزی نیست... و حالا که به فاصله ی چند سانت کنارت نشسته ام و میبینم چطور برای خودت بال بال میزنی قبول میکنم که واقعا هم نیست! فقط منم، و این حال من را بهم میزند. از خودم از این سطح سختی که به زور خودمان را رویش ثابت نگه داشته ایم از افکار کثیفم راجع به تو از این که تو چشم هایت را میبندی و من فقط به لب هایت فکر میکنم! حال خودم را به هم میزنم... عجیب است که انقدر همزمان هردویمان را دوست دارم و همزمان حالم از هردویمان بهم میخورد... خسته ام! همین! از این حجم از احساس که همزمان به من تزریق می شود و تن لشم را بی حال تر و بی حال تر میکند خسته ام، چطور میتوانم این را به تو هم بفهمانم بی اینکه لکه ای روی غرورم بیفتد؟ نمیتوانم... گاهی وقت ها که از پشت سر به پس گردن و موج موهایت نگاه میکنم حس میکنم میفهمی... خجالت آور است! من و تو هیچ ربطی به هم نداریم! واقعا خجالت آور است که من این طرف جهان به تو خیره میشوم و تو آن سوی افکارت، فکر مرا میخوانی... دلم میخواست دورتر از این ها باشیم این حجم از‌ نزدیکی‌ همه جان مرا میگیرد... کنارم نشسته ای به فاصله ی چهار انگشت! میفهمی چهارانگشت یعنی چی؟! یعنی هیچی! یعنی من و تو انقدر نزدیکیم که اگر ناخودآگاه هم انقدر نزدیک‌ به هم نشسته باشیم اصلا نمیفهمیم! سرت را خم کرده ای روی ماس ماسکت و عکس های کسی را بالا و پایین میکنی و من این گوشه برای خودم به چیزهایی فکر میکنم که نباید! واقعا نباید... اصلا نباید... مزه ی دهانم تلخ شده... بوی تنم تلخ شده... نگاهم به تو تلخ شده ، حرف که میزنی لبخندم توی صورتت تلخ شده... خسته و پیر و تلخم! همین... چیز دیگری در کار نیست ، هرگز نمیتوانم در وصف تو از تنفر و پشیمانی حرف بزنم خود این مفهوم هم تلخ است... چرا اصلا باید درباره ی این چیزها‌ فکر کنم؟ دلم میخواهد یک لحظه به خودم بیایم و ببینم همه ی چیزی که ذهنم را به خودش مشغول کرده آینده ی پوچ خودم است. چیزی که در تنم گیر کرده نفس تلخ خودم است توی قلبم خودم نشسته ام نه تویی که بودن و نبودنت چیزی را تغییر نمیدهد نه تویی که نه میشود، نه میخواهی بیشتر باشی نه تویی که پر شدی از بوی گردن کسی که مدام پست میزند... همین ... خودم... نه تو... نه تو... نه تو...