تصویر تو از پنجره ها پاک نشد...


چقدر حالم خوب نیست! مسببش تویی؟ یا نه؟ جوابش را تو میدانی یا من؟! چقدر سرم گیج میرود! از بس در سرم رقصیده ای! چقدر شقیقه هایم درد میکند. از بس خودت را کوباندی به جمجمه ام که تف ات کنم بیرون و نشد. و نکردم. و نرفتی. دروغ میگفتی! فقط میخواستی جان مرا بخراشی و بنشینی به تماشای زخم هایی که خودت زده ای. جانت آرام گرفت؟! چقدر زخم دارم توی سرم، چقدر سرم درد میکند، مسببش تویی؟ یا نه؟ مسبب کدام درد من تویی مسبب کدام یکی از شب های تا صبح بیدارم استخوان ترقوه ات بوده؟! مسبب کدام یک از روزهای غرق شده ام موج موهای تو بوده؟! بگو چشم های من را رو به این جهان دست های تو گرفته بود؟ یا نه؟ از هر چه پنجره در این خانه هست متنفرم. انعکاس صورت تو توی تمام شیشه های بخار گرفته ی خانه افتاده. یکی از همین روزها یک ساطور میخرم و دست چپم را قطع میکنم. یکی از همین روزها تمام لباس هایم را آتش میزنم. یکی از همین روزها خودم خرخره ی خودم را... چرا بوی توی از تن من پاک نمیشود؟ چرا قطره های اشکت افتاده اینجا درست روی جناق سینه ام؟ چرا جای دست هایت مانده روی گردن من؟! چرا من درد میکشم و تو توی سر من میرقصی؟! تا کجا می‌خراشی ام؟ تا کجا می‌کشانی ام؟ تا کجا من آرام بمیرم که جان تو آرام بگیرد؟ دلت برای ضرب انگشتهایم روی مهره های کمرت تنگ نمیشود؟؟ فقط منم که دارم مثل دیوانه ها با خودم حرف میزنم؟؟ دلت برای نبض انگشتم روی قالب تنت تنگ نمیشود... فقط منم که دارم مثل دیوانه ها با خودم حرف میزنم....