همه جا هست، هیچ جا نیست

یادمه یازده، دوازده سالم که بود به یکی دل‌ بسته بودم. هر روز به یه بهانه ای میزدم بیرون ، کارای مدرسه، خرید کتاب، تولد رفیقم، فشار درسا، فوتبال، دوچرخه... دو تا خیابون اصلی داشت شهرمون از سر ظهر تا نه شب بالا و پایینشو هزار بار می‌رفتم و برمی‌گشتم؛ نکنه یک لحظه از این نقطه رد شه و‌ اون لحظه از دست من بره... مهم نبود وایمیسته به سلامم جواب میده یا فقط چند ثانیه میتونم نگاهشو دنبال کنم، مهم نبود اگر خودش بود یا کسی که فقط شبیهشه... دیدن یه چشم، یه ابرو، هر چیزی که بهش ربطی داشته باشه راضیم میکرد!
از دم در خونه قلبم شروع میکرد به تپیدن تا برسم به خیابون اصلی... بعضی وقت ها خواهرم رو هم می‌کشیدم پی خودم می‌بردم... تنهایی انتظار کشیدن سخت تر از حد تصوره... دست خواهرمو از این کوچه به اون کوچه ،از این خیابون به اون خیابون می‌کشیدم، میگفت کجا‌ میریم؟ میگفتم ناکجا! میگفت چرا میریم؟ میگفتم خسته شدیم از بس خونه نشستیم! ولی ما خونه نمیشستیم، خسته هم نبودیم! عاشق بودیم!!... عاشق بودم... یادمه هر روز، تو گرگ و میش هوا که داشتیم برمی‌گشتیم، آویزون و خسته و غمزده یه نگاه به جمعیت دورم می‌کردم و به خواهرم می‌گفتم چرا هیچکس تو خیابون نیست؟ چرا‌ هیچکس نیست؟ می‌خندید! لابد تو سرش می‌گفت: بزرگ میشه، این اداهاش تموم میشه...
من تو سرم می‌گفتم : چرا هیچکس تو خیابون نیست؟
چرا هیچکس تو‌ خیابون نیست؟
چرا هیچکس تو خیابون نیست؟.....
حالا بعد هشت نه سال نشستم لب جدول یکی از کوچیکترین خیابونای تهران و به وسعت این شهر غرق شدم توی افکارم، زل زدم به ته این کوچه و‌ میگم چرا هیچکس نیست؟ چرا هیچکس تو‌خیابون نیست؟  هرکس که رد میشه بهش سلام میدم... یه عطری میپیچه تو دماغم؛ پیش خودم میگم: «همه‌جا هست، هیچ‌جا نیست...»