ذهن اسطوره ای

کِرمِ کتاب بودن همین دردسرها را هم دارد. نمی­ دانم چند سال پیش بود که پس از خواندن چند کتاب تازه با این حس که انگار تلنگری به مغزم خورده است ناگهان چرخشی در افکار و ذهنیاتم رخ داد و روش فکر کردنم تغییر کرد. از آن موقع به خاطر اینکه نمی­ دانستم روش قبلیم درست بوده یا این روشی که جدیداً با آن خو کرده ­ام، ناچار شدم افکارم را با تیغ جراحیِ نگاهی دقیق، کالبدشکافی و تشریح کنم. مجبور شدم بیش از پیش به نوع فکر کردنم اهمیت بدهم، بیش از پیش با روش تفکر عقلانی (در مقابل تفکر احساسی یا باری به هر جهت) و تفکر نقادانه آشنا شوم، در مورد آن مطالعه کنم و اطلاعات کسب کنم. به همین ترتیب این مسیر روز به روز با سرعت بیشتری پیش رفت و ناگهان فهمیدم که تا کنون ذهنم با چه لاطائلات بیهوده­ای پر شده است. پس مجبور شدم دست به یک خانه تکانی اساسی بزنم.

مشکل اولیه و اصلی افتادن در چنین ورطه یا مسیری این است که دیگر نمی­توانی به راحتی گفته­ های اقوام، دوستان، همکاران و دیگر اطرافیان، نوشته­ های کتاب­ ها و حرف­ های سخنرانان را که پیش از این خروار خروار بر سرت فرو می ­ریخت و تو نسبت به آنها همدلی داشتی، از آنها انرژی می ­گرفتی یا حتی بی­تفاوت بودی اما سبک زندگیت را متناسب با آنها شکل می­ دادی به راحتی بپذیری. لازم می­ دانی مبنای هر حرفی را بدانی، پیش خودت تحلیلش کنی، زیر و زبرش را بشناسی و فقط وقتی برایت مسلم و مسجل شد که حرفی عاقلانه و اُس و قُس ­دار است بپذیری و نسبت به آن واکنش مثبت داشته باشی.

به مرور زمان بی ­اصل و پایه بودن بعضی از افکار چنان برایت واضح می­ شوند که به محض شنیدن آن از زبان دیگری خنده­ ات می­ گیرد. گاهی هم ممکن است اخم­هایت درهم بروند یا چنان حرصت را دربیاوند که واکنش نابجایی نشان دهی و با آن مقابله کنی. به تجربه بر من ثابت شده است که ذهنیات عموم، معمولاً تاب برخورد نقادانه را ندارند و وقتی آنها را به بازنگری در افکار و حرف­های شان دعوت می­کنی در برابرت موضوع می­ گیرند حتی ممکن است با تو برخورد نامناسبی کنند یا تو را طرد نمایند.

تو در عالم خودت تنها می­ شوی. حقیقتی (البته همواره همراه با شک و بازنگری مجدد) به تو روی آورده است که بازنمایی آن به دیگران برایت میسر نیست. شکستن قالب­ های ذهنی دیگران کاری بس دشوار است و تا کسی خودش نخواهد قالب­ های ذهنی ­اش عوض نخواهد شد. اجبار از بیرون چندان فایده­ ای ندارد مگر اینکه شخص تحت زور و اجبار چیزی را بپذیرد که این فقط برای افکار ایدئولوژیک و راهبرانه میسر است. واضح است که تعقل را با زور نمی ­توان به افراد حُقنه کرد. تعقل را باید آموزاند و شخص باید روحیه پذیرا داشته باشد.

اما مگر قالب­ های ذهنی انسان ­ها چگونه شکل گرفته ­اند و چطور مردم یک جامعه بدون فشار بر افکار و اعصاب خود و تعقل در امور اطرافشان جهان ذهنی منظمی پیدا کرده اند که می ­توانند به راحتی با آن خو کنند و جواب همه سوال­ هایشان را (گیرم بدون هیچ پایه و اساس درستی) از آن دریافت کنند؟

پاسخی که من برای این پرسش یافته­ ام شکل­ گیری ذهنیت اسطوره ­ای در انسان­ هاست. این ذهنیت که معمولاً از ابتدای کودکی توسط والیدن به فرزندان القا می شود باعث می شود افراد بر اساس روایتی که معمولاً آن را مقدس و ماورایی و غیر قابل خدشه می­ دانند سیری برای اتفاقاتی که پیش از این در دنیا افتاده است تعریف ­کنند. در ادامه همان سیر، اتفاقات معاصر را توجیه و اتفاقات آینده را نیز پیش­بینی می­کنند. این قالب که مجموعه به هم پیوسته و در هم چفت شده ­ای است اجازه ورود عناصر بیرونی به خود را نمی­ دهد و به همین خاطر (با تطوری آهسته و طبیعی) معمولاً ثابت می­ ماند. ذهنی که چنین رویکردی دارد دچار دگماتیزم می­ شود و اگر مایل به باززایی و بازیابی خود باشد لازم است مانند جوجه­ ای که می خواهد سر از تخم بیرون­ آورد خود را از حالت ژله ایِ باری به هر جهت تبدیل به موجودی تازه و شخصیتی دارای تشخص و شناختِ مجزا و منفرد کند و آن گاه که زمان مناسبش رسید -از درون- پوسته محکم دور خود را بشکند و دوباره متولد شود. بدیهی است فشار از بیرون که به احتمال زیاد در زمان مناسب نیست موجب مرگ او خواهد شد.