دانشجوی «عادی» دانشگاه شریف


خب داشتم فکر می‌کردم با چی شروع کنم که «خستگی سیاسی» به ذهنم رسید. به عنوان یک شریفی اولین چیزی که تو این دانشگاه به چشمم اومده خستگی و فرسودگی سیاسیه. به این صورت که شما یه تریبون آزاد می‌بینی وسط دانشگاه؛ خب دانشجوی عادی چیکار می‌کنه؟ حداقل میاد ببینه بحث چیه، نظری داره؟ تفکرات بقیه تو این دانشگاه احمقانس یا خردمندانه؟ ولی اکثر دانشجو‌ها رد می‌شن و تو دلشون یا با صدای بلند مسخره می‌کنن یا تهش می‌گن اینا باز شروع کردن و خیلی عادی می‌گذره.



عادی رد شدن کار دانشجوی شریفه، چه سنوات باشه چه انتخابات چه اعتراض. اصل شریفی بودن می‌گه تا وقتی چیزی نمره‌ات رو بیشتر نکنه مهم نیست. همه اینجوری نیستنا ولی اکثرن همینه! هر چی هر روز فکر کردم آخر چی می‌تونه این جماعت رو به تحرک و دغدغه‌مندی وادار کنه به نتیجه‌ای نرسیدم تا اینکه خودم هم آروم آروم شریفی شدم. شریفی شدن دقیقن همون عادی رد شدنه.


چه کسی عادی رد می‌شه؟ من وقتی عادی رد می‌شم یعنی دیگه امیدی ندارم؟ یا دیگه برام اهمیتی نداره؟ می‌خوام برم ولی چون ناامیدم یا چون دیگه این ملت برام اهمیتی نداره؟ برای خود من از ناامیدی شروع شد. بعضیامون می‌گفتیم باید موند و ساخت ولی چه چیزی رو باید ساخت؟ با یکی از استادا که دانشجوی دکترا بود صحبت می‌کردم می‌گفت نباید به نیت برگشت بری و اگه می‌خوای برگردی نرو!! پرسیدم که چرا پاسخ داد که دیگه اون‌ور آب زندگی و کار کنی چجوری می‌خوای اینجا رو تحمل کنی؟ واسم جالب بود کسی این قدر معتقد به بد بودن شرایطه و به ماندن اصرا داره. اون فرد شاید امید نداشت ولی صرفا هنوز براش این اهمیت وجود داشت که اگه من برم بقیه چی می‌شن؟! واقعا تاثیر رفتن و ماندن یک دانشجوی عادی شریفی چه تاثیری بر بقیه ملت دارد؟ در شرایطی که می‌دونیم شاید شایسته‌سالاری باعث بشه که نتونی تاثیری که می‌خوای رو بذاری از طرفی هم اکثرا کسی که بر می‌گرده پشیمونه. حالا امید یا اهمیت؟ من دیگه اهمیت هم نمی‌دم:)