این هفته اتفاقی که مدتها از آن ترس داشتم افتاد. وقتی همسرم بر درسخواندن پسرم تاکید کرده بود و اصرار بر ادامه تحصیل برای موفقشدن در آینده کرده بود، پسرم پرسید: اگر درسخواندن باعث موفقیت میشود، چرا پدرم موفق نشده و ما در این وضعیت هستیم؟ هنوز هم که هنوز است جوابی برای این سوال ندارم، مگر اینکه در آینده بتوانم موفق شوم و زندگیای که خودم و خانوادهام دوست داریم را داشته باشیم. شاید آنگاه بتوانم موفقیت را (راست یا دروغ) مدیون درسخواندن بدانم.
اتفاقی دیگر: دیروز یکی از همکارانم را دیدم که دو بسته در دست داشت و به بخش امحا میبرد. یکی از بستهها سنگین بود و همکارم نمیتوانست کامل از زمین بلندش کند. در نتیجه این بسته کمی روی زمین کشیده میشد. سریعتر رفتم تا به او برسم. بسته را از دستش گرفته و بلندش کردم و تا محل دورریزکردن بردمش. این همکار ما سالهای زیادی است که اینجا کار میکند و ۳-۴ سال بعد بازنشسته میشود.
همیشه در مواقع اینچنینی، با خودم فکر میکنم که قطعا این شغل، شغلی نیست که بخواهی تا آخر ادامه دهی و بازنشست شوی. مخصوصا اینکه بعد چند سال، وضعیت را تغییر داده و کارمند رسمی میکنند تا حقوق پایینتر بیاید و بازنشستگی هم با همان حقوق پایین حساب شود.
باید پول جمع کنم، حتی شده هفتهای یک میلیون کنار بگذارم تا بتوانم پس از مدتی، کار اصلی خودم را ادامه بدهم.