ماجراجویِ یکجانشین
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

این غم کجا برم؟

این عادت من است که هر صبح تا غروب، از زشتیِ زمانۀ اندوه رد شوم.
این عادت من است که هر صبح تا غروب، از زشتیِ زمانۀ اندوه رد شوم.

امروز دیدم‌اش
در زشتی و پلشتیِ شیشه‌های بانک
بیرونِ دیده‌بانیِ این برج مرکزی
افکنده پنجه به چنگِ یک عمر بازداشت
زیر نگاه سراسربینِ متصل
در این فضای بستۀ زندان‌نمای سرد
زن بودن مرا
چندین دهه ابهام در زیستن مرا
چیزی میانِ چرکِ اداره بازتاب داد
یک عمر درد و چراییِ بی‌جواب
لای چروک مبتذل آن چهره خفته بود
چشمم شکسته بود
افتاده بر کنارۀ سختِ سقوطِ ارض
آن سو تَرَک، میانۀ چتریِ آش و لاش
قوسِ کمانِ دو ابرو ترک خورده بود و غم
پیشانی‌ بلندِ جوانیِ رفته‌ام
دیگر سیاه بود؛ عمیقا سیاه و تار
آن تیرگی تتمۀ افشان مو نبود
افشانۀ تعلیق در روایت دود بود
کآلوده بر تراکم این شهر می‌نشست
کربن منم که در ضیافتِ یک مشت بنزن و
آلی‌ترین تراوش از آمیختن به تن
معیوب سوخته‌ام
اینجا هوا برای زن ماندنم کم است
من آدمم قبول؟
من لایق حسِ وسیله نبودنم قبول؟
چیزی به جز توانِ برانگیختن‌ام قبول؟
لطفا بدون تن تصور کنیدمان.

هر شب ولی دوباره زمین می‌زند مرا. ته‌ماندۀ غمی که به جان‌کندنی نرفت.
هر شب ولی دوباره زمین می‌زند مرا. ته‌ماندۀ غمی که به جان‌کندنی نرفت.


🧷:

https://open.spotify.com/track/7tJi6GDPUK9PgIA44dLWtn


چرا می‌نویسی؟ | چرا نمی‌نویسی؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید