ماجراجویِ یکجانشین
خواندن ۱۰ دقیقه·۱ ماه پیش

بی‌نقاب / دَه

پنجشنبه، بیست‌وپنجم بهمن‌ماه هزار و چهارصد و سه

امروز از آن روزهای سرتاسر عجله است. عجله‌های شیرین اما. شبیه ولوله‌ای که دم عید نوروز به جان مادرهای ایرانی (شاید حتی فارسی‌زبان) می‌افتد. آن‌وقت که وسط ترافیکِ سنگین خیابان یک‌کدامشان نگاهی به ساعت می‌اندازد و با خودش می‌گوید قنادی و میوه‌فروشی که تا خود سال‌تحویل باز است، حالا پول کفش دخترک چه می‌شود و شلوار سایز این پسر چرا گیرمان نیامد امشب. من هم شبیهِ همان مادر، نگران کفش و شلوار بچه‌هایم هستم و من هم درست مثل او وقتی گفته بود "مانتوی خودم هم به درک، همان قبلی را می‌پوشم"، از یک‌سری نیازهای خودم می‌زنم امروز، که کار پیش برود. و اصلا خودِ آب‌وهوای جویِ این بیست‌وپنجم بهمن‌ماه چقدر شبیه هوای دم عید است. یاد چک‌های بابا افتاده‌ام این لحظه که همیشه می‌گفت این بیست‌وپنجم را رد بکنم اول، بعد یک فکری به حال شماها خواهم کرد. بی‌انصافی‌ست اگر بگویم چک پاس می‌شد و فکر نمی‌کرد. فکر می‌کرد، ولی فکرهایش به درد خواهر بابابزرگ می‌خورد فقط. چقدر بد است که خبر ندارم بابا، چندتا عمه و خاله و دایی و عمو داشته. هرچند زیاد نشسته‌ام پای قصه‌هایش ولی از شجره‌نامۀ خانوادگی‌ام چیز زیادی نمی‌دانم. راستش خود بابا را هم تعمدا زیاد نمی‌بینم این دوران. بابا را که می‌بینم خودم شبیه مامان می‌شوم و همۀ مردها شبیه او. بابا را که می‌بینم دلم می‌گیرد. دوستش دارم. زیاد مایه گذاشته‌ام از خودم که رابطه‌مان قشنگ‌تر از این‌چه هست بشود. شاید کار را همین زیاد مایه گذاشتنم خراب کرده باشد. انرژیِ آدم وقتی برنگردد به خودش، احساس تلف شدن می‌کند. شبیه همان احساسی که در شانزده-هفده سالگی کل سالن سمینار مدرسه را با منیر گردگیری کردیم و جارو کشیدیم و قبل‌ترش التماس بچه‌های سال پایینی را کردیم که زنگ ورزشِ بی‌دبیرشان را بیایند بنشینند پای صحبت‌های ما، که از تکنولوژی نانو برایشان بگوییم و قبلش کلی منت مدیر و معاون را کشیدیم، که اصلا اجازۀ این برنامه‌ریزی‌ها را به ما بدهند و خودمان هم قید اردوی مدرسه را زدیم؛ آخرش جوری تقصیر همۀ مشکلات عالم افتاد گردن ما دو نفر که حسابی پنچر شدیم از این همه هیاهویی که برای هیچ راه انداخته بودیم! (تقصیر گردن انداختنش را از خودم درآوردم. یادم نیست چه شد که پنچر شدیم.)
گفتم منیر و دلم برایش تنگ شد. آن روزها بچه‌ها بهار صدایم می‌کردند. این اسم خودم نبود؛ صرفا قراردادی موقت بود میانِ من و همکلاسی‌های نزدیکم. شاید خواسته بودم امتحان کنم ببینم از قالب اسم خودم اگر دربیایم چه شکلی می‌شوم. نوجوان هم بودم آن سال‌ها و پی اس‌ام‌اس رد و بدل کردن با پسرها. در هر ارتباطی خودم را با یک اسم جدید معرفی می‌کردم و زود هم به غلط کردن می‌افتادم که واقعیت زندگی من این است نه آن‌چه پیش‌تر گفته بودم. به این ماجرای اسم‌ها زمانی دوباره برگردم شاید. به اینکه حتی در فرم مشاوره یک‌روز نوشته بودم فاطمه، ببینم فاطمه اگر صدایم بزنند چقدر شبیه فاطمه به نظر می‌آیم از درون. بعدتر حتی عاشق زینب شده بودم. عاشق که می‌گویم یک چیز می‌خوانید و احتمالا هیچ نمی‌دانید که بر من چه گذشته آن سال‌های اصرار بر زینب بودنم. زینب برای من دختر حسین‌بن‌علی بود و یک زنِ استراتژیست در تاریخ. ولی از آن طرف زینب، ترکیب زین و اَب هم بود. و من خیال می‌کردم دو چیز اگر وزنه شده باشد به پایم که جلوی عروج و پروازم را بگیرد، یکیش باباست. من به زعم خودم جان کندم که برای پدر زینت شوم. ولی او کمالگرای قهاری‌ست. تمام وجودش پر از خشم و عصبانیت است و دست خودش هم نیست. زیاد قربان صدقه‌ام می‌رود. همیشه می‌گوید چقدر عاشق من است. ولی من این را در نگاهش حس نمی‌کنم. من شهروند خوبی برای جامعه نیستم. مدام پیِ عصیان و تعدی می‌گردم. مدام به هر کار متعارفی پشت پا می‌زنم که قبلِ هر سر پایین انداختن و دنبال‌کردنی ببینم اصالت خودم کجای داستان است و شهود اخلاقی خودم چه حکم می‌کند. بابا ولی مدام پیِ حرف مردم می‌گردد. آبرو برایش مهم است. آن‌قدر که جلوی یک عده مرد ناشناس به دروغ می‌گوید دخترم دانشجوی پزشکی‌ست و به جای پزشکی راستش را نمی‌گوید که فلسفه می‌خوانم. بعدتر هم که می‌گویم اصلا دانشگاه نمی‌روم و حتی گواهینامۀ رانندگی هم نمی‌خواهم، دستش را می‌کوبد روی فرمان که یعنی من این دختر را کجای دلم بگذارم. راستش خودم را که مجبورم جلوی بابا، جلوی جراحت‌برداشتن غرور مردی را بگیرم و به دروغ به جمعی که از من می‌پرسند کدام دانشگاه، بگویم علوم‌پزشکی مشهد، دوست ندارم. خودم را که مدام در تعارض است میان زخمی که خودش از درون می‌خورد و مرهمی که بر روان بابا می‌گذارد، دوست ندارم. خودم را که هربار ترسی عمیق را برای بابا می‌شکافم، یک سرِ گریه‌های بعدم این است که من چه بر سرِ یک مرد آوردم با این حرف‌ها، و نگاه مامان را که با خشم می‌گوید حالا یک‌بار هم که حرف درست زده‌ای این ادا و اطوارت چیست، دوست ندارم. مامان که اساسا گیج‌کننده‌تر از هر کس دیگری‌ست این میان. از یک طرف غصه‌ها و حرص‌هایش را از بابا می‌آورد در بغل من خالی می‌کند، بعد که کارکرد سطل‌زباله بودنم را خوب ایفا کردم و بعدترش که کل شب از اضطراب خوابم نبرد، صبح می‌شود و می‌گوید احترام پدرت را نگه دار که من طرف او هستم و این گردن‌کشی‌ها منصفانه نیست. همۀ این‌ها را به خود مامان و بابا هم گفته‌ام همیشه. بدتر از این‌ها را هم گفته‌ام. همۀ زورم را زده‌ام این گره‌های روانی در من باز بشود. خواسته‌ام آدم‌ها بدانند از کدام نقاط حساس روانم ضربه می‌خورم هربار، که دست روی سرم بکشند و بگویند ما این را نمی‌دانستیم و حالا که می‌دانیم غصه‌دارت هستیم و همین. بخدا فقط و فقط همین. رفتارم با دوست‌هایم هم همیشه همین بوده است. موبایلم را برداشته‌ام زمانی و برای مثلا الهه نوشته‌ام فلان حرفت ناراحتم کرد و اگر این را می‌گویم برای این است که نمی‌خواهم در دلم بماند و هر روز بزرگ‌تر بشود غصۀ کوچک امروزم. نمی‌خواهم یک روز از خواب بیدار شوم و هرچقدر زور بزنم یادم نیاید که چرا امروز دیگر کسی را مثل قبل دوست ندارم. الهه هم مثل خیلی‌های دیگر گفته بود چقدر نازک‌نارنجی شده‌ای. بله؛ نازک‌نارنجی‌ بوده‌ام. ولی یک تفاوت ظریف با بسیاری از نازک‌نارنجی‌ها دارم و آن اینکه به دنبال برقرار کردن دیالوگم. به آدم‌ها فرصت دفاع می‌دهم. فرصت توضیحی که من را در تصحیح افکار و احساساتم نسبت به خودشان کمک بکنند. خودم بیشتر از هرکس دیگری می‌دانم کجا زیادی حساس شده‌ام. ولی سرکوبش نکرده‌ام. غیبتِ پشت سرشان را هم پیش این و آن نبرده‌ام. یک‌دفعه سر موضوعی مجازا چنان توی گوششان نزده‌ام که خودشان ندانند از کجا خورده‌اند. ولشان هم نکرده‌ام بروم سراغ زندگی‌ام که باز سرشان پر شود از ابهام که مگر من چقدر زشت بوده‌ام در نظر فلانی که حتی خداحافظی هم نکرد و ناپدید شد. صاف ایستاده‌ام جلوی روی خودشان و گفته‌ام من از فلان لحظه به بعد مکدرم. سر فلان موضوع به خشم آمده‌ام و این اساسا می‌تواند ربطی هم به واقعۀ بیرونی نداشته باشد. می‌تواند تحلیل احساسی غلط خودم باشد. ولی قرمساق‌ها، دلم بغل خواسته بوده فقط، وقتی آن‌ها را گفته بودم. یک کدامتان فقط یک آخ، الهی، روی زبانتان می‌چرخید هم همه‌چیز حل شده بود شاید. موضوع این است که همان‌وقتِ گله‌گذاری هم باز دارم به این فکر می‌کنم که به این بیچاره از درون چه می‌گذرد و بعد غصه‌اش را می‌خورم. یک‌جای کتاب "تقصیر تو نبود" هم چیزی مشابه همین را خوانده بودم. که یک عده برون‌ریزیِ شرمشان می‌تواند به شکل قربانی‌کردن دیگران باشد. یک‌جور فرافکنی. و حالا اگر فلک‌زده‌ای مثل من سازوکار شرمش با مقصر دانستن بیش از حد خودش همراه باشد و از قضا بیفتد ور دست عده‌ای از همین فرافکن‌ها، نسبتش با آن آدم‌ها به قول مجتبی شکوری، نسبت میخ می‌شود و چکش! که هم پتانسیل وجودیِ میخ بودن دارد و هم چکشی پیدا شده است که هی چیزی را بر سرشان بکوبد. یک کله این‌ها را نوشته‌ام و درست نمی‌دانم چقدر پراکنده‌گویی کرده‌ام. فقط می‌دانم منیر که قرار بود بهش بپردازم از یک جایی به بعد به حاشیه رفت. و آخرِ همۀ این حرف‌ها، این را هم بگویم که گرچه از وسطِ نگارش این‌ها نمِ اشکی بر چشمم نشسته اما هم‌چنان معتقدم که روزِ خیلی قشنگی‌ست.
پی‌نوشت: فقط بعد منتسب دانستن هوای امروز و حالِ دم عید، مامان خواسته بود هیجان‌زده از ماجراهای روزش برایم تعریف کند و تجدید دیداری که با هماسایه‌های قدیمی‌مان داشته که من چند دقیقه‌ای دست از کار کشیدم. قربانش بروم که تندِ تند حرف‌هایش را تمام کرد و بعدِ نشست مجازیِ چهارساعته‌ای که با هم دنبال کردیم گفت فقط همین یک قسمتش را گوش کن که از همان وقت در دلم مانده. بقیه را بسیار پرشتاب و با تکیه بر تصمیمات ناخودآگاهِ ضمیرم ادامه دادم. قصد داشتم نوشته‌ام ادامه‌دار باشد و زمانِ زیادی در اختیار ندارم. خواستم فقط همین چیزکی که نوشته‌ام را ویرایش و بازنویسی کنم که از توصیف اولش خوشم آمد و به مامان توضیح دادم این تکیه بر توصیف به جای صفت را امروز از احسان عبدی‌پور یاد گرفته‌ام. بعدترش گفتم اصلا نظرتان چیست که کلش را بلند بخوانم. متن را که می‌خواندم بغض سنگینی دست‌وپا گیرم شد و من هی یک‌سری کلمات را با صدای گرفته تلفظ می‌کردم. تمام که شد من به این نتیجه رسیدم که شاید بهتر باشد بکارت این نوشته را با ویرایش و بازنویسی خدشه‌دار نکنم و مامان به نتیجۀ مستقل دیگری رسیده بود که شاید بهتر باشد دخترش را بغل بگیرد. تمام پاراگراف انتهایی را خیز برداشته بود که برای بغل کردنم نزدیک‌تر بیاید و این کاری‌ست که هربار متنی احساسی دربارۀ خودش یا خودم می‌خوانم انجام می‌دهد. معمولا پاراگراف‌های آخر در این اضطراب ادا می‌شوند که زود تمامش کن؛ مامان منتظر بغل است. یک جای متن هم خواسته بودم بنویسم سی‌ویک سالم شد و هنوز سرِ گفتن این‌ها بغض می‌کنم. بعد یادم آمد برای توضیح دادن سن، توضیحات دیگری در نظر گرفته‌ام دربارۀ ظاهرم و شاید رفتارم که مطابقت چندانی با سنم ندارند. ولی حتما خواسته بودم تاکید داشته باشم بر گفتنش، چون ملیکا که از من پرسیده بود چند سالت است با کلی مکث و توضیح اولیه سال تولدم را گفته و همان‌وقت فهمیده بودم هنوز با سنم کنار نیامده‌ام. شاید لازم باشد مدام به رخش بکشم که بالاخره بپذیرمش. حالا با خودم می‌گویم فرصت مناسبِ هیچ چیزی پیش نمی‌آید انگار. همان لحظه که احساس می‌کنی انجام دادن کاری درست است انجامش بده. هر چقدر هم که ناقص و زشت ادا شده باشد مهم نیست. که من کل عمرم خواسته‌ام کارها را با آداب مخصوصشان به جا بیاورم و نهایتا کار زیادی از پیش نبرده‌ام. این نوشته ناقص است؟ باشد. این اشاره به سن ناقص است؟ گور پدرش! کداممان می‌دانیم فردا که از خواب بیدار شویم چه بر سر خودمان و دنیا آمده و کداممان خبر داریم که اصلا فردا اینجا خواهیم بود یا نه! اگر قرار باشد بمیرم از آن کاربری که غیرمستقیم برایش نقد نوشته بودم هم عذر می‌خواهم و می‌گویم امروز واقعا نمی‌دانم صداقت تا چه اندازه خوب است. به قصد کمک رنجانده بودمت ولی اگر فقط رنجت را زیادتر کرده‌ام متاسفم. اگر زنده بمانم دوباره پشت لپ‌تاپ می‌نشینم و دوباره غر می‌زنم به جان این و آن. ولی حتما، حتما، حتما فرصت‌هایی را می‌گذارم برای سنجش میزان ارزشمندی این اصل. که من روی هیچ حکمی از جهان تعصب نمی‌ورزم؛ حتی همین صداقتِ به‌ظاهر شریف. ببخشید اگر پاراگراف‌بندی‌اش نمی‌کنم. کرمِ مخاطب‌پرانِ درونم است که چنین می‌پسندد. ولی حالا که با چنین رنج مضاعفی خوانده‌اید، بیشتر از همیشه دوستتان دارم. ارادتمند. ماجراجوی یکجانشین. + ستارِ عزیزم؛ خواسته بودم به خاطر همان جملۀ دلگرم‌کننده‌ای که گفتی منتظر دورقمی شدن این سری نوشته‌ها هستی، امروز از تو بنویسم اما ماجرا به‌گونۀ دیگری پیش رفت و ماجراجو متعاقبش. ولی کوتاه بگویمت که همان کامنت محبت‌آمیز یک جملۀ فخرآمیز داشت که تو با تواضع تمام به من نسبتش دادی. و برای همان یک کامنت هم که شده، من بخشی از آن‌چه امروز هستم را مدیون تو ام. مدیون همه‌تان که چنین حمایت‌گرید. قول داده‌ام حقیقت را بگویم و بخشی از حقیقت زندگی من همین است که دوستتان دارم. ++ زهرا؛ بخوانی ونخوانی اهمیتی ندارد عزیزم. فشار گناه‌کار بودن را از روی دوشت بردار. و برای همیشه مراقب خودت باش.

چرا می‌نویسی؟ | چرا نمی‌نویسی؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید