سوار اتوبوس شدهام. زن مسن و کوچکاندامی، به فاصلۀ یک صندلی از من، مقابلم نشسته است و او را از پشت سر میبینم. به چین و شکن چادر مشکیاش نگاه میکنم. به بار و بندیلی که زیر همان چادر گلدار جا داده است. به تشویشی که پیِ جستوجوی شئِ مطلوبش به جانش افتاده، وقتی مدام چنگ به لوازمِ داخل کیفش میاندازد و هرچه را که زیر و زبر میکند، باز گمشدهاش را نمییابد. به پشت خمیدهاش نگاه میکنم. به هر دو دستی که کنار روسری برده تا پارچۀ کجشدۀ روی سرش را راست کند. به چادر چروکیده در مشتش نگاه میکنم و به مشتِ چروکیدهاش.
یاد بیبی جان افتادهام. مامانبزرگ قشنگم که دیگر نفس نمیکشد اینجا. دلم برای خوراکیهایش تنگ شده است. برای همان گردوهایی که وقتی گفتم "داریم خانه، بماند پیش خودتان"، اخمِ پرمحبتی کرد و گفت: "مادر دوست دارد به بچههایش چیزی ببخشد؛ بگیر و حرف اضافه نزن." دلتنگ آن شبی هستم که چادر نمازش را به من هدیه میکرد و میگفت: "روزی میرسد که من اینجا نباشم؛ دلم میخواهد آن روز یادگاریای مانده باشد، از من، برای تو." برای روایتکردنهای شبانهاش دلتنگم. برای قصههایی که خیال میکردم یک روز - سرِ فرصت - با صدای خودش ضبطشان خواهم کرد. فرصتی که هیچوقت پیش نیامد... مثل آن سفری که به سال بعد موکول شد و نشد. نیامد آن سالِ بعد. نخواهد آمد. هیچوقت. وسواسم آن سفر را از من گرفت. وسواسم روزهای آخرِ کنار بیبیجان ماندن را از من گرفت. وسواسم جوانیام را هم از من گرفته باشد شاید. هرچند همین مردهشور برده را هم دوست دارم. چرا که من همینام. همین گذشتهام. همین گذشتهای که به امروز انجامیده.
از اتوبوس پیاده شدهام حالا و ده دقیقهای هست که در پارک ملت مشغول گرم کردنام. پیرمردی از کنارم رد میشود و میگوید ماشالا به جمالت. خندهام میگیرد از ادبیاتِ منحصربهفردش. راه میروم. وسطِ جمعیت، بغض گلویم را رها میکنم و اشک میریزم. دکمۀ پخش پادکست انگلیسی را فشار میدهم و شروع میکنم به دویدن. میدوم که یادم نرود امروز کجا ایستادهام. میدوم که دوباره بخندم. به درختها. به پرندهها. به زمین. و به تکتکِ آدمهای عزیز این شهر که نگاهشان به من است. به بغضهای درون چشمم، به فکرهای توی سرم و شاید حتی به انگشتانم که مینویسند.
*
نمیدانم این چندمین isfj ایست که به من پیشنهاد دوستی داده است. فارغ از مهارتِ بالفطرهای که در تایپ کردن آدمها دارم، این یک گونه را از بین شانزده گونۀ شخصیتی که تستِ مایرز-بریگز میسنجد، بیشتر از همه- و بهتر است بگویم عین کف دستم - میشناسم. بسیار شریف اند این آدمها. همیشه هم در برخورد با منِ infj خیال میکنند زنِ ایدهآلشان را یافتهاند. حالا هرچهقدر هم که به جنس ذکورشان بگویم: برادر! من آدم "در رابطه برو"ای شاید باشم ولی "در رابطه بمان" نیستم و این عین کثافتکاری است در مرام و مسلک من و حالا که تصمیم گرفتهام تک بپرم برای خودم، بوی رابطه اگر به مشامم برسد فلنگ را میبندم؛ اینها دقیقا هربار میگویند: باشد، ولی ما که مثل بقیه نیستیم! معمولا هم اضافه میکنند: "برای من که اصلا دوست و رفیق هم نداشتهام و هیچ اهل معاشرت نیستم، اتفاقات اینجا و اکنون، همهاش کارِ قانون جذب است!!" من هم فورا یکپا منبر میروم برایشان که تعصبی ندارم روی دانش امروزم ولی فعلا گمان میکنم این قانون جذبی که میفرمایید بوی تعفنش زده است بالا و جانِ عزیزتان بس کنید.
به این یکی دوستمان حتی توضیح میدهم: من به رفیقِ بسیجیمان "حسین" هم گفته بودم اهل رابطه نیستم و در هپروت خواستگاری کردن از من برای خودش سیر نکند یکوقت، هماو بعدترش دست گرفته بود از من که دخترها اتفاقا عکسش را مدنظر دارند و خود این حرفها مصداق درِ باغ سبز نشاندادن و -چهمیدانم- نخ دادن است! همین مکافات را میکشم هربار که وقتی یکی مثل آقای محسنی -در ویرگول- مینویسد: "دخترها غیرمستقیم علاقهشان را نشانِ پسر دلخواهشان بدهند"، کفری میشوم که قربانت بروم همینها را در کلۀ مردم کردهاند که هزار تعبیر از یک حرف ما کاسب میشوند، جز همان که واقعا گفته بودیم. حرفِ دلتان را صاف بزنید که آدمها تکلیفشان با آنچه میبینند و میشنوند روشن باشد. این همه تاویل و تفسیر درآوردن از گفتار و رفتار غالبا دوپهلویِ ما ایرانیان و این رنگبهرنگ شدنِ مداممان سرِ چیست آخر!
گفتم: هزاربار به خودم گفتهام اینها را اصلا به زبان نیاور دختر! که دراما درست میشود سرشان. و بعدِ هر هزار بار، باز ترسیدهام وقت و انرژی کسی را ضایع کرده باشم. باز گفتهام - به خودم - این صمیمیتی که عادت من است، یکوقت تعبیر به غیر(به سوء؟) میشود و مایۀ ایجاد ابهام در سر بیچارهای. جواب داد: نگران نباش. آدم به رفیقِ خوب هم احتیاج دارد. همۀ معاشرتها که پیِ وصال نیست.
وقتی رضایتِ پسِ نگاهش را از بیشیلهپیله بودن خودم حس میکردم، دلم میخواست بگویم شب دراز است رئیس؛ هنوز دیوانگیهای اینجانب را از نزدیک ندیدهای شما. اولش خیال میکنی یک فرشتۀ ساختارشکن از آسمان آمده تا تو را از قید و بندهای ذهنیات برهاند و هلت بدهد به جلو. ولی مانده است تا پیچیدگیهای شخصیتیِ ما برگریزان راه بیندازد درونت علیجان. این دوره زمانه هم که همه یا علی اند یا امیر. ممدها را که شنیدهام بگیر نیستند در معاشرتِ دوستانه ندیدهام هیچوقت. از آن گلپسرهای مامانپسند است این علی. تیپیکالِ بچهدرسخوانهایی که همهچیزشان در زندگی به قاعده پیش رفته و حالا یک تیکِ ازدواج موفق هم اگر بزنند به لیست، که دیگر گل از گل همگان خواهد شکفت. از آنها که به وقتش درس میخوانند و به وقتش مهاجرت میکنند و به وقتش سرِ کار میروند و حتی ساز و آواز و مربیگری رزمیشان هم سر جای خودش بوده است این سالها. آنقدر اهل برنامهریزی است که دقیقا میداند چه ساعتی از کدام روز وقتش آزاد است. یک شهروندِ شریف و گلپسری گوگولی برای جامعه. بچهام حتی لهجهاش هم برگشته پیِ زبانآموزی و تکلم به زبانی غیر مادری.
ولی یک چیزِ مکالمۀ دیروز را خیلی دوست داشتم. پذیرشی که نسبت به موقعیت خودم داشتم. پیشتر بابت آنچه بودم، کمی شرمگین میشدم از درون. حالا کارم به جایی رسیده که یکنفر سنم را میپرسد و من بیمقدمه عددش را میگویم. بحث شغل و کار پیش میآورد و من بیواهمه میگویم کار نمیکنم و هیچ هم آدم مستقلی نیستم. از قصد مهاجرتم میپرسد و یک بیت شعر میخوانم که "اگر ایران به جز ویرانسرا نیست؛ من این ویرانسرا را دوست دارم" که یعنی زیستن میان همین آدمها برای من معنادارتر است. شمارهام را میخواهد و توضیح میدهم اهل ارتباطات مجازی نیستم و دایرۀ ارتباطیام بسیار محدود است. میگوید قدم بزنیم، جواب میدهم من تازه از دویدن برگشتهام و رمق ندارم. میگوید بنشینیم، به سیکل ماهانهام اشاره میکنم و احتیاجی که برای رفتن سرویس بهداشتی دارم قبل از نشستنم. میخواهد منتظرم بماند و به لیست بلند کارهای آنروزم اشاره میکنم. پیشنهاد کافه رفتن میدهد، محترمانه نه میگویم با همین توضیح ساده که با سبک زندگی فعلیام قرابتی ندارد این هزینهها و گاهی حتی ترجیح میدهم یک فلاسک چایسبز از خانه بردارم! همۀ اینها را میگویم و هیچ اهمیتی نمیدهم که گلپسرمان درست نقطۀ مقابل من است در همهچیز. که یک نمونهاش بچهمایهدار بودن اوست و اشارهاش به اینکه بعد از مهاجرت دستهجمعیِ خانوادهاش به خارج از ایران، خودش خیابان جلال زندگی میکند. چه کار کنم؟ واقعیت امروز من این است و کاش ذرهای شرم در این جسارت زیستنم نباشد.
تازه بعدتر به این فکر میکنم که یک دیالوگ طلایی هم از قلم افتاد. آن وقت که حرفم را دربارۀ اهمیت نظم در زندگیاش تایید کرده و گفته بود: خانهام هم هیچ شباهتی به خانههای مجردی ندارد، جا داشت بگویم ولی خانۀ ما دقیقا خانهمجردیست سر و وضعش و یک شلمشوربایی همیشه به راه است در آن که نگو و نپرس.
روی هم رفته دوست محترمیست. همین یک اپسیلون کشش جنسی که در خودمان حس کردهایم کار دستمان ندهد؛ رفیق خوبی از کار درمیآید. اگر مهار نشود ولی، سر این رفاقتم را هم زیر آب میکنم که به هیچکداممان لطمهای وارد نشود. دلم نمیخواهد دور روز دیگر وسط ماچ و ماچکاری بگویم: ولی کارمان غلط است! گاهی البته به خودم میگویم مردم اکثرشان این یکذره کشش را نسبت به هم دارند و لازم نیست پدر خودت را با این اصول اخلاقی دربیاوری. ولی شیوۀ پیامک فرستادنش را که میبینم، آن "کجایی، رسیدی،..." گفتنهایش را که میبینم، یکچیزی ته دلم میگوید محترمانه توضیح بده که خوشبین نیستی به این دوستی. همان توضیحی که به آن یکی علی داده بودی. کاش کمی بیشعور میبود که بدون تردید و اصلا بدون توضیح بلاکش کنم. که سختیِ زندگی به همین ندانستن کار درست است. و به قول استاد نازنینی، دین را برای همین قانونگذاریهای کلیاش مردم دوست دارند، و برای تصمیمی که از قبل برایشان گرفتهاند.
پینوشت: پای یادداشت دیشبم ستارِ مهربان نوشته بود کاش مثل روز قبل، روز قشنگی بوده باشد برایت و به این تلخی که متن نگارش شده بود، زمانِ لاکردار برایت سپری نشده باشد. برای این عزیزِ دل و برای بقیۀ دوستانم مینویسم که روزهای من پر از غم و شادیِ آمیخته به هم اند؛ ولی حتی غمِ این روزهای زندگی برایم قشنگتر از قبل است. صرفا کوتاهتر مینویسم اینها را که مثلا بروم پستِ دوستانِ ویرگولنویسم را بخوانم عوضِ شرح و بسطِ بیشتر متن، یا کتاب بخوانم، یا کار مهم دیگری را به سرانجام برسانم. پس نگران من نشوید؛ دوستان عزیزم، داراییهای بسیار ارزندۀام در این فضا.
+ برویم هیجانزده پای درس خانوم ثمینی عزیز بنشینیم و با بهمنماهِ تقویم سال سه، خداحافظی کنیم.
اسفندجانِ زیبا؛ زود بیا بغلم که دلتنگ توام.
ضمنا؛ این روزها میدوم که نوشتهای را برسانم به ایستگاهِ مجازیاش. خامیشان را بر من ببخشید که شبیه ستون روزنامه، پرشتاب شده است نویسههای این روزها برایم.