فقط دو ساعت خواب. کم است و در کم بودنش اینبار هیچ نسبیتی نمیبینم. سر این یک مورد میتوانم قسم حضرت عباس بخورم که مطلقا کم است. ولی آیا مطلقا بد هم میتواند باشد؟ من یکی که فکر میکنم بد و خوبی اصلا وجود نداشته باشد در این عالم. گندهتر از اینها هم در عین بدی خوب بودهاند. مثل همان کوید مردهشور بردهای که آمد و آدمهای بیگناهی را سینۀ قبرستان فرستاد و وقتی میرفت، پشت سرش غلبۀ تکنولوژی ارتباطی بود که به بیشترین پیشرفت در کمترین زمان ممکن رسیده بود. گندهتر حتی، حکومت مردهشور بردهتری که آمد و خون آدمهای بیگناهتری را در شیشه کرد و دعا میکنم وقتی میرود پشت سرش...
این پدیدۀ عجیبی که جملۀ نیمهتمامم را به یک نقطۀ فرضی میرساند، همان امید است. پوفیوز درست موقعی که بدهای خیلی گنده خیال میکنند کار تمام است، یکدفعه سروکلهاش پیدا میشود و کل کافه را به هم میریزد.
*
این فقط منام که به مکافاتِ پریود شدن عادت نمیکنم، یا آدمها همین که زن باشند کافیست تا هرگز نتوانند به چنین نکبتی خو بگیرند؟ اصلا طبیعت، واحدهای عملیِ زاد و ولدش را هر ماه چرا اینطور تخصصی ارائه میدهد و چرا اختیاریاش نمیکند؟ من هم که هر دفعه به هر جانکندنی پاسش میکنم، چرا ترم بعد دوباره ریخت نحس همان استاد را میبینم با همان طرح درسِ ملالآور و آن ماژیکِ قرمزِ حوصلهسربرش؟ من یکی که بچه نمیخواهم.
*
هیچ بعید نیست پریود را بهانه کرده باشم که پیِ سوسکی جهیدنِ همان اضطراب کوفتی، دوباره سری به سایت بزنم. یکوقتهایی هم هست که میش بلاهت، یک راست میرود به تن اضطراب مینشیند. وقتهایی که زانو به بغل مینشینم روبروی لپتاپ، زل میزنم به نوشتۀ تازه منتشر شدهام و چشمم میگردد ببینم آن دو رفیقی که قبلِ همه میخوانند و لایک میکنند و چیزی مینویسند، از خواب کی بلند میشوند که من چشم انتظارشان هستم. مثل همان پسربچهای که شنیده است فردا صبح پلیاستیشن برایش میخرند و قلبش کل شب را جوری سر و صدا راه انداخته که هیچ ارگانی از تنش، وسط این بند و بساط عروسی که بر پاست، خوابشان نبرده باشد.
*
اضطرابم یک سر دیگر هم میتواند داشته باشد و آن قولیست که برای شرکت در ناهار خانوادگی به مامان دادهام. این دومینباریست که مامان به بهانهی یک کدام از معنویتهای شخصیاش، کل خانواده را در رستورانی دور هم جمع میکند و من دفعۀ قبل را هم تعمدا غیبت کردهام. ماجرایش نسبتا طولانیست. به کدورت مادرِ جوان یک خانوادۀ از هم پاشیده برمیگردد که تماما به من منتقل شده بود و نتوانسته بودم بعدِ شنیدنش مستقیما رو در روی عزیزی بخندم.
هر طور کمکی که میتوانستم -واقعا هر طورش را- کرده بودم و چند ماه بعد، پیِ فریادخواهیِ غریبی که پای تلفن میشنیدم، یکی از شبهای صَفر بهگمانم، یک پا زینب شده بودم برای خودم؛ کلاژ پستمدرنی از زینب شاید که آن میانه ایستاده بود و حتی به خدا هم اعتقاد چندانی نداشت. حق را که پایمالشده حس میکنم طوری رگ غیرتم بالا میزند که انگار سخنگوی دفتر حقوق بشر سازمان ملل باشم.
لازم بود قوم در سنت جا ماندهای را به مقابل آینه ایستادن دعوت کنم آن شب؛ ولی فقط یک خطِ خطبه را گفته بودم که کسی بازویم را گرفت و از وسطِ راه کنارم کشید. همهاش در نهایتِ ادب گفته شده بود. در خلوت حتی. در نهایت انصاف و پرهیز از یکجانبهنگری. در بهترین صورتِ همان تلاش همیشگی برای برقرار کردنِ دیالوگ. کلش را عوضِ دادخواهی، مرهم روی زخم همان متعدیان گذاشته بودم و این را غایتِ جمود فکریشان میدانم که فقط کمی نزدیک بتِ آبرو ایستادنم را اسبابِ شکرآب کردن میانه کردهاند و قصهی بیگانگیشان تمامی ندارد بعدِ آن ماجرا.
حالا سه نفر از همان ماکت کوچکشدۀ ج.ا در فامیل، اعلام عدم حضور کردهاند و من هم روی خوشنیتیشان حساب باز کردهام البته که لابد مشغلۀ دیگری در کار بوده که نمیآیند. ولی مامان را که اینطور شکنندهتر از قبل میبینم پیِ حرمت پاس ناداشتهاش، حس میکنم نرفتنم میتواند یک تَرَک دیگر باشد بر نازکی تندیس مادرانۀ او و حالا این خود من هستم که رنجِ مضاعف را روی شانههایش تاب نمیآورم.
همین است که قیدِ دو کلاسم را یکجا میزنم و به پیشبینی قطعی گرفتگی هوای امروز اعتنایی نمیکنم که رنجِ من بودن را بر خودم هموار کرده باشم در چنین روزی!
*
یک نفر روی سنِ مراسم پرجمعیتی که به همت کارکنان خودش ترتیب داده شده، میکروفون دست میگیرد و میگوید: پیمان سرحدی هستم از گارنت. نمیگوید دکتر پیمان سرحدی که دکترای اقتصاد مالیِ دانشگاه تهرانش را به رخ بکشد. حتی نمیگوید مدیر عامل مجموعۀ گارنت است. میگوید پیمان سرحدی. میگوید "از" گارنت. دهبار این "از گارنت" گفتنش را با هیجان برای همه تعریف کردهام از دیروز.
دمتان گرم آقای سرحدی؛ آدم حسابی به شما میگویند.
پینوشت: بخدا دلم کشیده همین جمله را بزنم به دیوار؛ بس که زیبایی در پسِ سادگی خودش دارد.
*
یک بار دیگر به این فکر میکنم که اگر یک سال، شش ماه، چهل روز، یک ماه، یک هفته و یک روز دیگر بیشتر زنده نباشم چه میکنم؛ تا به این واسطه بفهمم کودک درونم اساسا چه میخواهد و کدام فریاد درونیاش را نادیده گرفتهام این روزها.
یاد شوخی امیر افتادهام که میگفت اگر هر روز در سررسیدت با مداد بنویسی "من مطمئنا امروز خواهم مرد" و اگر فردا صبحش که نمرده بودی جمله را پاک کنی و آن را به صفحۀ بعدِ دفتر منتقل کنی، بالاخره یک روز خواهی مرد و همه، بعد از مواجهه با آن جمله میگویند عجب آدم فرزانهای بود.
*
بیخوابیام کشندهتر شده است. آنقدر که مجبور شدهام برای بیدار ماندن و ادامه دادن به نوشتن، About Life -ِ اَش را در هدستِ مشکی-نارنجیِ روی گوشهایم بشنوم. این را زمانی امیر برایم پخش کرده بود. همانوقت به خودش گفته بودم جان میدهد برای دویدن این موزیک. یک شب همین را پخش کرده و گفته بودم تا آخر پنج دقیقه و بیستودو ثانیهاش، به هر هلاکتی هم که بیفتم به دویدنم ادامه میدهم؛ هر چقدر هم که آهسته. میدوم و میدوم تا موسیقی کاملا تمام بشود و بعدش حتی اجازه خواهم داشت که بمیرم. چند روز بعدش همین را میشنیدم در گوشم که به یک دورِ کامل دویدن دور پارک ملت فکر کرده بودم و اجازۀ مردنم بعدِ تمام کردنش. بعدترش شش روزِ هفته را، یعنی کلش را منهای همان یک جمعهای که تور والیبال میبندند به درختهای پارک، سه بار محیطِ پارک ملت را دویده بودم که دو دورش دویدنِ پیوسته بود و دو نیمۀ قبل و بعدش راه رفتن برای گرم و سرد کردن عضلهها. این عادت را تا خودِ مصدومیتم یکبند ادامه داده بودم، چند ماه پشت سر هم. منی که حتی توان همان پنج دقیقه دویدن را هم در خودم نمیدیدم.
حالا چنان معتاد دویدن شدهام که هرچقدر هم میان دورههای دویدنم وقفه بیفتد، باز یک دفعه به خودم میآیم و میبینم دو تای جورابهای لنگبهلنگِ رنگیام را پوشیدهام، کملبکم را یک لیتر آب کرده و بندش را محکم بستهام، دو تا گرهِ سخت هم به جان بند کفشهایم انداختهام و از خانه زدهام بیرون که دوباره برای هفتههای متوالی بدوم.
این دست و پنجه نرم کردن با بیخوابیِ امروز و اعصابخردیهای ریز و درشتش را -که واضحا حس میکنم کمتر از گذشته به وجودم اصابت کردهاند- با جادوی این موسیقیِ پیشنهادی برادرم رقم میزنم و حال کسی را دارم که آلبوم خانوادگیاش را در مریضاحوالی و رخوت ورق زده باشد و به آن عکسی رسیده باشد که زمان مرخص شدن از بیمارستان از او گرفتهاند. به آن لحظهای رسیده باشد که سرسختتر از حریفی را که امروز به مبارزه طلبیدهاش در رینگ کشتی ضربهفنی کرده است. روز سختتری میتوانست باشد امروز. هنر و ادبیات، یکبارِ دیگر، نجاتم دادهاند. که من همین روزِ پر کشمکش را هم خوب زندگی کردهام انگار.