
من احمدشاه قاجار هستم. آخرین پادشاه سلسلهای که دویست و سی سال بر ایران حکومت کرد، و اولین قربانی قرن بیستم ایرانی.
این یادداشتها را نمینویسم تا خودم را توجیه کنم. دیگر دیر است برای توجیه. تاریخ حکمش را صادر کرده: احمدشاه، شاه ضعیف، شاه بیعرضه، شاهی که گذاشت کشورش از دستش برود.
اما من این یادداشتها را مینویسم چون معتقدم تاریخ حق دارد بداند که ضعف من از کجا آمد. و شاید، فقط شاید، نسلهای بعد بفهمند که گاهی در سیاست، انتخاب درست وجود ندارد؛ فقط انتخاب کمتر بد هست.
من قوره نشده، مویز شدم. یعنی هنوز نرسیده به بلوغ، زمانهام خشکم کرد. دوازدهساله تاج بر سر گذاشتند و بیستوپنجساله آن را از سرم برداشتند. در این میان، هیچوقت واقعاً شاه نبودم؛ فقط نقش شاه را بازی میکردم در تئاتری که کارگردانهایش در لندن و مسکو نشسته بودند.
این روایت من است. روایت کسی که تاریخ او را دوست نداشت.
تابستان ۱۲۸۸ شمسی بود. من دوازده سال داشتم و هنوز معنای کلمه «کودتا» را نمیفهمیدم.
محمدعلیشاه، پدرم، با توپ به مجلس شلیک کرده بود. او فکر میکرد قدرت را نجات میدهد، اما در واقع مشروعیت سلطنت را کشت. مشروطهخواهان قیام کردند، تبریز بلند شد، و سرانجام پدرم مجبور شد فرار کند.
من در آن روزها نمیدانستم چه اتفاقی میافتد. فقط میدیدم که بزرگترها نگراناند، زمزمه میکنند، و هر روز خبرهای بدتری میرسد.
تا اینکه یک روز گفتند: «شما ولیعهد هستید.»
و روز بعدش گفتند: «شما شاه هستید.»
هیچکس نپرسید که آیا من آمادهام؟ آیا میخواهم؟ آیا اصلاً معنی این مسئولیت را میفهمم؟
من قوره نشده، شاه شدم.
چون کودک بودم، قیم تعیین شد برایم. عزیزالدوله، مردی تودار و با نفوذ، قرار بود هدایتم کند. اما خیلی زود فهمیدم که قیم بودن در ایران به معنای حکومت کردن بهجای شاه است، نه برای شاه.
تصمیمها گرفته میشد، اما من نمیگرفتم. مجلس تصویب میکرد، اما من فقط امضا میکردم. حتی در کاخ گلستان، در اتاقهایی که قرار بود من در آنها فرمان برانم، احساس میکردم مهمانم.
و این اولین درس بزرگم بود: در سیاست، عنوان کافی نیست؛ باید ابزار قدرت را هم داشته باشی.
من عنوان داشتم، اما ابزار نداشتم. نه ارتشی وفادار، نه حزبی سازمانیافته، نه حتی سرمایهای برای رشوه دادن. همه چیز را به قرض میگرفتم؛ حتی قدرتم را.
پدرم را دوست داشتم، اما سیاستش را نفرین میکردم.
او دیکتاتور بود. نه از سر شرارت، بلکه از سر ترس. او میترسید که مشروطه قدرتش را بگیرد، پس به مشروطه شلیک کرد. اما این شلیک، صدایی بود که تا آخر تاریخ قاجار طنینانداز شد.
من با خودم عهد کردم که آن نباشم. نمیخواستم شاهی باشم که مردمش از او بترسند. میخواستم شاهی باشم که مردمش به او افتخار کنند.
اما کسی به من نگفت که در دنیای سیاست، نخواستن یک چیز، استراتژی نیست.
من میدانستم چه نمیخواهم، اما نمیدانستم چه میخواهم. و این خلأ، جایی بود که دیگران پُرش کردند.
من مشروطه را دوست داشتم. نه چون مد روز بود، و نه چون تحت فشار بودم. مشروطه را دوست داشتم چون فکر میکردم تنها راه نجات ایران است.
سلطنت مطلقه در قرن بیستم معنا نداشت. جهان در حال تغییر بود. امپراتوریهای بزرگ داشتند سقوط میکردند. مردم دیگر حاضر نبودند فقط فرمان ببرند؛ میخواستند شریک باشند.
مشروطهخواهان را دوست داشتم. آدمهای پاکی بودند. تقیزاده، مدرس، ملکالمتکلمین... همهشان آرمانگرا بودند، وطندوست بودند، صادق بودند.
اما یک چیز کم داشتند: قدرت سازمانیافته.
شرافت بدون سلاح، در قرن استعمار، عمر بلندی ندارد.
مجلس، قلب مشروطه بود. اما قلبی بود که نتوانست خون را به رگهای کشور برساند.
نمایندگان میآمدند، بحث میکردند، قانون مینوشتند، اما اجرا نمیشد. چرا؟ چون ابزار اجرا دست ما نبود.
پلیس ضعیف بود، ارتش نابسامان، خزانه خالی، و والیها در شهرستانها به حرف مرکز گوش نمیدادند.
من بارها در مجلس نشستم و به بحثهای داغ گوش دادم. آدمهای باهوشی بودند، استدلالهای درستی داشتند. اما وقتی به کاخ برمیگشتم، میدیدم که همه چیز همانطور باقی مانده.
و این دومین درس بزرگم بود: قانون بدون قدرت، فقط کاغذ است.
مشروطه شکست نخورد چون احمدشاه ضعیف بود. مشروطه شکست خورد چون جهان اجازه نداد موفق شود.
روسها و انگلیسیها از یک ایران مستقل و قوی میترسیدند. آنها ایران را میدان رقابت خودشان میدیدند، نه کشوری مستقل.
و از داخل هم، قدرتهای سنتی مقاومت میکردند. خانهای محلی، روحانیون محافظهکار، زمینداران بزرگ... همه میترسیدند که مشروطه امتیازاتشان را بگیرد.
من در میانه بودم. نه قدرتی داشتم که مشروطه را نجات دهم، نه بیرحمی داشتم که آن را له کنم.
پس ماندم. و با ماندنم، ضعف را نهادینه کردم.
۱۹۱۴ میلادی بود. جنگ جهانی اول آغاز شد و ایران، کشوری بیطرف، ناگهان در مرکز طوفان قرار گرفت.
من اعلام بیطرفی کردم. چه انتخاب دیگری داشتم؟
اگر طرف روس و انگلیس میایستادم، در چشم مردم خائن بودم؛ کسی که به استعمارگران پشت میکند.
اگر طرف آلمان و عثمانی میایستادم، قمار میکردم با کشورهایی که هیچ تعهدی به ایران نداشتند و فقط از ما استفاده ابزاری میکردند.
پس راه میانه را انتخاب کردم. راه عقلانی. راه بیاثر.
اما در سیاست، بیطرفی ضعیف همان طرف بازنده است.
روسها از شمال آمدند، انگلیسیها از جنوب. بدون اعلان جنگ، بدون دلیل رسمی، فقط چون میتوانستند.
تهران را اشغال کردند. دولت را فلج کردند. جادهها را بستند. و من، شاه ایران، در کاخ خودم، زندانی شدم.
دولت را به اصفهان فرستادم. گفتم شاید آنجا بتوانند کار کنند، تصمیم بگیرند، مقاومت کنند. اما چه فایده؟ اصفهان هم محاصره شد.
مشروطهخواهان به کرمانشاه رفتند، «کمیته دفاع ملی» تشکیل دادند. من امیدوار شدم. شاید بتوانند چیزی بسازند.
اما خیلی زود فهمیدم که شجاعت، جانشین ساختار نمیشود.
کلنل محمدتقیخان پسیان را دوست داشتم. او مرد شجاعی بود، آرمانگرا، میهندوست. او در خراسان قیام کرد، نه علیه من، بلکه علیه فساد، علیه استعمار، علیه بیعدالتی.
اما او هم شکست خورد. چرا؟ چون تنها بود.
در ایران آن زمان، آدمهای شجاع زیاد بودند، اما حرکت سازمانیافته نبود.
هر کس در گوشهای قیام میکرد، مقاومت میکرد، تلاش میکرد. اما هیچکس توان هماهنگی نداشت. نه ارتباط بود، نه سلاح کافی، نه پول، نه پشتیبانی خارجی.
من دیدم که امیدها یکییکی خاموش میشوند. و هر بار از خودم پرسیدم: من با چه چیزی میتوانم مانع شوم؟
پاسخ همیشه یکی بود: هیچ.
من فکر کردم شاید راه نجات، اقتصاد باشد. شاید اگر بتوانیم مالیه کشور را سامان دهیم، اگر بتوانیم مالیات درست جمع کنیم، اگر بتوانیم بودجه شفاف داشته باشیم، آنوقت دیگران نتوانند ما را تحقیر کنند.
پس مورگان شوستر را از آمریکا آوردیم. مرد صادقی بود. مرد کاربلدی بود. او آمد، شروع به کار کرد، گزارش داد، نقشه کشید.
اما روسها و انگلیسیها حتی به حسابوکتاب ما هم رحم نکردند.
روسها اولتیماتوم دادند: «شوستر را اخراج کنید، وگرنه تهران را بیشتر اشغال میکنیم.»
من در آن لحظه فهمیدم که در قرن استعمار، حتی اصلاحات مالی هم باید با اجازه امپراتوریها انجام شود.
مجلس مقاومت کرد. نمایندگان گفتند نه، ما تسلیم نمیشویم. اما مقاومت فایده نداشت. روسها فشار آوردند، مجلس بسته شد، و شوستر رفت.
و با رفتن او، آخرین امید برای اصلاح اقتصادی هم رفت.
اولین بار که رضاخان را دیدم، تحتتأثیر قرار گرفتم.
او قدبلند بود، چشمهای تیزی داشت، و وقتی حرف میزد، انگار فرمان میداد. من در آن لحظه فهمیدم که این مرد، فرد عادی نیست.
او را دشمن نمیدیدم؛ او را لازم میدیدم.
ایران به نظم نیاز داشت. ارتش ما آشفته بود، قزاقها و ژاندارمها و لشکرهای محلی همه سردرگم بودند. رضاخان گفت: «من میتوانم نظم برقرار کنم.»
و من باور کردم.
تصور من ساده بود:
من، شاه مشروطه
او، نخستوزیر مقتدر
مدلی که در اروپا جواب داده بود. در انگلستان، شاه سلطنت میکرد اما حکومت نمیکرد. نخستوزیر اداره میکرد، اما به نام شاه.
من فکر کردم شاید این مدل در ایران هم جواب بدهد.
اما یک چیز را نفهمیدم: کسی که قدرت را با زور به دست میآورد، به تقسیمش علاقهای ندارد.
اول، رضاخان سردار سپه شد. گفت: «فقط میخواهم ارتش را مرتب کنم.»
بعد، وزیر جنگ شد. گفت: «این موقت است.»
بعد، نخستوزیر شد. گفت: «من فقط خدمتگزارم.»
اما من دیدم که هر روز قدرتش بیشتر میشود و قدرت من کمتر.
مجلس به او گوش میداد، نه به من. خانها از او میترسیدند، نه از من. حتی کاخ، جایی که قرار بود من در آن حکومت کنم، دیگر مال من نبود.
بارها از من پرسیدهاند: چرا رضاخان را متوقف نکردی؟
پاسخم ساده است: با چه چیزی؟
من نه ارتشی داشتم که بتوانم دستور بدهم، نه پولی که بتوانم رشوه بدهم، نه حزبی که بتوانم بسیج کنم.
تنها چیزی که داشتم، عنوان بود. و عنوان، در برابر تفنگ، کافی نیست.
۱۳۰۲ شمسی، فشارها شدت گرفت. رضاخان دیگر پنهان نمیکرد که میخواهد شاه شود.
او میگفت: «سلطنت قاجار تمام شده. ایران به خون تازه نیاز دارد.»
و من میدیدم که بسیاری با او موافقاند. نه چون او بهتر است، بلکه چون من ضعیفام.
مجلس بحث میکرد: جمهوری، یا سلطنت جدید؟
من در کاخ نشسته بودم و میدیدم که آیندهام را دیگران تعیین میکنند.
وقتی رفتم، خیلیها گفتند: «احمدشاه فراری است. احمدشاه خوشگذران است. او ترجیح داد پاریس را به تهران.»
اما کسی نپرسید: اگر میماندم، چه میشد؟
اگر میماندم، یا باید با رضاخان میجنگیدم و شکست میخوردم، یا باید تسلیم میشدم و ابزار میشدم.
هیچکدام را نخواستم.
رفتن، شجاعت نبود. اما جنون هم نبود.
در سیاست، همیشه قهرمان بودن گزینه نیست.
در پاریس ماندم. نه چون خوشگذرانم، بلکه چون هیچجای دیگری نداشتم.
بعضیها میگویند: «او در پاریس عیاشی میکرد.»
اما کسی نمیگوید که من در پاریس، هر روز به اخبار ایران گوش میدادم. هر روز منتظر بودم شاید اتفاقی بیفتد، شاید بتوانم برگردم، شاید فرصتی پیدا شود.
اما آن فرصت هرگز نیامد.
پدرم سقوط کرد چون مستبد بود.
من سقوط کردم چون مستبد نبودم.
پدرم با توپ به مجلس شلیک کرد و سلطنت را از دست داد.
من به مجلس شلیک نکردم، و باز هم سلطنت را از دست دادم.
چرا؟
چون در جهانی که قدرتهای بزرگ طراحی کرده بودند، شاهی که نمیخواهد مستبد باشد، جایی ندارد.
حتی نمادین.
من حذف نشدم چون بد بودم.
من حذف شدم چون در زمانهای اشتباه، به دنیا آمدم.
زمانه، عصر قدرت بود. عصر دیکتاتورها. استالین در روسیه، موسولینی در ایتالیا، هیتلر در آلمان، کمال آتاتورک در ترکیه.
در چنین زمانهای، شاهی که میخواهد مشروطهخواه باشد، دیرزمانی نمیماند.
تاریخ سادهسازی را دوست دارد:
این قهرمان
آن خائن
این ناجی
آن بیعرضه
اما انسان، ساده نیست.
من نه قهرمان بودم، نه خائن. من فقط انسانی بودم که در زمان بد، در مکان بد، با ابزارهای اشتباه، متولد شد.
امروز، صد سال بعد، همه میدانند که چه میشد.
همه میدانند که رضاخان پهلوی شد.
همه میدانند که مشروطه شکست خورد.
همه میدانند که استعمار ایران را تقسیم کرد.
اما من آن روز نمیدانستم.
من فقط انتخابهایی داشتم که همهشان بد بودند، و باید یکی را انتخاب میکردم.
این یادداشتها دفاع از من نیست.
این دفاع از انصاف در قضاوت تاریخی است.
تاریخ را نمیشود با دانستههای امروز قضاوت کرد.
باید دید:
چه میدانستیم
چه نمیدانستیم
و چه انتخابهایی واقعاً پیش رو بود
من نیت بد نداشتم. و این، در زمانه بد، بزرگترین ضعف من بود.
شاید اگر بیرحمتر بودم، موفقتر میشدم.
شاید اگر کمتر به مشروطه اعتقاد داشتم، بیشتر زنده میماندم.
شاید اگر مثل پدرم به مجلس شلیک میکردم، چند سال بیشتر حکومت میکردم.
اما من این کارها را نکردم.
و حالا، تاریخ داوری میکند.
این روایت خیالی است. نه نامه تاریخی است، نه خاطرات واقعی احمدشاه.
اما تلاش میکند به حقیقتی وفادار بماند که اغلب فراموش میشود:
درک انسان، پیش از داوری او.
چون تاریخ، تنها زمانی درس میدهد که انسانهایش را ببیند، نه فقط نقشهایشان را.
احمدشاه قاجار
پاریس، در تبعید
(روایتی خیالی)