
در بسیاری از فرهنگها، برای کنترل کودک، «لولو» ساخته میشود. موجودی خیالی که در تاریکی کمین کرده و کودکان نافرمان را میبرد. نه الزاماً از سر شرارت، بلکه از این پیشفرض خاموش که کودک قوه تشخیص ندارد و باید از طریق ترس هدایت شود. مادربزرگها این داستانها را میسازند، نه برای آزار، بلکه برای کنترل. اما مشکل از جایی آغاز میشود که همین منطق، بیسر و صدا، وارد سیاستِ بزرگسالان میشود.
در سیاستِ لولوها، دیگر با برنامه، تحلیل یا آیندهی قابل پیشبینی مواجه نیستیم؛ بلکه با داستانهایی ساده و دوقطبی روبهرو میشویم که در آن یک نفر «هیولا»ست، دیگری «تنها عقل باقیمانده»، و مردم، کودکانی هستند که فقط باید بترسند و تسلیم شوند.
اینجا، سیاست از میدان عقل، به صحنهی افسانه تنزل پیدا میکند. و نتیجهاش نه پیروزی عقلانیت، بلکه فرسایش اعتماد عمومی و سقوط در چرخهی انتخابهای بدتر است.
هیولاسازی، ابزار تولید رأی منفی است؛ و رأی منفی همیشه سادهتر از رأی ایجابی است. این واقعیتی است که در تمام دموکراسیهای جهان، از آمریکا تا فرانسه، از برزیل تا ترکیه، تکرار شده است.
رأی ایجابی نیازمند برنامه است. نیازمند مسئولیتپذیری است. نیازمند توضیح پیامدها و ارائهی راهحل است. باید به مردم بگویی چه میخواهی بکنی، چطور میخواهی انجامش دهی، و چرا این راه بهترین راه است.
اما رأی منفی فقط یک جمله میخواهد: «اگر او بیاید، فاجعه میشود.»
به همین دلیل، در کوتاهمدت جواب میدهد. ترس فوری را برمیانگیزاند، مردم را به پای صندوق میکشاند، و رأی میآورد. اما در بلندمدت، اعتبار سیاست را میسوزاند، چون وقتی هیولای وعدهدادهشده ظاهر نشود، اعتماد فرو میریزد.
نمونهی کلاسیک آن در سالهای اخیر، تجربهی آمریکا بود.
سالها دونالد ترامپ بهعنوان هیولای مطلق معرفی شد؛ نماد فروپاشی دموکراسی، عقلانیت و حتی تمدن غرب. رسانههای لیبرال آمریکا او را «تهدید وجودی» خواندند. تحلیلگران پیشبینی کردند که بازگشت او به قدرت یعنی پایان جمهوری آمریکا. فیلمها، مستندها، و هزاران مقاله دربارهی خطرات ترامپ نوشته شد.
در مقاطع قبلی، این تصویر کار کرد. در انتخابات ۲۰۲۰، بایدن با شعار «بازگرداندن روح آمریکا» و بر پایهی همین ترس از ترامپ پیروز شد. اما در ۲۰۲۴، دیگر نه. چرا؟
چون مردم فهمیدند که ترامپ «هیولا» نیست. او سیاستمداری است با پیامدهای قابل پیشبینی. چهار سال ریاستجمهوری او گذشت و دموکراسی آمریکا فرو نریخت. اقتصاد سقوط نکرد. جنگ جهانی سوم شروع نشد. حتی با تمام بحرانها و اشتباهاتش، آمریکا همچنان آمریکا بود.
و مهمتر از همه: مخالفان ترامپ چیزی جز نفی او ارائه نکردند.
کمپین کاملاً سلبی کامالا هریس دقیقاً همینجا شکست خورد. نه بهخاطر بد بودن او، نه بهخاطر نداشتن توانایی، بلکه بهخاطر نداشتن روایت ایجابی. او فقط «نهترامپ» بود. برنامهاش خلاصه میشد در اینکه «من ترامپ نیستم.» اما این کافی نبود.
این تجربه، درس مهمی دارد: وقتی هیولا وجود خارجی ندارد، ترس فرو میریزد.
مردم میفهمند که دروغ به آنها گفته شده است. و وقتی یکبار دروغ را بفهمند، دیگر هیچ لولویی کار نمیکند.

در ایران، این الگو بارها تکرار شده است. سالها محمود احمدینژاد «پرتگاه» نامیده شد. هر جملهاش نشانهی فاجعه، هر حرکتش دلیل سقوط. رسانههای اصلاحطلب او را «نابودگر اقتصاد» و «پایاندهندهی روابط خارجی» معرفی کردند.
و بعد؟ هشت سال گذشت. اقتصاد بد شد، اما فرو نریخت. تحریمها آمد، اما ایران همچنان ایستاد. مردم فقیرتر شدند، اما کشور نابود نشد. و وقتی هیولای وعدهدادهشده ظاهر نشد، اعتماد به آنهایی که او را هیولا خوانده بودند از بین رفت.
اما امروز، همان الگو در جای دیگری تکرار میشود؛ با بازیگران جدید و نقشهای معکوس. اینبار، سعید جلیلی به «پرتگاه» تبدیل شد و مسعود پزشکیان به «تنها امید».
برای فهم دقیقتر این الگو، نیاز به یک استعاره داریم که ساختار قدرت را روشن کند.
تصور کنید دربار سلطنتی با این ساختار:
شاه = علی خامنهای
شاهزاده نورچشمی = سعید جلیلی
فرزندِ مشروطپذیرفتهشده = مسعود پزشکیان
این تقسیمبندی اخلاقی نیست؛ ساختاری است. نه برای قضاوت شخصیت، بلکه برای فهم دینامیک قدرت.
پیشفرض اعتماد دارد
نیازی به اثبات خود ندارد
خطایش قابل توجیه است
اگر نرمش کند، «عقلانیت» است
اگر سخت بگیرد، «اصولگرایی» است
سیستم میخواهد او موفق شود
پیشفرض اتهام دارد
باید دائماً «بیخطر بودن» خود را ثابت کند
هر ایستادگیاش سوءظن میآورد
هر عقبنشینیاش امتیاز به سیستم تلقی میشود
سیستم مراقب است که خطایی نکند
این استعاره، کلید فهم انتخابات ۱۴۰۳ است. نه از اینجهت که کدام یک بهتر بودند، بلکه از اینجهت که در کدام شرایط ساختاری قرار داشتند.
اینجا باید منصف باشیم و از هیولاسازی معکوس هم پرهیز کنیم.
اگر سعید جلیلی رئیسجمهور میشد:
نیازی به خودشیرینی نداشت: او محصول سیستم بود، نه رقیب آن.
سیستم از او نمیترسید: خطاهایش به خود سیستم نسبت داده میشد.
نهادها مراقب بودند تصویرش «لولو» نشود: هر تندروی اضافه، به ضرر کل سیستم بود.
مدیریت تصویر اولویت داشت: برای حفظ مشروعیت کل نظام، نمیتوانستند بگذارند او شکست بخورد.
پس محتمل بود:
برخی سختگیریهای اجتماعی کمتر شود، نه از سر اصلاحطلبی، بلکه برای کنترل تصویر
شوکهای ناگهانی کاهش یابد
سیاستها آهستهتر و قابل پیشبینیتر پیش بروند
در عین حال، هیچ تغییر ساختاری رخ ندهد
نه بهتر، نه مترقیتر، بلکه کمریسکتر و قابل کنترلتر.
جلیلی خطر بود، اما هیولا نبود. او نمایندهی ادامهی همان مسیر بود، با چهرهای جدید.
اینجا به سوءتفاهم اصلی میرسیم که باید با دقت روشن شود:
مسأله این نیست که مسعود پزشکیان انسان بدی است. نیست.
او پزشکی است که سالها در بیمارستان کار کرده، به مردم خدمت کرده، و احتمالاً با نیت خوب وارد سیاست شده است. اما مشکل این است که:
ذهن سادهساز در سیاست، سم است.
و پزشکیان، تجلی کامل این ذهنیت سادهساز است.
پزشکیان سیاست را بیش از حد:
اخلاقی میبیند: فکر میکند که نیت خوب کافی است و سیاست، در نهایت، به مسئلهی اخلاق فردی باز میگردد.
تقلیل میدهد: مسائل پیچیدهی ساختاری را به مشکلات فردی یا سوءتفاهمات کوچک فرو میکاهد.
تعارض را به سوءتفاهم فرو میکاهد: فکر میکند اگر همه با هم حرف بزنند، مشکلات حل میشود.
این ذهنیت، در گفتهها و کردارهای او کاملاً مشهود است.
در یکی از سخنرانیهای پزشکیان، او دربارهی هوش مصنوعی گفت:
«هوش مصنوعی مثل آدم مست است. بهش نمیشه اعتماد کرد.»
این جمله، نمونهی کاملی از سادهسازی خطرناک است.
هوش مصنوعی نه مست است، نه هوشیار. او ابزاری است پیچیده که بر پایهی دادهها کار میکند. اما پزشکیان، به جای فهم پیچیدگی تکنولوژی، آن را به یک استعارهی ساده و غلط فرو میکاهد. این نوع تفکر، وقتی در سطح رهبری کشور قرار بگیرد، به سیاستگذاریهای اشتباه منجر میشود.
او در جای دیگری گفته است:
«باید با همه وفاق کنیم. باید همه را با خودمان ببریم.»
اما وفاق بدون توازن قوا یعنی چه؟
وفاق، واژهای زیباست. در ذهن، تصویری از صلح، همکاری و همزیستی را ترسیم میکند. اما در سیاست، وفاق بدون توازن قوا، دستور پخت شکست است.
چرا؟
چون وفاق زمانی معنا دارد که دو طرف قدرت داشته باشند. وقتی یک طرف قدرتمند است و طرف دیگر ضعیف، آنچه به نام وفاق عرضه میشود، در واقع امتیازدهی یکطرفه است.
پزشکیان، در این معادله:
نه محبوب هستهی قدرت است
نه نمایندهی واقعی مردم
نه ابزار چانهزنی با نهادهای قدرت دارد
او در میان دو فشار ساندویچ شده است:
از بالا: نهادهای قدرت که او را «مشروط» پذیرفتهاند و دائماً مراقب هستند که خط قرمزی رد نکند.
از پایین: مردمی که انتظار تغییر دارند و او را بر این اساس انتخاب کردهاند.
و در این میان، او با ذهنیت سادهسازش فکر میکند که میتواند با «نیت خوب» و «گفتگو» این فشارها را مدیریت کند.
نتیجهاش چه میشود؟
وفاق در بالا: امتیاز به نهادهای قدرت
سختگیری در پایین: برای اینکه نهادها نشان دهند «ما وفاقی نیستیم»
فرسایش اعتماد مردم: چون تغییر وعدهدادهشده رخ نمیدهد
بیپناهی سیاسی پزشکیان: نه از بالا حمایت میشود، نه از پایین
این الگو، تازه نیست.
جیمی کارتر، یکی از شریفترین رؤسای جمهور تاریخ آمریکا بود. او پس از رسوایی واترگیت و شکست ویتنام، با شعار «بازگشت به اخلاق» به قدرت رسید. مردم آمریکا از دروغها و فسادهای سیاسی خسته شده بودند و کارتر، نماد امید به سیاستی پاک بود.
اما او چه کرد و چه شد؟
کارتر، مثل پزشکیان، سیاست را بیش از حد اخلاقی فهمید. او فکر میکرد که:
اگر صادق باشد، همه به او اعتماد میکنند.
اگر منصف باشد، همه با او همکاری میکنند.
اگر تعارض قدرت را کنار بگذارد، مشکلات حل میشوند.
اما سیاست، چنین کار نمیکند.
بحران گروگانگیری ایران: کارتر نتوانست موضع قاطع بگیرد. نه بهاندازهی کافی سخت بود، نه بهاندازهی کافی انعطافپذیر. فقط گیر کرد.
بحران انرژی: به جای سیاستهای قاطع، سخنرانیهای اخلاقی کرد و از مردم خواست که «کمتر مصرف کنند».
تورم و رکود: اقتصاد را با شعارهای اخلاقی نمیشد اداره کرد.
کارتر، برای کنترل بحرانها، کابینه را بارها تغییر داد. او فکر میکرد مشکل، افراد هستند؛ نه ساختار و نه خود او.
این، دقیقاً همان ذهنیت سادهسازی است که در پزشکیان هم میبینیم.
در نهایت، کارتر در انتخابات ۱۹۸۰، شکست تاریخی خورد. نه بهخاطر فساد، نه بهخاطر دروغ، بلکه بهخاطر ناتوانی در فهم و مدیریت قدرت.
او یک انسان خوب بود، اما یک رئیسجمهور ضعیف. و مردم، در نهایت، بهجای او، رونالد ریگان را انتخاب کردند؛ کسی که دقیقاً عکس او بود.
درس کارتر این است: نیت خوب + سادهسازی = پیامد بد
اینجا به هستهی اصلی بحث میرسیم:
لولوسازی، سیستم انتخاب را خراب میکند.
وقتی سیاست بر پایهی ترس ساخته شود، نه بر پایهی برنامه، چرخهی معیوبی شکل میگیرد:
هیولا معرفی میشود: یک نامزد بهعنوان «پایان همهچیز» معرفی میشود.
رأی منفی بسیج میشود: مردم نه برای کسی، بلکه علیه کسی رأی میدهند.
نامزد ضعیفتر برنده میشود: کسی که فقط «نههیولا» است، بدون برنامه و بدون توانایی.
شکست عملکرد: چون او نه توان دارد، نه حمایت، عملکردش ضعیف میشود.
فرسایش اعتماد: مردم ناامید میشوند و اعتماد به کل سیستم از بین میرود.
بازگشت به نقطهی اول: در انتخابات بعدی، دوباره به هیولا پناه میبرند.
این چرخه، در ایران بارها تکرار شده است:
۱۳۷۶: هیولای نظامیها → انتخاب خاتمی
۱۳۸۴: هیولای اصلاحطلبان → انتخاب احمدینژاد
۱۳۹۲: هیولای تندروها → انتخاب روحانی
۱۴۰۳: هیولای جلیلی → انتخاب پزشکیان
و هر بار، نتیجه یکسان است: ناامیدی بیشتر، انتخاب بدتر.
یکی از خطرناکترین ویژگیهای ذهن سادهساز، این است که پیچیدگی را نمیبیند.
پزشکیان، در بسیاری از صحبتهایش، مسائل پیچیده را به مشکلات ساده فرو میکاهد:
اقتصاد: «باید بودجه را درست مدیریت کنیم.» (انگار کسی قبلاً این را نمیدانسته!)
تحریمها: «باید با دنیا گفتگو کنیم.» (انگار کسی قبلاً این را امتحان نکرده!)
حجاب: «باید فرهنگسازی کنیم.» (انگار چهل سال فرهنگسازی نکردهاند!)
هوش مصنوعی: «هوش مصنوعی مست است.» (انگار تکنولوژی را میشود با یک استعارهی ساده فهمید!)
اینها، همه نمونههایی از سادهسازی خطرناک هستند.
واقعیت را نادیده میگیرد: مسائل پیچیده، راهحلهای پیچیده میخواهند.
به سیاستگذاری اشتباه منجر میشود: اگر مشکل را اشتباه تشخیص دهید، راهحلتان هم اشتباه خواهد بود.
انتظارات غیرواقعی ایجاد میکند: مردم فکر میکنند که مشکلات زودتر حل میشوند.
در نهایت به شکست منجر میشود: چون واقعیت، با سادهسازیها سازگار نیست.
و این دقیقاً مسیری است که پزشکیان در آن گام برمیدارد.
حالا بیایید به وضعیت فعلی نگاه کنیم.
پزشکیان، پس از انتخابات، در چه موقعیتی قرار دارد؟
نهادهایی مثل سپاه، قوهی قضائیه، شورای نگهبان، و دفتر رهبری، او را «مشروط» پذیرفتهاند. این یعنی:
او باید دائماً ثابت کند که «خطرناک نیست».
هر حرکت او، زیر ذرهبین است.
اگر خط قرمزی رد کند، فوراً متوقف میشود.
این، فضایی است که اجازهی خلاقیت و ابتکار نمیدهد.
مردمی که به او رأی دادند، انتظار تغییر دارند. آنها:
میخواهند حجاب اجباری کاهش پیدا کند.
میخواهند اینترنت آزادتر شود.
میخواهند اقتصاد بهبود یابد.
میخواهند فضای اجتماعی باز شود.
اما پزشکیان، نه قدرت دارد که این تغییرات را ایجاد کند، نه حمایت ساختاری.
اگر به نهادها امتیاز بدهد، مردم ناامید میشوند.
اگر به مردم امتیاز بدهد، نهادها او را متوقف میکنند.
اگر بخواهد میانهرو باشد، هیچکس راضی نمیشود.
و در این میان، او با ذهنیت سادهسازش فکر میکند که میتواند با «گفتگو» و «نیت خوب» این تعارض را حل کند.
اما نمیتواند.
چون این، تعارض ساختاری است، نه شخصی.
اگر بخواهیم منصفانه پیشبینی کنیم، احتمالاً شاهد این خواهیم بود:
در ماههای اول، امیدواریهایی وجود داشت.
برخی تغییرات کوچک رخ داد.
مردم منتظر بودند که ببینند چه میشود.
پزشکیان شروع به امتیازدهی به نهادها کرده است.
برخی وعدهها فراموش شدهاند.
مردم شروع به ابراز ناامیدی کردهاند.
پزشکیان بیشتر و بیشتر ضعیف میشود.
نهادها، برای اینکه نشان دهند «ما وفاقی نیستیم»، سختگیریها را افزایش میدهند.
مردم کاملاً ناامید میشوند.
در انتخابات بعدی، مشارکت به حداقل میرسد.
مردم دیگر به وعدهها اعتماد ندارند.
و چرخه، دوباره تکرار میشود.
این، سرنوشت اجتنابناپذیر کسی است که با ذهنیت سادهساز وارد بازی پیچیدهی قدرت میشود.
اگر بخواهیم از این چرخهی معیوب خارج شویم، باید چند اصل اساسی را بپذیریم:
باید از هیولاسازی دست برداریم. نه جلیلی هیولا بود، نه پزشکیان فرشته. هر دو، انسانهایی بودند با محدودیتها و تواناییها.
باید برای کسی رأی دهیم که برنامه دارد، نه فقط نفی دیگری.
باید مسائل پیچیده را پیچیده ببینیم و از کسانی که آنها را ساده میکنند، بپرهیزیم.
باید کسانی را انتخاب کنیم که توازن قوا را میفهمند، نه کسانی که فکر میکنند فقط با «نیت خوب» میشود حکومت کرد.
از کارتر، از احمدینژاد، از روحانی، از همهی شکستهای گذشته باید درس بگیریم.
این مقاله، نه برای تطهیر کسی نوشته شد، نه برای تخریب کسی. هدف، فهم الگویی است که بارها تکرار شده و هر بار، ما را به انتخابهای بدتر رسانده است.
جمعبندی ساده اما تلخ این است:
لولوسازی، اعتراف به ناتوانی در ساخت رأی ایجابی است
جلیلی هیولا نبود؛ او قابل پیشبینی بود و محصول سیستم
پزشکیان بد نیست؛ اما تحلیلش برای سیاست پیچیده، ناکافی است
نیت خوب + سادهسازی = پیامد بد
وفاق بدون قدرت، امتیازدهی یکطرفه است
و شاید مهمترین جمله این باشد:
سیاست، جای قصهگویی نیست؛ و مردمی که قصه را تشخیص دهند، دیگر نمیترسند.
وقتی مردم بفهمند که لولو، وجود خارجی ندارد، دیگر هیچ ترسی کار نمیکند. و آن وقت، سیاستمداران مجبور میشوند که بهجای قصه، برنامه ارائه دهند.
تا آن روز، ما محکوم به تکرار همین چرخهایم:
هیولا → ترس → انتخاب ضعیف → شکست → ناامیدی → هیولای جدید
و تنها راه خروج از این چرخه، رها کردن قصهها و بازگشت به عقل است.
پایان