مسیر رشد (بخش اول): من کارمند نیستم، کارشناسم!

کارمند نمونه! من برنده ام یا رئیسم؟
کارمند نمونه! من برنده ام یا رئیسم؟



چند وقت پیش بحث جالبی بین من و دو تا از همکارا که اتفاقا قدیمی‌ترین‌های شرکت هم هستن، شکل گرفته بود که شد مقدمه نوشتن در این مورد. یکی از همکارا گفت که مدیرعامل شرکت چه بخوای چه نخوای جوری ما کارمندهاشو هدایت میکنه که در قالب تعریف شرکت قرار بگیریم و در نهایت هممون تبدیل میشیم به اونی که مدیر میخواد و خوب اون یکی همکار هم تاییدش میکرد. من که شبیه علامت سوال شده بودم، با حالت اعتراضی گفتم که خوب من اینطور فکر نمی‌کنم، من اگر به یه شرکت وارد میشم برای اینه که بتونم با تواناییم چیز جدیدی به اون مجموعه اضافه کنم نه اینکه صرفاً بیام و در یه قالب از پیش تعریف شده بشینم! البته که زیاد جدی گرفته نشدم و در واقع از بحث خارج شدم.

اما آیا واقعاً اینطوره؟

خوب خیلی واضحه که کارمند و کارشناس دو تا تعریف کاملاً مجزا هستند و ما چه به عنوان استخدام‌شونده یا استخدام‌کننده باید حواسمون باشه دنبال چه کسی می‌گردیم. البته من اینجا نمیخوام در مورد تفاوتشون خیلی صحبت کنم و میخوام به صورت ضمنی به یکی از صحبتهای محمدرضا شعبانعلی عزیز اشاره کنم (که متاسفانه مرجع دقیقش رو الان ندارم ولی سالهای اولی که کار میکردم خوندن اون نوشته‌اش باعث شد من برای همیشه بین این دو مورد یه تفاوت جدی در ذهنم داشته باشم) که میگفت کارشناسی به اشتباه در زبان ما به عنوان معادل واژه لیسانس درنظر گرفته شده، در حالیکه ما وقتی لیسانس می‌گیریم یعنی حداقل دانش لازم برای شروع به فعالیت در یک زمینه مشخص را داریم، اما چیزی که ما رو به یک کارشناس تبدیل می‌کنه تجربه عملی، دانش کاربردی، توانایی تشخیص و تمییز و ارائه خلاقیت و فکر جدید در یک زمینه مشخص هست (باز هم تاکید میکنم این عین جمله محمدرضا نیست)

چرا صحبت کردن از این مسئله مهمه؟

ما تو دورانی هستیم که منفورترین کار دنیا کارمندیه (منظورم کار کردن برای یک نفر دیگه است)! تصویری که از کارمندی ارائه میشه عموماً آدم بی‌انگیزه، تنبل، ناامید و با آینده‌ای تاریکه که آرزوهاشو در ازای یک رشوه اندک فروخته و داره دنیای یکی دیگه رو میسازه!

من منکر مشکلات و کم و کاستی زندگی کارمندی نیستم ولی برای خیلی از ما، تجربه کاری از مسیر کارمندی شروع میشه! بله بعضی از ما ممکنه بعدها به سمت خویش‌فرمایی یا کارفرمایی تغییر مسیر بدیم ولی درنهایت درصد بالایی از ما آدمهای معمولی زندگی کارمندی رو تجربه می‌کنیم.

به همین خاطر من فکر میکنم نوشتن از تجربه‌های کارمندی (کارشناسی) اتفاق ارزشمندیه. سواد مالی، سرمایه‌گذاری در کارمندی، توسعه مهارت‌هایی مثل زبان، نرم‌افزارها، برنامه‌ریزی استراتژیک، مدیریت زمان، کنترل پروژه و کلی تجربه دیگه که میتونه رشد ما رو تضمین کنه و کیفیت زندگی و رضایت از زندگی رو بالا ببره.

من خودم رو یک کارشناس میدونم!

فکر میکنم اولین قدم این باشه که ما تکلیف خودمون رو روشن کنیم! آیا من حاضرم خودم رو یک متخصص بدونم که میخواد بیشتر و بیشتر یاد بگیره و پیشرفت کنه؟ این ادعا هم هزینه داره هم سود. من مدعیم که کاری رو انقدر بلدم که بتونم تمام و کامل انجامش بدم، ایده نو و خلاقیت ارائه بدم، از جنبه‌های مختلف به مسئله نگاه کنم و در نهایت پیشنهادهای عملی برای به انجام رسیدنش ارائه بدم. خوب، در مقابل مسئولیت خطا و اشتباه احتمالی، پاسخگویی مناسب به کارفرما، زمانبندی و به موقع انجام رسوندن کار و مسئولیت‌های دیگه رو هم باید برعهده بگیرم و درخواست مدیر و موارد موردنیاز کارفرما رو در حد قابل قبولی برآورده کنم. اینجوری من میتونم ادعا کنم که بودن من تغییری در روند مجموعه ایجاد کرده و حضور شخص من (یعنی نسیم) تفاوتی با حضور آقای X و خانم Y میکنه!

اینکه من تکلیفم با خودم مشخص باشه، کمکم میکنه بفهمم کجا کار کنم؟ با چه مدیر و چه شرکتی همکاری کنم؟ کدوم وظایف رو با دقت و وسواس بیشتری انجام بدم و کدوم کارها رو در حد استاندارد ارائه بدم؟ چه مهارتهایی رو یاد بگیرم و از خیر کدوم مهارتها (با وجود جذابیت زیادشون) بگذرم؟ و کلی سوال اساسی دیگه.

فعلا کلام آخر

این موضوع برای من بخشی از زندگی و روزمرگی‌هامه به خاطر همین قطعا باز هم در موردش مینویسم. به همین خاطر اسم این مجموعه مقالات رو "مسیر رشد" گذاشتم و به مرور از تجربه‌ها و اطلاعاتی که به دست میارم بیشتر می‌نویسم.