دل زخمی

تن خسته از همه جا

زمین ، زمان ، آفتاب ، آسمان حتی خدا

لب پرتگاهی نشسته بود پریشان با چشمانی مات که به نقطه دوری به تک درختی پیر خیره مانده بود

ازخودش سالها بود رفته بود چمدان دردست به هرجا که نامش آنقدر سفر باید، آنقدر که دیگر چشمش سایه محو دروازه شهر را هم نبیند

باد سرد و بی ترحمی موهایش را شانه میکرد دردش گرفته بود حتی خانم تناردیه هم به این شکل سخت و خشن تار موهایش را از هم نمیشکافت حتی لحاف دوز چرتی ته کوچه پشم های رنگ باخته سلاخی شده را اینگونه کمان نمیزد

او درخت آن دورها را میدید اما پایش تمام سرزمینهای جهان خواب را پیموده بود تمام سرزمینها حتی آن ها که زیر پونز نقشه هم دیده نمیشد

لب پرتگاه دخترانه ای شاد که نمیتواست مانع خندیدنش بشود از تنش با قهقه ای که صدایش همه جا را فرا گرفته بود، بیرون پرید

موهایش را دم اسبی بسته بود چشمانی نافذ و سیاهی داشت مدام میخندید، تلویزیون را روشن کرد برنامه اش شروع شده بود چقدر ذوق میکرد که کسی در این جعبه جادویی با او حرف میزد

یک عالمه البالو و سماق هم چاشنی لحظه ها

چقدر ملال لحظه های دختر لب پرتگاه دخترک شاد جلوی تلویزیون را به خنده وا میداشت ناگهان پیرزنی موی سپید

عصا زنان از حوالی پرتگاه ، نفس های به شماره افتاده ، تنش شبیه درختی پیر و خشکیده

روی صورتش گله ای اسب وحشی تازیده ،تنش بوی زوال

افول امپراطوریش مشهود

سرش را بالا آورد و به آن دودختر کنار پرتگاه نگاهی عمیق کرد آنقدر عمیق

که صدای خنده های قا قاه هم دیگر نمی آمد