نوازنده ی خسته ای بود کنار خیابان
که نت به نت های زندگی اش را می نوازید
فلسفه ی خاصی نداشت، اما زندگی را خوب میفهمید. این را وقتی کنار صندلی پارک سلطان قلبها رو برای دختر پسری که همدیگرو در آغوش گرفته بودن مینوازید، میشد فهمید .
یا روزهای بارانی در کافه دلنواز برای مشتری های موسیو آنتوان.
با آنکه زندگی بر وفق مرادش نبود اما، بیشتر اوقات برای نوازندگی پولی نمی گرفت ، گاهی مبلغ ِ ناچیزی که بتواند خوراکی تهیه بکند و کرایه صندلی اتوبوس را بپردازد.
نوازنده ی دوره گردی که خانه ای نداشت و تمام شبهایش روی صندلی اتوبوس میان چرت و سکوت کسانی بودکه خانه ای نداشتند مثل او.
میانِ رعشه ی جوانکی که گوشه ی اتوبوس چباتمه زده بود و صدای آه و ناله اش تمام فضا را گرفته بود اما کسی از اهالی اتوبوس را نگران و ناراحت نمی کرد!!!
اینها همه مسافران شبانه ای بودند که درد های دیگری را نظاره میکردند و در سکوت شب ،چشم هایشان که روایت های تلخ شبانه یک به یک هرکسی را می دید به روی هم میگذاشتند چراکه تنها قابلیتی که از بدنشان مانده بود اندکی خواب بود ،چرا که تمام وجود آدمیزادی آنها یخ زده بود..
شب هایش این گونه و روزها به دوره گردی و نوازندگی در خیابان و پاساژ ها و مغازه ها می گذشت.
نت هایش روی هوای دلش کوک بود.
اگر مکدر و غمگین بود از جور روزگار آوای سرد و غصه داری سر می داد که دلش نپوسد از اینکه نه تنها با سازش ارتزاق می کرد، بلکه این کار برای او به مثابه صحبت کردن از درهای و آلامش با مردم بود.
روزهایی که انرژی داشت و حال دلش رو به راه بود در شادترین حالت ممکن بابا کرم می زد و تکانی هم به اندام تکیده اش می داد.
خسته بود اما او در میان شادمانی و حال خوب هم ،حرف های نگفته اش را می رقصید.
یک روز که هوا ابری بود و از قضا بازارش هم کساد,
و خسته و بی هدف در خیابان راه می رفت ،از کنار یک کتاب فروشی رد شد ویترین زیبایی داشت ،کتاب هایی که میان آدمک های پلاستیکی و چراغ های چشمک زن بودند وجلد های رنگی زیبایی داشتند . او هیچ تصوری از کتاب و داستان و محتوای آن ها نداشت.اما رنگ و لعاب آنها پشت ویترین مغازه نظرش را جلب کرده بود.
همینطور که به کتابها ذل زده بود پسربچه از پشت شیشه به او نگاه می کرد چشم های درشت و زیبایی داشت .پسرک به پیرمرد لبخند معناداری زد و
نوازنده ی خسته و کهنسالِ و دوره گرد ؛ مانند کودکی خرد آن چنان شاداب شد که دل مکدر ِ ناخوشش را شادمانی غیر قابل وصفی فرا گرفت.
سراسیمه با هیجان دستان پسرک را گرفت و با او سرگرم بازی شد ،جلوی کتاب فروشی با شادمانی و قهقه به دنبال پسرک می دوید میان کتاب های و رنگ ها و چراغ های چشمک زن ....
از خستگی نمیتوانست بایستد
همانجا نشست
زیر سایبون کتابفروشی،دو پسر بچه ی خندان در حال دویدن بودند و آن طرف ساز دلش کوک شد ونوازیدن گرفت.
به یاد تمام حسرت ها و آرزوهای رنگی کودکیش
برای دنبال بازی و شیطنتی که گوشمالی نداشت .
او در میان ملودی اندوهش ،شادمانه می رقصید
او تمام نت های موسیقایی زندگیش را خوب به یاد می آورد و کودکانه اما می نوازید
آنقدر غرق بر خلسه و شادمانی بود که باران را احساس نمی کرد.
دیگر درد نداشت
زیر سایبان یک کتاب فروشی پرزرق و برق در خیابان ،
پشت ِ ویترین و چراغ های رنگی چشمک زن
روی زمین ،جسد ِ تکیده ی نوازنده ی دورگردی توجه بسیاری از عابران را جلب کرد .
در آخر این داستان کوتاه رو به تمام عزیزانم که خانمان و آغوشی جز خیابان ندارند تقدیم می کنم امیدوارم شبها فقط پلیسها بیدار باشند و خیابان و باران و برف ، همه را یکسان شاد و هیجان زده بکند و هیچ انسانی سزاوار این نوع زندگی نیست و من تمام شبهای بارانی و برفی ،تابستان,سرما ,گرما تمام ذهن و افکارم زیر پل های شهر در میان تاریکی و حزن این انسان های محروم و مهجور ،سرگردان بود و هست ....
بسیاری را جلب کرد