چرا هیچوقت به مهاجرت از ایران فکر نمی کنم؟ (قسمت آخر)


خیلی ها فکر می کردند من در کنکور «یک چیزی» می شوم. این طور برایتان شرح دهم که حتی یکی از اعضای فامیل می گفت روز اعلام نتایج کنکور سال ما، پای اخبار ساعت 2 نشسته تا عکس مرا به عنوان یکی از نفرات برتر کنکور ببیند. (این را گفتم که فقط جو حاکم را احساس کنید وگرنه حقیر در خواب شب هم چنین چیزی نمی دیدم چه برسد در اخبار ساعت 2)

خب من نه تنها تک رقمی نشدم، بلکه دورقمی و سه رقمی هم نشدم:))

در یک دانشگاه سراسری در یک شهر کوچک قبول شدم و در دانشگاه هم هر کاری کردم به جز درس خواندن. و اگر نبود نمره 10 ( یا 9 هایی که اساتید بزرگوار به 10 تبدیل می کردند) الان به جای نوشتن در ویرگول هنوز در حال پاس کردن دروس مهندسی بودم.

بگذریم.

تا اینجا می دانید که من برای گذشتن از مرزهای ایران، آی کیوی کافی ندارم.

از استعداد خوانندگی، تمایل به پناهندگی، پدر دو تابعیتی، اتصال به ارز دولتی و سایر نعمت های الهی که شما را سوار هواپیمای مهاجرت می کند هم بی نصیبم.

پس چرا این جا دارم در مورد فکر نکردن به مهاجرت از ایران می نویسم؟

سوال خوبی است.

چون فکر می کنم فرهنگ زندگی با پیش فرض مهاجرت مثل یک ویروس فلج کننده به اندام جامعه ای که در آن زندگی می کنم رسوخ کرده.

ردپای این ویروس را می بینم، چه در صحبت های فامیل پزشکمان که هر چه کرد پسرش در ایران پزشکی نیاورد و به ناچار به یکی از کشورها همسایه تحمیلش کرد، چه در رویاپردازی های خانم آرایشگر ته کوچه بن بست که شب و روز کار می کند تا دخترش را به خارج بفرستد و فداکارانه بقیه عمرش را تنها زندگی کند با این دلخوشی که فرزندش آینده روشنی دارد.

از مصاحبه شونده ها در شرکتمان که وقتی می پرسیم 5 سال دیگر کجا هستید؟ هواپیمای مهاجرت مثل لامپ انیمیشن های بچگی، بالای سرشان به پرواز در می آید؛ تا عمویم که دخترهای کوچک فامیل را تشویق می کند پرستاری بخوانند، چون می گویند آن طرف حقوقش زیاد است.

انگار که « رفتن از ایران» یک اصل پذیرفته شده است که باید زندگی خودمان را بر مبنای آن بچینیم و بعد اگر نشد، به پلن دوم برای زندگی در ایران فکر کنیم.

ببخشید که مقدمه را انقدر طولانی نوشتم، فقط یک چیز دیگر داخل پرانتز بگویم و بعد برویم سراغ حرف های نگارنده در مورد اصل موضوع.

آغاز پرانتز طولانی: اگر من به سادگی امکان مهاجرت از ایران را داشتم، عنوان این نوشته می شد «چرا هیچوقت از ایران مهاجرت نمی کنم» این که اکنون عنوان این نوشته شده «چرا هیچوقت به مهاجرت از ایران فکر نمی کنم» به این علت است که خیلی های دیگر را می بینم که مثل من به این سادگی ها امکان مهاجرت را ندارند، اما تفکر کوچ از ایران، جوری در زندگیشان خزیده که نمی گذارد همینجا راحت زندگی کنند.

به همین خاطر اگر شما دوست دارید از ایران بروید و فاصله بین اولین تصمیم گیری جدیتان تا پیاده شدن از هواپیما در کشور مقصد، کمتر از 24 ماه آینده است، طبیعی است که فهرست دلایل من، به نظرتان مسخره باشد. اما اگر مهاجرت، برایتان بهانه ای برای هیچکاری نکردن شده شاید این دلایل را برای ترک این فکر، سودمند بیابید. پایان پرانتز طولانی.

دلیل اول: فکر مهاجرت، ریشه های آدم را معلق می کند.

فرض کنیم ایران بدترین کشور دنیاست (که تازه از نظر من یکی نیست) و ما باید هرطور شده تلاش کنیم از آن فرار کنیم.

فرض دوم این که باور کنیم تمام ادعاهای مرغان مهاجر درست باشد و زندگی آنطرف مرزها پر از گل و بلبل است.
من که نمی توانم بروم- یا رفتن برایم بسیار بسیار سخت است- با باور کردن این رویاها مثل درختی می شوم که فکر ترک جنگل به سرش زده اما فقط آنقدری زور داشته که ریشه هایش را از خاک بیرون بکشد.

چه می شود؟

یک درخت بدبخت که گذشتن عمر، او را به نیستی نزدیک می کند نه رشد.

این درخت اگر در همان خاک معمولی جان می گرفت شاید می توانست آنقدر قد بکشد که زندگی در آسمانی بالاتر را تجربه کند؛ اما حالا چی؟ زار و نزار و سایه زده باقی می ماند تا بمیرد.

دلیل دوم: مهاجرنماها ضعف هایشان را به گردن نمی گیرند.

پرده اول:

سالومه خانم همسر پرویز خان است. آن ها در یک شهر کوچک در توابع یکی از شهرستان های کوچک ایران زندگی می کنند که حتی اگر اسمش را هم بگویم کمتر کسی از شما خوانندگان عزیز می شناسیدش. سالومه خانم خانه دار است و پرویز خان راننده کامیون. پسر آن ها مجید، صبح تا شب توی کوچه در حال فوتبال بازی کردن است و دخترشان مریم، از بس از درس خواندن بدش می آید در آرزوی ترک تحصیل است. خانواده آن ها هیچ برنامه خاصی برای آینده ندارد و هیچ کدام از اعضا نمی دانند که در زندگی دنبال چی هستند. سالومه خانم در حال سبزی پاک کردن در کنار همسایه هاست که می شوند پسربرادر اختر خانم، فیزیوتراپی دانشگاه شهید بهشی قبول شده. کمی بعد سالومه خانم می گوید: آرزویش برای بچه هایش رفتن از ایران است، بچه ها دارند این جا پرپر می شوند.

پرده دوم:

آقا یا خانم مصاحبه کننده از شما می پرسد: برنامه ات برای 5 سال آینده چیست؟

به واقعیت دلت که رجوع می کنی می بینی اگر این موقعیت شغلی را هم از دست بدهی تنها جایگزینش این است که بنشینی گوشه خانه و سماق بمکی.

پس چکار کنی که یک آدم هدفمند، با برنامه، کسی که افق های بلند را می بیند، به کم قانع نیست، اهل پیشرفت است،برای زندگیش کلی برنامه دارد و... به نظر برسی؟

آفرین!

یک جواب هست که همه را قانع می کند: قصد دارم از ایران برم.

احتمالا بچه های سالومه خانم هیچوقت پیگیر خروج از مرزهای ایران نمی شوند و مصاحبه شونده ی قصه ما هم، فقط از خدا می خواهد یک جایی دستش بند شود و حقوق بخور و نمیری برای 30 سال آینده اش داشته باشد.
اما رویای خفیف مهاجرت، می تواند آدم ها را در ذهن خودشان بالاتر از چیزی که واقعا هستند جلوه دهد. من فکر می کنم خیلی از این افراد که مدام دم از رفتن می زنند حتی اگر شب بخوابند و صبح در کشور رویاهایشان از خواب بیدار شوند، نه آدم متفاوتی می شوند و نه زندگی متفاوتی را تجربه می کنند، بلکه فقط در جای متفاوتی دفن خواهند شد.

دلیل سوم: به ته دلم که رجوع می کنم، موافق آزادی مطلق نیستم.

عمده دلیل مهاجرنماهای اطراف من برای رفتن، دوچیز است: 1- اقتصاد 2- آزادی در انتخاب

در مورد اولی فقط همین را بگویم که فکر می کنم آن همه وقت و انرژی و سرمایه ای که باید برای مهاجرت از ایران هزینه بگذارم، اگر در هر کار دیگری سرمایه گذاری کنم به حدی وضعم خوب می شود که می توانم در همین مملکت هم در رفاه زندگی کنم ( تازه از بین موارد بالایی به نظرم تمرکز و انرژی سهم بیشتری در احتمال پولدار شدنم دارند تا سرمایه اولیه).

اما در مورد دومی

آزادی و ما اَدراکَ ما آزادی؟

فرض کنید اطبا تجویز کرده باشند که مصرف روزی 3 وعده مشروبات الکلی برای بدن من، از خوردن آب هم واجب تر است؛ اما متاسفانه داروی شفابخش من در فروشگاه های کشورم پیدا نمی شود. از طرف دیگر، وزن روسری آویزان روی کاکل سرم آنقدر بالاست که جان به لب شده ام، به سیم آخر می زنم و برای این که در انتخاب هایم آزاد باشم به غرب رویایی عزیمت می کنم.

حالا مختارم که آزادانه زندگی کنم.

اما چندتا مشکل وجود دارد.

من دوست داشتم در ایران با ساناز و مریم و مشکات بیرون بروم. هرلباسی که دوست داشتیم بپوشیم، هر جا می خواستیم برویم و هر چه دوست داریم بخوریم.

الان خارجم و همه این کارها را می توانم بکنم. اما ساناز و مریم و مشکات؟ ....اینجا نیستند.

اعتراف کنید که بودن این آدم ها، نصف عیش من بوده و حالا هرکاری بکنم بازهم به آن حسی که دنبالش بودم نمی رسم.

مشکل دوم: به بچه هایم چه بگویم؟

به این صحنه ها فکر کنید:

20 سال پیش از ایران به غرب رفته اید، الان 45 ساله هستید و دختر 15 ساله تان، خبر می دهد که باردار است و می خواهد که در سقط کردن جنین به او کمک کنید.

یا پسر 12 ساله تان از آرزویش برای پیوستن به گروه های راک شیطان پرست صحبت می کند.

برای من این ها، صحنه های جذابی نیستند.

فارغ از اجتماعی که ارزش هایش را به ما گوشزد می کند، بعضی از ارزش ها در دل ما نهانیده شده.

چرا باید به غرب بروم و مرتب در تناقض با ارزش های خودم زندگی کنم؟ نسل آینده ام را چطور تربیت کنم؟

می دانم که الان خیلی از شما به این فکر می کنید که همین حالا توی کشور خودمان هم این مشکلات زیاد هست، یا این که در خارج پاک ماندن شیوه پیغمبری است ورنه هر گبری در ایران مجبور است پرهیزگار باشد.

اما قبول کنید اینجا هنوز خیلی چیزها قابل کنترل است.

دلیل چهارم: عصر پنجشنبه در نیویورک یا عصر پنجشنبه در خانه مادربزرگ؟

فرض کنید من به سرم بزند و خودم را به آب و آتش بزنم و از ایران بروم. تازه خیلی هم در آنجا وضعیت خوبی داشته باشم. اصلا برای من که عشق دنیای محتوا هستم، در هاب اسپاتی، سی ام آیی جایی کار پیدا شود و بشوم دست راست رابرت رز و جو پولیزی.

خودم را می بینم که در یک جلسه خیلی باکلاس نشسته ام که در آن داریم با بروبچ استراتژیست محتوای جهان، پلن های تازه ای برای دنیا طراحی می کنیم. یک موجودی از حساب بانکیم می گیرم و انقدر صفر می بینم که حوصله نمی کنم بشمارمشان.

و بعد...

مطمئنم کار بعدیم این است که یواشکی به عکس های توی گوشیم نگاه کنم تا ببینم برای داشتن این لحظه در اینجا، چه لحظاتی را در ایران از دست داده ام.

من احساساتی هستم.

اگر دلیل مهاجرت رفاه، آزادی، ثبات اقتصادی یا هر چیز خوب دیگری باشد که در غرب برایم مهیا می شود می دانم که صفرهای حساب بانکی، آسمان خراش های فلزی و قطارهای برقی 10 تا حالم را خوب می کند و فکر ندیدن خانواده و نخوردن قرمه سبزی روی سفره بزرگی که روی زمین پهن شده، صدتا حالم را بد می کند. پس من در نهایت 90 تا ناراحتم؛ و بقیه اش زندگی ماشینی است.

پی نوشت: دلیل پنجم بسیار قدرتمندی هم در درون من هست: شهروند درجه دو بودن.
اما چون تجربه مستقیم ندارم در موردش ننوشتم. نازنین دانشور-موسس تخفیفان- که به قول خودش تجربه دوبار مهاجرت داشته، اینجا خیلی صریح در موردش صحبت کرده.