قسمت صفر؛ مقدمه
بابا لنگدراز من فرق داشت. از آنها نبود که عاشق بشود، عاشق هیچکدام از جودیهای زندگیش نبود.
من فقط یک جودی مهربان برای او بودم.
و او خیلی بهتر از بابا لنگدراز بود.

واقعی بود، کت داشت، با دستها و پاهای بلند. او میخواست جودیش را بلند کند تا برود روی سکو و بالا و بالاتر برود و از او دور شود. او به ماندن اعتقاد نداشت.
او میخواست من را، یعنی جودیش را، مثل عقاب از دور ببیند. اما جودی حتی نمیدانست عقاب را دوست دارد یا نه. جودی وابستگی را دوست داشت.
اما او فقط آزادی جودی را میخواست. جودی شک کرده بود به آزادی. آزادی او را تنها میکرد. آزادی از جودی میخواست درد بکشد و هرچه جودی میگفت: «من هنوز کوچکم و نمیتوانم و برای یتیم شدنم زود است»، بابا لنگدراز باور نمیکرد.
او بیاعتنا مینشست پشت مانیتور و عینک سهبعدیش را به جودی نشان میداد. میگفت روی گوشی، از گوگلپلی، باید نرمافزاری دانلود کند تا بتواند از پشت عینک واقعیت را ببیند.
با عینک میتوان آینده را دید. «جودی! اینجا رو! تو میروی و یک بچهعقاب میشوی. تو ونگوگ میشوی، شبیه ونگوگ»
و من مدام با گرههایی وسط ابروهایم نگاهش میکردم! و هر بار که تکرار میکرد عصایش را محکمتر از قبل به زمین میکوبیدم.
«اولاً پدر، در گوشی من اینترنت وارد گوگلپلی نمیشود، میگوید در ایران تحریم است. دوما من حتی اسم رنگها را حفظ نیستم چه برسد به رنگآمیزی یک شب پرستاره. ببین بابا، حتی زیر مانتو روی شانههایم پرهای کوچک هم ندارد، چه برسد به عقاب، چه برسد به پر عقاب. من اصلاً از ارتفاع میترسم.»
و پدر حتی لبخند هم نمیزد و چای را هم از دستم نمیگرفت، مثل قدیم نگاههای بابا لنگدرازانه هم تحویلم نمیداد.

میگفت کار دارد و باید برود. نمیگذاشت که تردید را در گامهای پاهای بلندش ببینم. اصلا وقتی سایه پاهای بلند انقدر طولانی است، چشم خسته میشود!
نمیگذاشت دوستش داشته باشم، حتی نمیگذاشت دوستش نداشته باشم.
بابا لنگدراز فقط یک لحظه برگشت و توی چای من یک شکلات انداخت، حتی نگفت بخورم یا نه.
اما آن شکلات، آخ... طعم ارتفاع درختی بلند میداد، طعم سروهای آزاد، تو تابحال شکلات با طعم سرو خوردهای؟ مطمئنم نه، چون فقط بابا لنگ دراز در جیبش از آن شکلاتها دارد. ولی من یک نهال بودم، حتی نهال هم نه، دانه. شک داشتم برگ دربیاورم یا نه، بیرون را ببینم یا همانجا قایم شوم؟ چه برسد به میوه یا بذرافشانی.
من یک جودی معمولی بودم که هدیههای غیرمعمولی از طرف مسیح هر کریسمس برایش میرسید. نه فیزیولوژی بابا لنگدراز و نه انگیزه حضرت مسیح را میفهمید، نه از تکنولوژی عینک سهبعدی و واقعیت مجازی چیزی میفهمید، نه بلد بود وابسته نشود.
او بلد بود کت بابا لنگدراز را بگیرد و بپوشد و برای همیشه ترکش کند؛ که خودش بابا لنگدراز کسی شود و به نظرش دختر بودنش محدودیتی برای بابا لنگدراز شدن ایجاد نمیکرد. فقط اینگونه به بابا لنگدراز واقعی میرسید.
اما سؤال بزرگی داشت:
برای راهی که پیش رو داشت، حداقل یک همراه لازم نبود؟
برای راهی که پیش رو داشت، حداقل یک همراه لازم نبود؟