ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه کرمیان
فاطمه کرمیانتو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟
فاطمه کرمیان
فاطمه کرمیان
خواندن ۱۱ دقیقه·۴ ماه پیش

سفرنگاری: جنووب (۲- بنود تا بندر پل)

خب تا اینجا گفتیم که قرار بود صبح بریم‌صید..

صبح زود از تو کیسه خواب بیرون اومدیم و وضو گرفتیم برای نماز، امیرمحمد با آقای عبداللهی رفت و نماز خوند تو مسجد سنی‌ها، این که مساجد سنی و شیعه متفاوت ساخته شه، یه بدعتی بوده که از دوره صفویان گویا ایجاد شده و پیش از اون مساجد با هم تفاوتی نداشتند.

سوار ماشین شدیم و از یه جاده واقعا عجیب و خطرناک که پیچ تا پیچ کمر و دل کوه رو بغل کرده بود رفتیم سمت بندر یا ساحل که سوار قایق شیم.

احوال

جالبی بود، ناخداها وقتی هنوز خورشید طلوع نکرده، تورشون رو آروم و با حوصله برمی‌داشتند تا بزنن به دریا برای روزی. از خودم پرسیدم این آدم‌ها تو دنیایی که من زندگی میکنم زندگی نمی‌کنند؟ چه آرامشی چه فکرهای متفاوتی، چه جهان پر مروارید و آب و نور و صدفی

بندر بنود، ناخداها سحرگاه، بسم الله میگن و میزنن به دل آب..
بندر بنود، ناخداها سحرگاه، بسم الله میگن و میزنن به دل آب..

تور ماهی حدود سیصد متر بود، حجیم و پنجره پنجره با دام‌های کوچیک و بزرگ در جاهای مختلف تور، قلاب‌هایی که وقتی ماهی بهش گیر می‌کرد، بریده می‌شد و گاهی زخمی می‌کردش.

آقای عبداللهی، دست برد به تور تا جمعش کنه. باید جوری جمعش میکرد که وقتی حرکت میکنه تور بتونه راحت باز شه. برامون توضیح داد که تور بخش‌های تیزی داره و باید مراقب باشیم موقعی که تور رو میندازه تو دریا تو مسیر ما قرار نگیره و تا حد ممکن با فاصله بشینیم از تور.
شروع شد ...تا وسط دل دریا رفتیم و تو سکون و آرامش تور انداختیم، بازی نور و ابرها و اون آرامشی که فقط دریا داره.

آقای عبداللهی ما رو سمت یه تیغه کوه شگفت انگیز برد که داخلش غار کوچیکی داشت. دلم هوس شنیدن قرآن کرد. سوره‌ الرحمن رو خیلی دوست دارم، از یادم نمیره لحظاتی که هادی برامون الرحمن خوند تو اون منظره‌ها و نشونه‌هایی که برام تو زمین و آسمون بود. هادی میخوند و جهان میون اون آیه‌ها می‌رقصید، ظاهر می‌شد، ساکت می‌شد و تماشام می‌کرد.

دهانه غار مذکور!:)
دهانه غار مذکور!:)

برگشتیم. قهوه و چای‌ای به جان زدیم و از اقامتگاه بنود به سمت سواحل پارسیان راه افتادیم، مسیر هیچهایک دشوار بود و مسافت‌های کوتاه کوتاه رو با آدم‌های مختلفی که مسیرشون از اونجا می‌گذشت رفتیم.

با آدم‌های مختلفی معاشرت کردیم، از دو تا خانم که با پسربچه شون از روستایی سمت روستای دیگه میرفتن، تا دو تا دوست که برای گشت و گذار سمت ساحل پارسیان میرفتن.

سواحل پارسیان از دور
سواحل پارسیان از دور
ساحل بندر تبن
ساحل بندر تبن

و ما در مسیر ساحل تبن، با گوگل مپ به اشتباه راهی جاهایی که نمی‌شناختیم شدیم! برای حرکت سمت گردنه عشاق به اشتباه تو مسیر ساحل قشنگ "دستیر" افتادیم- خلوت ترین و بکرترین ساحلی که تو این سفر دیدم. کاش معنای دستیر رو می‌دونستم.

اونجا کنسرو لوبیا رو درآوردیم و ناهار خوردیم و تو اون خلوتی دلچسب با یار تنی به آب زدیم. میون دو تا صخره، آبی که مهربون و سرشار بود.

تجربه اول شخص من اینه که بعد از شنای یه ساعته اون‌روز تا دو هفته پوستم نرم نرم شده بود و حتی یه سری دردهای کوچیک بدنم کاملا متوقف شد.

صدفهایی که شاید باید برگردونم و شاید نتونم..
صدفهایی که شاید باید برگردونم و شاید نتونم..

تنوع و زیبایی صدف‌های ساحل دستیر، باعث شد من چند تا دونه صرف بردارم. بعدها اما فهمیدم که اینکار چطور آسیب میزنه به طبیعت. جای اون صدف ها همونجا بود، چون اونجا هستند که زیبان و چیز دیگری وجودشون رو جایگزین نمیکنه. اما قول نمیدم، چونکه دشواره دل کندن.

و از اونجا هیچهایک کردن خیلی دشوارتر هم بود. کسی نبود که به اشتباه سر از اونجا درآورده باشه و چندنفری که بودن قصد موندن داشتن، خبری از اینترنت یا آنتن هم نبود. پس آنچه کردیم که شدنی بود: صبر! عاقبت از غوره حلوا ساختیم و اتفاقی زوجی دیدیم که در حال برگشتن بودن و دوان دوان از وسط شن‌ها خودمون رو بهشون رسوندیم.

عملا در هیچهایک، خروج شما از مسیری حتی سهوا، می‌تونه واقعا چالش ایجاد کنه. به همین دلیل ما خیلی دیرتر از اون یکی گروه به گردنه عشاق رسیدیم، وقتی بچه‌ها کباب زده بودند و ماهی عزیز رو نوش جان کرده بودند. توی راه هم‌مسیر چند تا از بچه‌های جوون و شیطون جنوبی شدیم، قصد داشتن برای دور دور و دیدار بانوان زیبای سرزمین جای دیگه‌ای برن که وقتی مقصدمون رو فهمیدن اون‌ها هم دل از هوس گرفته و قصد گردنه عشاق کردن.

وقتی می‌گیم آدم‌های جنوب معرفت متفاوتی دارن، یعنی توصیفش تو کلام هم ساده نیست. تو راه معمولا از آدمها میپرسیم که کجاها سفر رفتن و تجربه شون از سفر به شهرهای مختلف چطوره.

اغلب تجربه جنوبی‌ها از مردم شمال خوب نبود. به عنوان یه شمالی میدونستم ماجرا چیه. خیلی سال پیش میگفتن شمالی‌ها مهمون ‌نوازن اما خوب یادمه که از یه جایی مسافرا باعث دردسر مردم شمالی شدن. همونهایی که محل رزق و روزی بودن باعث شده بودن محلی‌ها از شدت ترافیک نتونن تو شهر رفت‌و‌آمد کنن و خانواده‌هایی که خونه اجاره میدادن از اینکه تو اون شب‌ها خونه‌شون ضرر و آسیب دیده بود می‌نالیدن.

اومدن گردشگر ، لطف طبیعت هست اما اینکه به صورت پایدار باقی بمونن و در کنار هم یه همزیستی سالم داشته باشن به تلاش آگاهانه و مدیریت و مراقبت نیاز داره. مراقبت...مراقبت یعنی تصویر اون شهر رو به جوری که ما هستیم تغییر ندیم.

اگر پوشش، سلیقه و فضای متفاوتی داریم سعی کنیم که تهاجمی نبریم به اون بودنی که باهاش غریبیم، اون بودنی که فرهنگ و آیین و سلیقه مردم اون شهر هست. از برخوردی که با عابرهای عادی داریم تا جوری که یه اقامتگاه رو تحویل میدیم و جوری که از طبیعت بدون تغییر اونچه هست برمی‌گردیم. همین فرهنگ هیچهایک هم به نظرم مستعد می‌تونه باشه که آسیب بزنه اگر هدف کسی فقط هزینه و ارزان بودن باشه، اگر لطف همسفرها به انتظار تبدیل شه و ارزش واقعی اون همراهی رو فراموش کنیم. آخ اگر لطف و مهر در چشم کسی عادت یا وظیفه بشه.

سریع به سمت بندر مقام و گردنه عشاق رفتیم. اونجا اولین باری بود که من از دریا و وسعتش ترسیدم، من واقعا جا خوردم. چه هیبت غیرقابل دسترسی، گردنه عشاق واقعا زیبا بود و وسعت دریا بیش از هر جای دیگه به چشم میومد.

جایی حوالی گردنه عشاق
جایی حوالی گردنه عشاق

دو گروه از هم جدا شده بودیم و بخاطر نبود اینترنت اون روز تعامل هم دشوار بود. برنامه این بود که قبل تاریکی خودمون رو به بندر مقام برسونیم تا با قایق به سمت شیدوار یا جزیره لاوان بریم. تو راه اما خبر رسید که دریا ناآروم شده و اوضاع خوب نیست.

از فردا هوا بدتر هم می‌شد، تو بندر دو تا گروهمون با هم اختلاف نظر داشتیم. در نهایت پلیس بندر جلوی حرکت قایق‌ها رو گرفت و ما تو بندر مقام (اینجا) موندنی شدیم و برنامه‌مون رو تغییر دادیم.

دم جاده ایستادیم تا شاید شانس آخر با ما یار باشه و با اتوبوس یا ماشین‌های بزرگ خودمون رو به بندرلنگه برسونیم.

تجربه ما برای هیچهایک طرفای شب تجربه خوبی نبود. در نهایت ما مهمون قصه ناخدا محمدی شدیم که خونه‌اش دم جاده بود. ناخدا محمد یه لنج داشت قدیما، میگفت بخاطر حمل و نقل قاچاق لنج‌اش رو از دست داده بود. چقدر عجیبه که ممکنه کل ثروت یه آدمی یه لنج باشه و دریا و جقدر تلخه که آدم دریا رو از دست بده. شب رو تو سوییت پسر ناخدا موندیم، ناخدا با یه هزینه خیلی کم بهمون جای اقامت خیلی خوبی داد و تو اون شرایط که ساعت ۸ شب تو شهری که قرار نبود باشیم گیر کرده بودیم چیزی بهتر از انتظار گیرمون اومد:)

من که حسابی دل درد داشتم و خسته بودم با جادوی یه چای و محبت فاطمه -دوستم- از دوباره زنده شدم و خواب آرومی داشتم. بقیه هم یه ماهی حسابی به رگ زدن و رفتیم تا روز سوم.

روز سوم برنامه ما این بود که تا بندر لنگه بریم و سوار لندیگراف بشیم و بریم قشم زیبا.

از دم جاده بندر مقام دوباره تو دو تا گروه شدیم و بخشی رو با نیسان رفتیم که با دستور عزیزان نیروی انتظامی متوقف شدیم. بخش دوم رو اما هم مسیر آقای حسین نیشابوری شدیم- راننده تریلی خیلی بامرام و بامعرفت که حتما خیلی سخته حدس بزنید کجایی بوده؟

تجربه اولین تریلی ما عجیب چسبید. از ارتفاع پله گرفته تا مدل صندلی و جایگاه نشستن تا ویو ابدی جاده 😁

ویو ابدی تریلی😁
ویو ابدی تریلی😁
ما و آقای نیشابوری باصفا و معرفت
ما و آقای نیشابوری باصفا و معرفت

کی گفته فقط جنوبی‌ها مهمون نوازن؟ آقای نیشابوری ما رو مهمون خاطره‌هاش، چایی خوش طعم گیاهیش، مهربونیاش و کشک اصلللل گوسفندی کرد!:)

وسط راه تصمیم گرفتیم به یکی از دوستانمون تو بندرلنگه (اینجا) سر بزنیم، رفتیم دم ساحلی که چسبیده بود به پارک ژاندارمری. یکی از علائقم اینه که تو محیط باز بتونم نماز بخونم. اون حس باد خنک که به صورتت میزنه، اون خشنی و نرمی توامان زمین وقتی روش میشینی یا سجده میکنی.

هرچند ممکنه برای بقیه آدم‌ها عجیب یا ناخوشایند باشه، اگر باعث آزار کسی نشه اغلب سعی میکنم امتحانش کنم.

نماز و دعا و باز اگر اعتقاد ندارید ریلکس شدن تو منظره پایین رو تصور کنید. آخ هنوزم بو و خنکی باد رو حس میکنم..

پارک ژاندارمری
پارک ژاندارمری
ساحل بندر لنگه
ساحل بندر لنگه

نمیدونم آیا اصطلاحی هست که چنین دریایی رو از دریای معمولی ک میشناسیم متمایز کنه؟ ترکیب آب غلیظ و نه چندان شفاف، خزه، سنگ ، سبزی و.. یه دریای دیگه است قبول دارید؟

اونجا کلی صدف و حلزون و سنگ جالب هم پیدا کردم و اجازه بدید بگم با خودم سه تاشون رو بردم خونه [با پویش‌هایی که از صنعتی شدن خرید و فروش طبیعت جلوگیری میکنن خیلی همراهم ولی دل چی؟]

آن صدف‌ها
آن صدف‌ها

بعد دیدن دوست و پیاده‌روی تو کوچه‌پس‌کوچه‌های گرم بندر درحالیکه امواج گرسنگی هجوم می‌آوردند به یک غذای خیلی تند هندی به اسم....تو رستوران بوم مسی حوالی بندر کنگ (📍اینجا) پناه بردیم!

آن غذای تند!
آن غذای تند!

ساعت ۴.۵ بود، باید از بندر کنگ یه مسیر ۱۱۰ کیلومتری رو تا بندر پل طی می‌کردیم. حدودا ۴۵ دقیقه‌ای پیاده‌ رفتیم تا به خروجی بندر کنگ رسیدیم. با تجربه عمیقا لذت‌بخشی که از مصاحبت با آقای راننده کامیون داشتیم آرزو می‌کردیم که بتونیم تو راه با یه مشتی دیگه همسفر شیم. ولی افتاد مشکل‌ها!

مدت زیادی منتظر موندیم و ماشینی که بخواد همسفر بشه با ما پیدا نشد. البته آژانس یا تاکسی‌ های بین شهری وجود داشتند، نهایتا یه همسفر یافتیم. مرد پیری بود، بلافاصله بعد اینکه صحبت کردیم خندید و بعدها اعتراف کرد بخاطر شباهت نیما و من با یک زوج روسی اسپانیایی سوارمون کرده😁

میگفت بخاطر صحبت با کسایی که به زبان انگلیسی صحبت می‌کنند دوست داره تعامل با توریست‌ها رو. خیلی اهل سفر بود و جاهای مختلفی رو گشته بود البته به جز تهران! و بهمون دلگرمی داد که سفر رفتن تو این سن رو ترک نکنیم.

تا جایی هم سفر موندیم و کنار جایی که کامیون‌ها و تریلی‌هاسوخت گیری می‌کردند پیاده شدیم. هوا تقریبا داشت تاریک می‌شد، خوش شانس بودیم که جای امنی پیاده شدیم چون اکثر مسیر بیابون و خلوت بود.

برای اولین تریلی که رد شد دست تکون دادیم نایستاد، دومی ..نایستاد و سومی، سرعتش رو کم کرد و گوشه‌ای ایستاد، بهش خودمون رو معرفی کردیم و دعوتمون کرد. تا دو راهی نزدیک بندر پل با هم همسفر می‌شدیم! آخ واقعا عالی بود و خیلی خوشحال شدم.

مرد شریفی بود، اما شغلش رو خیلی دوست نداشت، سختی‌هایی که کارش داره و عدم تناسب حقوق و هزینه‌های شغلش و از اونور دشواری رانندگی طولانی! همونقدر که آقای نیشابوری عشق می‌کرد با شغلش و همدن تیپیکال راننده کامیون معروف ذهن من بود، این دوستمون با کارش راحت نبود. معاشرت ما براش اندکی رنج یکنواختی مسیر رو التیام داد.

هوا دیگه تاریک شده بود، تو مسیر به بقیه بچه‌ها زنگ زدیم، متاسفانه پسرها و دخترها جدا شده بودند، پسرها رسیده بودن به بندر و دخترها جواب تلفن رو نمیدادن! نگران شده بودم و تاریکی هوا هم مزید بر علت.

ما پیاده شدیم، تو یه دو راهی که ظلمات مطلق بود و فقط و فقط نور ماشین‌هایی که با سرعت از کنارمون رد میشدن جلومون رو کمی روشن می‌کرد

چطور از اینجا بریم پل؟ حدودا بیست دقیقه‌هی راه مونده بود. تو جاده خاکی و مسیر تاریک.. کم کم احساس پشیمونی کردم. ترس و ناشناخته‌ها، اگر و اماها. اگر ماشین پیدا نشه، اگر بلایی سرمون بیاد، اگر ماشینی ما رو نبینه و به ما بخوره، ما زیر کابل برق بودیم و برای اولین بار صدای ترسناک جریان الکتریکی برق رو تمایز دادم.

اول از همه مسلط شدیم به خودمون و چراغ قوه و نور گوشی رو روشن کردیم تا بقیه ما رو ببینن، بعد کمی فاصله گرفتیم از تیر برق تا از خطرش دوری کنیم! کمی ضربان قلبم عادی شد! اما چرا هیچ ماشینی نمی‌ایستاد؟

مثل کسایی که اومده بودن کنسرت و تو دستشون گوشی‌ها رو تکون میدادن شدیم و با موج دست سعی می‌کردیم توجه بقیه رو جلب کنیم، اما خود من اگر سوار ماشین بودم و وسط بیابون کسی دست تکون میداد اعتماد نمیکردم، چرا باید کسی بایسته؟ اون لحظات واقعا با استرس سپری شد، حضور نیما در کنارم خیلی موثر بود و بودن یک مرد- خصوصا مرد خودتون🤭- واقعا در سفر هیچهایکی توصیه می‌شه. یه ماشین از دور سوسوکنان کج کرد مسیرش رو و به سمتمون اومد. واقعیت در اون لحظات حتی اومدن یه ماشین تو ظلمات و خلوتی بیابون ترسناک بود. اما وقتی قیافه و گرمای صدای اون جوون رو شنیدیم یهو آرامش به کل اتمسفر اون صحنه برگشت. گرمای یه جنوبی، مهربونی کلامش و پذیرش درخواست مایی که واقعا به معنایی نه فقط به همسفر که به کشتی نجات نیاز پیدا کرده بودیم.

تو مسیر بالاخره به دوستامون دسترسی پیدا کردیم و فهمیدیم اون‌ها هم سفر پرتنش و پرماجرایی رو البته در ماشین یه زوج جنجالی تجربه کردن! یه زوج تهرانی که بعد اینکه دیدن دوستان ما محجبه هستند به بحث و گفت‌و‌گوهایی پرداختند که در این مقال نمی‌گنجد و محدودیت آنتن و ایستادن‌های متوالی و...! خلاصه فکر نکنید در هیچهایک ریسک وجود نداره!

از بندر پل با کشتی‌های لندیگراف که کارشون جابجایی ماشین‌هاست به سمت قشم رفتیم. اون هم تجربه جالبی بود، تو راه فکر کردیم شاید بشه از همون کشتی همسفر یافت که خب به نتیجه منجر نشد. موج‌ها تو دریای تیره رنگ و زیبا و ما که به سمت لافت می‌رفتیم!

شهری که بعد بوشهر از همه جا بیشتر دوستش داشتم..

بودموکم کم بودم، نمی‌دونم چقدر

تجربه سفردریاهیچهایکجنوببندر
۱
۰
فاطمه کرمیان
فاطمه کرمیان
تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید