یعالمه سال گذشته از روزی که اولین پستمو منتشر کردم اینجا
فقط یه سری دلنوشتهاست که برام هم مهم نیست کی در موردم چی میگه یا چی فکر میکنه چون اینجا کسی منو نمیشناسه.
یه سالنامه داشتم و دارم که از سال قبل کنکورم مونده تا الان که دانشجوی سال دومم. چن وقت پیش دفتره رو خوندم همشو ، چقد امید داشتم چقد ارزو داشتم چقد ادم شاد و خوشحال و امیدواری بودم ، چقد انگیزه داشتم. توی کل اون سه سالی که دبیرستان بودم یه سری ارزوهای خیلی بزرگ و قشنگ واسه خودم داشتم که اجر اجر کاخ رویاهامو خودم بنا کرده بودم. هدفای رنگا رنگ و قشنگ. ولی زندگی منو تحت شرایطی قرار داد که با دستای خودم کل کاخ رویاهامو خراب کردم. نتیجه کنکور که اومد یچیزی بود که فرای تصوراتم بود ،اصلا به ذهنم نمیرسید همچین چیزی ولی شده بود ،و خوب میدونستم بهترین کار برام همینه ولی ارزوهام چی؟ چیزایی که همه این سه سال قبل خواب بهشون فکر میکردم و با رویاشون خوابم میبرد چی؟ هیچی. یه شبه فهمیدم که دنیا اصلا اون جای رنگا رنگ و قشنگی نیست که فک میکردم. فهمیدم زندگی تو اوج خوشیت یهو زیر پاتو خالی میکنه. فهمیدم دنیا جای رویاها و ارزوها نیست. خودم با دستای خودم کلنگ واقعیتو زدم به دیوار کاخ ارزوهام.
حالا اگه بخام بهشون برسم میتونم ، مطمئنم اگه بخام میشه و میتونم بهشون برسم ولی کو اون کاخ ارزوها؟ انگیزه کو؟ قبلنا یه چیزی حس میکردم که بهم از درون انگیزه میداد واسه هرروز صب پاشدن. ولی الان اگه هرروز دست خودمو نگیرم خودمو بلند نکنم میوفتم تو باتلاق افسردگی. انگار الان فقط باید بتونم زندگی کنم. جاهای خوبی از رویا بافی بودم که یه چک افسری خوشگل از زندگی خوردم. خودم مجبور به انتخاب این راه شدم حالا هم پشیمون نیستم چون میدونم این واسم از همه چیز بهتره. شرایطم خیلی بهتر از همسن و سالامه خیلی چیزا دارم که همسنام حسرتشو دارن. خیلی کارا میتونم بکنم که همسنام نمیتونن بکنن. مستقل شدم و ایندم تضمینه ولی من چی؟ خودم و ارزوهامو یجایی اون پشت مشتا قایم کردم تا جلو چشمم نباشن، تا نبینمشون که یادم بیوفته یه زمانی چقد انگیزه داشتم ولی حالا چی. زندگیم مثل یه کتاب جلوم بازه که از همون اولش اخرشو میتونم حدس بزنم، مثل این کتابای رمان ابکی که تا دو صفحهاشو میخونی ته قصه رو میفهمی.
ناشکری نمیکنم یوقت خدا هم قهرش نگیره ولی فقط بعضی شبا دلم میگیره، مثل امشب که اومدم سرمو بزارم رو بالشت چشامو بستم تا بخوابم به رسم عادت اومدم برا اینکه خوابم ببره به چیزایی که دوس دارم در اینده برام اتفاق بیوفته فکر کنم و تصورشون کنم ولی ذهنم خالیتر از یه صفحه سفید بود. یلحظه دلم گرفت، من همون ادمیام که قبل خواب انقد رویا واسه ایندم میبافتم که خوابم نمیبرد؟ دیگه هیچ ایده و انگیزهای ندارم واسه اینکه چی میخام ازین زندگی. احتمالا فقط سلامتی خودم و خانوادم ،بعدش دیگه هیچی
به معنای کلمهی هیچ رسیدم ، شایدم دارم زندگیش میکنم . نمیدونم خیلی همه چی عجیبه ، من الان خوشبختم ، خوشحالم ، شادم ، ولی یچیزی این وسط درست نیست. مگه همه ادما باید واسه ایندشون پلن و برنامه ریزی و اهداف بلند مدت و کوتاه مدت و میان مدت و هزار جور اهداف دیگه داشته باشن؟ بزرگسالی عجیب ترین چیزیه که دارم تجربهاش میکنم ،با اینکه یه سال هم از دانشگاه گذشته و بماند که خوابگاه چقد منو بزرگ کرد (مخصوصا خوابگاه دانشگاه ما با شرایط خیلی خیلی سختگیرانه و بد) ولی درکل بزرگسالی خیلی عجیبه!
فک میکزدم