در این دوره و زمانه، کمتر کسی را پیدا میکنی که اسم برنامه نویسی و کد زنی به گوشش نخورده باشد. با شنیدن این که برنامه نویس ها حقوق خوبی دارند، کار برایشان زیاد است و بازار کارشان خوب است، همه ما برای یکبار که شده دلمان خواسته برنامه نویس باشیم.
در این دوره و زمانه، برنامه نویسی یکی از مشاغل پردرآمد و آینده دار است. اگر شما به برنامه نویسی علاقه دارید و می خواهید به یک برنامه نویس موفق تبدیل شوید، باید برخی از عادت های برنامه نویسان موفق را در خود ایجاد کنید.
بعد از این که خودم به فکر برنامه نویس شدن افتادم. تصمیم گرفتم طبق معمول به حضرت گوگل پناه ببرم راجب برنامه نویسی و زمینه های مختلفش سرچ کنم. این جا بود که دیدم اصلا لایف استایل برنامه نویس ها با ما متفاوته و عادت های خاصی دارند. که بریم باهم اینجا شروع کنیم.

اول از همه تصمیم گرفتم تنبل باشم آخه میدونین یه ضرب المثل شنیدم، که میگه دنیا پیشرفتش را مدیون آدم های تنبله. آخه همه آدمای تنبل بودن که چیزای بدرد بخوری رو اختراع کردن و زندگی رو برای ما راحت کردند.
منم تصمیم گرفتم تنبل باشم و ذهنم شروع کنه به ساخت چیزایی که زندگی را راحت می کند. صرفا فقط می خوردم و می خوابیدم. دیدم ای دل غافل تنبلی که منظور اون تنبلی نیست. تنبلی یعنی این که همش به فکر ایده و راه های جدید برای انجام راحت تر کارهات باشی. صرفا تنبلی و انجام هیچ کاری، راه درستی برای پیشرفت نیست چون تنبلی تنها می تونه جلو پیشرفت را بگیرد.
تنبلی می تونه جلو یادگیری و رشد را بگیره و فرصت های جدید را از دست بده. تنها کاری که تنبلی برام انجام داد این بود که ذهنم رو آزاد کرد و تونستم ایده پردازی کنم. الان یک تنبل ایده پرداز شده بودم.
من همیشه می دونستم که برنامه نویسی یک کار خلاقانه است. اما زمانی که تصمیم گرفتم تنبلی را با ایده پردازی ترکیب کنم، تازه متوجه شدم که چقدر این دو با هم مرتبط هستند. وقتی که تنبلی می کنم، ذهنم آزاده و می تونه به ایده های جدید فکر کنه. از تنبلی برای دور شدن از کارهایی که دوست ندارم انجام بدم استفاده می کردم و تمرکزم را روی چیزهایی که دوست داشتم میذاشتم.
ایده پردازی به من کمک می کند تا ایده هام را به واقعیت تبدیل کنم. زمانی که یک ایده به ذهنم می رسید، می تونستم شروع به کار روی آن کنم و ببینم آیا واقعاً عملیست یا نه. برای مثال، یک روز وقتی از سرکار رسیدم. خسته بودم، اما نمی خواستم روی مبل لم بدم و تلویزیون تماشا کنم. بنابراین، تصمیم گرفتم یکم ایده پردازی کنم.
کمی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دوست دارم یک سیستم داشته باشم که به طور خودکار چراغ های اتاقم را خاموش و روشن کنه. من شروع به نوشتن طرحی برای این سیستم کردم و تا صبح کار کردم. در نهایت، سیستمی ساختم که با یک سنسور برنامه ریزی شده که به تلفنم وصل شده بود و میتونستم چراغ اتاقم را خاموش و روشن کنه.
این یک نمونه از ایده هایی بود که من از ترکیب تنبلی و ایده پردازی به دست آوردهام. من مطمئنم این ترکیب شروع خوبی برای وارد شدن به برنامه نویسی است.
من ندونسته و خود به خود وارد قسمت سوم از این چرخه شده بودم. بیدار میموندم. ایده هامو می نوشتم، چون تنبل بودم کوتاه ترین مسیر رو انتخاب می کردم و به بهترین نتیجه می رسیدم. میدونی چیه؟ راضی بودم الان ایده هامو روی کاغذ می آوردم، ذهنم خیلی خلاق تر از قبل شده بود و جسارتم بالا رفته بود که ایده هام را عملی کنم.
با تنبلی پیش می رفتم، چون تنبلانه پیش می رفتم به بهترین و ساده ترین شکل ایده هامو می نوشتم. میدونی انگار همون مثل شده بود، که فقط قدم اول سخته. بعدش رفته رفته من بدونه این که خودم متوجه بشم توی لوپ برنامه نویسی افتاده بودم. خیلی خوشحال ذهنم رفته بود سمت شب بیداری، کم خوابی، ایده پردازی و ایده هام را پیاده سازی کنم.

جدیدا به بقیه ویژگی هام جسارت هم اضافه شد. آخه میدونین من قبلی جسارت خیلی کمی داشت همیشه پر از فکر و ایده بود ولی هیچ وقت جرات عملی کردنشون را نداشتم. شده بودم زنبور بی عسل، فقط فکر می کردم ایده هامو می نوشتم و تهش هیچ اتفاقی نمی افتاد.
میدونین، این اواخر نهایت کاری که می کردم سرچ بود که ببینم آیا کسی جایی کاری کرده که شبیه ایده من باشه که من دست بکشم از کار کردن؛ ولی بعد از آشنایی با عادت های برنامه نویسی شروع کرده بودم که بترکونم.
حتی اگر می دیدم یکی مثل من چیزی ساخته من هم شروع به امتحان کردنش می کردم. برای خودم می ساختمش. دیگه اون تنبلیم شکلش عوض شده بود. من رو اوردم به کد زنی های کوتاه و مختصر که از سر تنبلی کد های طولانی نزنم. همین مدت زمان کم منو خیلی پیش برده بود چون طرز زندگی کردنم هم عوض شده بود.
من یه برون گرا به تمام معنا بودم که دقت چندانی هم روی مسائل نداشتم . اما رفته رفته شده بودم تحلیل گری که، همه چیزو تحلیل می کرد. به صحبت های همه گوش می دادم و مدام دنبال نشونه بودم که توی حرفای بقیه برام ایده بشه و من اونو پیاده سازی کنم.
دائما در فکر به سر می بردم. نسبت به همه چیز فکر می کردم و شب ها ایده هامو اول روی کاغذ پیاده می کردم. بعد میرفتم سر سیستمم و شروع می کردم به کد زدن. گاهی می رفتم سراغ سالیدورک و به صورت خودآموز شروع میکردم دستگاه مورد نظر رو از طریق سه بعدی پیاده سازی کنم.
گاهی برنامه ای می نوشتم یا مداری طراحی میکردم و ماژول مورد نظرمو پروگرام میکردم. خلاصه دائما در حال فعالیت بودم یه دفعه به خودم اومدم دیدم عه دو مرحله رو جهشی پیش رفتم قسمت ششم و هفتم رو با هم گذروندم.
چون من به دنبال پیاده سازی ایده هام بودم حتی به غلط! معمولا نمی تونستم به چیزایی که بلد بودم اکتفا کنم و دائما در حال آموزش بودم. خودخوان پیش می رفتم، می خواستم بوت کمپ شرکت کنم ولی چون ساکن اصفهان بودم، تقریبا جای خوبی رو پیدا نکردم چون کلا اینجا بوتکمپ نبود یا اگر هم بود اطلاعات کافی ازش پیدا نمی کردم.
تا اینکه یروز وقتی داشتم خیلی اتفاقی بهترین آموزشگاه ها رو سرچ می کردم توی لینک ها اول همه چشمم خورد به لینک بهترین آموزشگاه تهران، همون لحظه باز بهم نا امیدی تزریق کردن. از اونجایی که بنده یک مقدار بی دقتم به صورت کاملا اتفاقی، دقت مغزم فعال شده بود و باز هم گشتم و نا امید نشدم می دونین چون پشت این هدف، آرزوهام بود دلم نمیومد ازشون دست بکشم.
یهو چشمم خورد به یه بوتکمپی که توی اصفهان بود و رضایت ازش خیلی بالا بود و هر ویدئویی از شرکت کنندگان هم که دیدم ازش راضی بودن جالب تر از همه اونا میدونی چیه؟ کار و کمپ در زمینه های مختلف مثل آموزش فرانت، آموزش پایتون، آموزش دواپس و بک اند را بارگزار می کنند.
خلاصه اینجوری شد که من با آکادمی کار و کمپ آشنا شدم و ثبت نام کردم بعدها فهمیدم همون آموزشگاه تهران هم اگر میرفتم داخل سایتش می تونستم به شکل آنلاین ثبت نام کنم البته من خداروشکر اصفهان بودم و تونستم با یک قیمت مناسب بوتکمپ حضوریشون رو ثبت نام کنم و به آرزوهام نزدیک بشم. اینجای زندگیم درس که گرفتم که زود خودمو کنار نکشم و الان از این تصمیمم خیلی خوشحالم. خلاصه اینجوری شد بیش تر وقتم به آموزش و تکرار و تمرین می گذشت که پیش زمینه خوبی برای پیاده سازی ایده هام بود.
می دونین با گذشت زمان به دنبال کدای شبیه به کدهای خودم می گشتم. کدهای بقیه رو می خوندم و آن ها تغییر و ارتقا می دادم. در نهایت کدها توسعه پیدا می کرد. میدونی گاهی هم نیاز داشتم یک سری از بخش ها رو کپی کنم و از اون ها استفاده کنم.
به بعضی برنامه نویس ها که می گفتم من کد شما رو برداشتم می خندید و می گفت راحت باش فلان کد رو میگی خودمم هم کپی کردم (دست و دلبازی از صفات بارز برنامه نویس هاست).

بعد از نوشتن کدهای زیاد، هر چی پیش می رفتم به جاهای جالب می رسیدم. البته جالب که چه عرض کنم اگر شما هم در زمینه برنامه نویسی فعال باشید. خوب میدونین کدهای پیشرفته رو که مینویسی وقتی به باگ میخوری یک جوری میره روی مخ که انگار کل زندگی برات مختل می شه.
بعد که به اون باگ لعنتی میخوری دیگه همه وقت و انرژیت مصرف میشه که اون درست بشه. گاهی مجبوری با چند نفر ارتباط بگیری روش های مختلف رو تست کنی و مجدد آموزش های جدید ببینی تا بتونی مشکل کدی که نوشتی رو حل کنی. برای رفع مشکل، باید صبور باشی یعنی مجبوری صبور باشی که بتونی با آرامش کارهاتو پیش ببری و در کوتاه ترین زمان ممکن به بهترین نتیجه برسی.
به شدت شرطی و منظم شده بودم بر عکس قبلنم مدام طبق برنامه پیش می رفتم. خدایی کد های خیلی خوب و مرتبی هم می زدم همه کد هایی که رمز گشایی می خواست رو براش کامنت می نوشتم که بتونم با اون کامنت ها اگر جایی نامفهوم بود که بعید میدونم اون جوری باشه برای بقیه قابل خوندن باش.
توی ذهنم به فکر تحول بودم، تغییر دنیا با هنر دست هام که با پیشرفت تکنولوژی و ترکیب ذهن و تایپ کردن کدهای من، رو به شروع شدن بود. امیدوار بودم. امید به اینکه یه روزی همه چیز عوض میشه و میشه اونجور که من میخوام.دلم میخواست توی این زمینه سهیم باشم. اگر به روزیم نشد به خودم بدهکار نیستم و میگم من تلاشمو کردم. به قول مجتبی شکوری،من روی انگشت پاهام ایستادم و تمام قدم همین قدر بود، که بتونم آرزو هامو لمس کنم.
دیگه داشت عادت هام دو رقمی می شد و به ده رسیده بود. دیگه کارم شده بود؛ کد زدن، خوابیدن، قهوه خوردن. خخخ گاهی هم این مثلث مربع می شد و می رسیدم که غذا درست کنم و بخورم.
اعتیادی که به قهوه پیدا کرده بودم انرژی روزانه ام رو حفظ می کرد و عادت شب بیداری من را تقویت می کرد. از اون طرف هر موقع از شبانه روز که می رسیدم 5-4 ساعتی می خوابیدم و توی روز دو وعده غذایی می خوردم که سوخت خوب به مغز و سلول های بدنم برسونم و بتونم کدهای بهتری بزنم.
پس از سالها تکرار و تمرین و آموزش، به سطحی از مهارت رسیدم که می توانستم کدهای کوتاه و کارآمدی بنویسم. اما هر از گاهی با یک باگ مواجه می شدم که باعث می شد دوباره به دنبال آموزش های جدید باشم. انگار در یک گرداب بی انتها گرفتار شده بودم که هر بار پس از طی کردن یک حلقه، به حلقه ای بزرگ تر و حتی نامتناهی تر می رسیدم. اما همین تکرار و تمرین ها باعث شد که ذهنم آماده بشه و بتوانم در شرایط متفاوت کدهای مناسب بزنم.
این مسیر نامتناهی به یازدهمین قدمم رسیده بود که احساس کردم باید کمی صبر کنم و دائم به عقب برگردم و تک تک قدمها را تکرار و تمرین کنم تا تمام آنها وارد نا خوداگاهم بشوند. اینطوری شد که من قسمت جدیدی از زندگی را پیدا کردم. خودم احساس کردم با شروع لایف استایل برنامه نویسی، خیلی در این زمینه پیشرفت کردم و تک تک عادت ها به مرور و خیلی ناخودآگاه درمن به وجود اومدند.
با تکرار و تمرین زیاد توانستم نقاط ضعف و نقاط قوتم را بشناسم. روی نقاط ضعفم کار کنم تا ارتقا پیدا کنند و نقاط قوتم را ارتقا بدم. چون وارد زمینه ای شده بودم که با تکنولوژی در ارتباط بود، روز به روز باید خودم را ارتقا میدادم و هر روز به مهارتم اضافه میکردم پس نیاز بود که یک مقدار صبر کنم و این 11 عادت به وجود اومده رو یک باز دیگه زندگی کنم.