اخیرا درگیریهایی بین جمعیت تظاهراتکنندگان ایرانیهای خارج از کشور با حامیان فلسطین (pro-Palestinian) در شهرهای مادرید و برلین ایجاد شد. این بهانه خوبی برای جایابی خیزش اخیر در دی ماه در مقیاس جهانی هست.
در نگاه ووک (Woke) و چپ نو، جهان تا حدی به دو دسته «ظالم» و «مظلوم» تقسیم میشه که فرمولی مشابه نگاه آخرالزمانی حاکم بر اسلامیستهاست. هر کسی که با غرب، نظام سرمایهداری و ساختارهای سنتی قدرت در بیفته، به صورت پیشفرض حکم «مظلوم» و «قهرمان» رو برای این کالت فرهنگی-سیاسی-رسانهای داره.
در همین راستاست که «فلسطین» برای این گروهها یک نماد فراانسانی هست و مسئله خیلی کم به خود فلسطین و مردمش مربوط میشه. واقعیت اینه که ووکها با خودارضاییهای ذهنی و قهرمانسازی از گروهکهای تروریستی همچون حماس، درگیر ارضای فانتزیهای ذهنیشون منباب «مبارزه با استعمار» هستن.

یکی از عجیبترین پدیدههای تاریخ معاصر، اتحاد بین چپهای رادیکال (به رنگ سرخ) با اسلامگرایان (به رنگ سبز) هست. چپها از اسلامگرایان به عنوان ابزاری برای نابودی امپریالیسم استفاده میکنن و از اون طرف، اسلامگرایان هم از فضای باز و آزادیهای لیبرال غربی که چپها مدافعش هستن، برای پیشبرد ایدئولوژی خودشون سواستفاده میکنن.
نتیجه این اتحاد این هست که فمنیست ساکن لندن برای گروهی شعار میده که در صورت قدرتگرفتن، اولین کارش حذف همان زن فمنیست خواهد بود!
در پاییز ۴۰۱، محوریت اعتراضات و ناآرامیهای داخل ایران حول مسئله آزادیهای پوششی و عمدتا حقوق زنان بود که البته مثل همیشه با چاشنی هدفگیری اصل نظام هم همراه میشد. لذا با همین فرض، گروههای چپ با فمنیستی در نظر گرفتن جنبش داخل ایران، به حمایت از اون پرداختن و کار به جایی رسید که بعد از مدتی پرچم ساختگی زن-زندگی-آزادی که همون طرح پرچم ایران با لوگوی جایگزین در وسطش هست در کنار پرچم فلسطین قرار گرفت و این جنبش به کلی مصادره شد!
اما خیزش در دی ماه ۴۰۴ کاملا متفاوت از ۴۰۱ بود. این بار رگههای قوی از «ناسیونالیسم ایرانشهری» و شعارهای «سلطنتطلبانه» فضا رو به سمت متفاوتی سوق داد. و بدیهی بود که چپها این بار نه تنها از اتفاقات داخل ایران حمایت نکنن بلکه برعکس بر ضد اون بر بیان و حتی اینطور بیان کنن که ایرانیها حق ندارن تمرکز جهان رو از روی فلسطین منحرف کنن!!!
جمهوری اسلامی یک حکومت «آنتی-امپریالیست» نسبت به غرب هست در صورتی که خودش با ایدههای امتگرایانه در سالیان اخیر همواره در امورات کشورهای همسایه به خصوص در غرب فرات که تا حدودی خارج از قلمرو تمدنی ایران باستانی هست؛ دخالت کرده. در عین حال چپها هم درگیر تناقضاتی از این دست هستن. حقوق بشر و حمایت از مظلوم تنها یک شعار برای این گروه هست. اینها بطور نژادپرستانهای در حال نادیدهگرفتن ایرانیها هستن مبادا که هزینهای که در این سالها برای تشکیل کالت قدرتمندشون با نماد «فلسطین» کردن به هدر بره.
تصمیمی که چپها گرفتن، نقض حقوق بشر، بایکوت رسانهای و نقض آزادی بیان، ارجحیتدادن نژاد فلسطینی به ایرانی و انواع و اقسام خلافهای اخلاقی و در مغایرت با شعارهای خودشون هست.
چپها از ترس از دست دادن «دشمن دشمنشون»، همواره در کنار جمهوری اسلامی قرار گرفتن و از این حیث، دشمن ایران محسوب میشن. (این پست نگاه تحلیلی نداره و کاملا بر اساس ایده شخصی من از وقایع هست)
لذا سقوط اخلاقی این چپهای حرامنطفه رسما تایید و تثبیت شد؛ ایرانی باید از چپ و چپی عبور کند...

فیلسوفانی همچون راجر اسکروتن برای توصیف این طرز فکر از اصطلاح «اویکوفوبیا» استفاده کردن. این دقیقا برعکس بیگانههراسی و «اجنبیسازی» ایرانی معاصر هست. در این حالت، فرد از فرهنگ، تاریخ و دستاوردهای جامعهی خودش (غرب و لیبرالیسم) متنفر میشه. برای این افراد، هر چیزی که «خودی» و «غربی» باشه، نماد استعمار و شرارته. اینها تا حدی در رفاه غرقشدن که فکر میکنن امنیت و آزادیای که دارن مثل اکسیژن مجانی در همهجا هست و فقط «سیستم غرب» مانع رسیدن بقیه دنیا به این اکسیژن میشه!
به همین خاطر، هر دشمنی که با غرب بجنگه (از حماس گرفته تا پوتین یا جمهوری اسلامی)، از نظر اونها یک «مبارز رهاییبخش» محسوب میشه.
ریشهی این بیخردی و سقوط اخلاقی و باید در محیط آکادمیا جستجو کرد. چپهای نو بعد از اینکه فهمیدن کارگرها (در سیستم کپیتالیسم) به رفاه رسیدن و دیگه دنبال انقلاب نیستن، سوژه انقلاب رو عوض کردن. اینبار به سراغ «سیاستهای هویتی» رفتن و در این راستا نگاهشون دیگه نبرد بین کارگر و کارفرما نبود بلکه بین «مظلوم با ظالم» بود. سرمایهداری هدف اصلی حملاتشونه همچنان چون سیستم رقابت و برتریطلبیه مادامی که اینها دنبال «برابری نتایج» به هر قیمتی هستن حتی به قیمت نابودی آزادی و سقوط اخلاقی.
واژه «لیبرال» یکی از موفقترین دزدیهای ادبی-فرهنگی قرن اخیر توسط چپهاست. لیبرالیسم چپ عملا یک نسخهی نرم از سوسیالیسمه که از دولت میخواد تقریبا در همهچیز دخالت کنه. اینها از آزادیهای اجتماعی (مثل فمنیسم یا حقوق اقلیتهای جنسیتی) به عنوان اسب تروآ استفاده کردن تا ساختارهای اقتصادی و سیاسی موفق غرب رو تخریب کنن.
دردشون اینه که «نظم» رو برنمیتابن و دنبال یک «آرمانشهر» خیالی هستن که در اون هیچکس نباید از دیگری برتر باشه.
دلیل عدم حمایت این گروهها از تجمعات دیاسپورای ایرانی و حتی حمله و بایکوت این جریانات اینه که خیزش فعلی ایران با محوریت ملیگرایی و سلطنتطلبی دقیقا در تضاد با چیزی هست که اونها در این سالها پرورش دادن.
حداقل در ایدئولوگ و ظاهر، گفتمان جدید ایرانی شامل نظمطلبی در برابر آشوبی میشه که جمهوری اسلامی نیمقرنه بر نهتنها فلات ایران بلکه بر کل منطقه خاورمیانه ایجاد کرده. اما چپهای عاشق آنارشیسم و فروپاشی، شعار «جاوید شاه» و «بازگشت به نظم، تاریخ و اقتدار ملی» رو وحشتناک میدونن.
همزمان این شکستی بر روایت فمنیسم رادیکال در حمایت از جنبش «زن،زندگی،آزادی» بود که پتانسیل چپگرایانه و ووک داشت.
آنچه که در دی ماه اتفاق افتاد و روایتی که در خیزش ۴۰۴ شکل گرفت، روایتی بود که یک ماه قبلش و اواسط آذرماه در مسجد غدیر باباعلی مشهد و در مراسم ختم خسرو علیکردی شکل گرفته بود. جایی که حاضرین برای اولین بار شعارهای سلطنتطلبانه و در حمایت از رضا پهلوی سر دادن و علنا جلوی مصادره مجدد این جریان توسط چپهایی همچون نرگس محمدی رو حتی با پرتاب سنگ به سمت او گرفتن.
در واقع روایت اتفاقات اخیر رو باید از ریشههاش در مشهد شناخت که با سرعت باورنکردنی در کل کشور تکثیر شد و مرور اتفاقات آذرماه و شعارهایی که داده شد میتونه سرنخ خوبی از انتهای این مسیر و خواست اکثریت معترض بده.
حال حرکتی که به سمت ملیگرایی با ریشههای تاریخی و سلطنت پیش میره دیگه کاملا در برابر چپ نو در برلین قرار میگیره و لذا چپ نو، دست در دست متحد استراتژیک خودش یعنی جمهوری اسلامی، در برابر اکثریت دیاسپورای ایرانی خواهد ایستاد.
این جماعت دقیقا مانند انگلهایی هستن که از خون میزبان (کپیتالیسم) تغذیه میکنن و در عین حال مدام علیهش شعار میدن و فعالیت میکنن. اگر همین فردا سیستم اقتصادی غرب به هر دلیلی فرو بپاشه، اولین کسانی که از گرسنگی و نبود اینترنت (برای استوری گذاشتن) تلف میشن همین حیفنونها هستن.
این توحش، محصول «بیمسئولیتی ناشی از رفاه زیاد» هست که ما بهش میگیم «شکمسیری»!
وقتی سختی زندگی رو به اندازه کافی حس نکنی، برای خودت دشمن خیالی میتراشی و به جنایتکارهای واقعی پناه میبری تا حس کنی «قهرمان» هستی در صورتی که صرفا بیکاری هستی که داره با سرنوشت چند میلیون نفر تحت اشغال در خاورمیانه بازی میکنی مادامی که در شرایط ایدهآل برای حکام اون مناطق هم موجودی مهدورالدم محسوب میشی.
رسانههای جریان اصلی (Mainstream Media) مثل BBC، CNN و یا گاردین، دهههاست در تسخیر روایتهای «چپ نو» هستن و یا جایی مثل هالیوود در تمام این سالها کارخونه تولید رسانهای و سینمایی این متوهمان بوده و هست.
منتها انحصار رسانهای توسط دیاسپورای ایرانی در حال شکستهشدن هست و هر کس با کمترین ضریب هوشی باید متوجه بشه حمایت از رضا پهلوی امروز تبدیل به یک حرکت هویتی و اخلاقی شده چون عملا در برابر یکی از شریرترین جریانات فکری تاریخ معاصر قرار میگیره و هر دین و کیشی که مدافع «حقیقت» و «راستی» باشه باید از ایرانی ملیگرا و سکولار امروز دفاع کنه.

ایده «ایرانشهر» بهویژه در قرائت مدرن و رادیکالی که امروز در میان نسل جدید و ملیگرایان سکولار جان گرفته، صرفا یک نوستالژی برای گذشته نیست بلکه تبدیل به یک «بدیل قدرتمند» برای امتگرایی امپریال-گلوبال-شیعی شده و یک معماری جدید برای قدرت محسوب میشه. این مفهوم دقیقا در تضاد با مفهوم «امت» (که مرز نمیشناسه و هویت در مذهب ذوب میکنه) تعریف میشه.
بر خلاف جهان بدون مرز امت، ملت اما مرزهای تمدنی مشخصی داره که شاید بشه مرزهای تمدنی ایران را چیزی میان شرق رود فرات و غرب رود جیحون تصور کرد که اتفاقا دایره نفوذ «ایرانشهر» هم در همین مناطق گسترده شده و تا حدودی شبیه به مرزهای جغرافیایی ایران در زمان سلجوقیان یا با فاصله ۴ قرن، صفویان برمیگرده.

ایده ایرانشهر (به معنای قملرو ایران) ریشهای ساسانی داره، اما بازخوانی مدرن اون مدیون متفکرانی مثل جواد طباطبایی هست که بحث «تداوم فرهنگی» ایران رو مطرح کردن. فرضیه اصلی اینه که ایران یک «ملت-دولت» مدرن ساخته دست استعمار نیست؛ بلکه یک «موجودیت تاریخی» محسوب میشه که حتی وقتی دولتش از بین رفته باشه (مانند حمله اعراب یا مغول)، «تفکر ایرانشهری» همچنان اون رو زنده نگه میداره.
گسست از اسلام سیاسی هم در دایره و جانمایه همیه ایرانشهر تعریف میشه؛ جایی که اسلام سیاسی یک «عارضه» و «بیماری تحمیلی» بر اندام ایران معرفی که باعث انحطاطش شده. لذا تنها راه نجات، بازگشت به «خرد سیاسی» پیش از قادسیهست که در شاهنامه به صورت یک مانیفست تبلور یافته.

میشه گفت این ایده بر ۴ ستون استوار شده؛
تقدس «خاک» به جای «عقیده»
در ایده امتگرا، خاک وسیلهایست برای گسترش ایدئولوژی (صدور انقلاب). اما در ایرانشهر، «مرز»ها به طرز ناموسی مهم و در اولویت هستن. هیچ مصلحتی بالاتر از تمامیت ارضی نیست و این بخش از ایده، مستقیما در برابر جریانهای تجزیهطلب و مداخلهگر منطقهای صفآرایی میکنه. ناسیونالیسم ایرانشهری، ناسیونالیسمی «زمینمحور» هست.
سکولاریسم ستیزهجو
برخلاف سکولاریسم لیبرال غربی که با مذهب مدارا میکنه، ایرانشهر رادیکال امروز، مذهب (به ویژه اسلام سیاسی) رو به دشمن خونی میبینه. ستون دوم مبتنی بر حذف کامل مظاهر مذهبی از فضای عمومی و حکومتی هست که طبیعتا مذهب رو به پستوی خانهها برمیگردونه. این قضیه مذهب رو تا حد یک «فولکلور تاریخی» و نه نوعی دستورالعمل برای زندگی، نزول میده. و جایگزین مذهب شیعه، نوعی «اخلاق ایرانشهری» بر مدار راستی، کار و خرد هست که تعریف مشخصی نداره و مبتنی بر وجدان شخصی هر شخص چیده میشه.
شاهنامه به مثابه «کتاب مقدس ملی»
اگر جمهوری اسلامی جامعه رو بر مدار قرآن و احادیث میچرخوند، ایرانشهر جامعه رو مبتنی بر شاهنامه به عنوان ستون اصلی فرهنگی پیش خواهد برد. شاهنامه در اینجا فقط شعر حماسی نیست؛ بلکه روایت تاریخ «روح یک ملت» هست و در اون «پادشاهی» نماد نظم و اقتدار در برابر آشوب (اَنیران) خواهد بود. به همین دلیل هست که شعار «جاوید شاه» از یک شعار سیاسی فرار رفته و تبدیل به «نماد پیوستگی تاریخی» شده.
اقتدارگرایی تکنوکراتیک
ایرانشهر مدرن آشکارا به دنبال یک «دولت مقتدر» هست. این ایده بر این باوره که ایران در منطقهای پرآشوب قرار گرفته و لذا با دموکراسی پارلمانی لرزان امکان بقای اون وجود نداره. (دقیقا نقطهای هست که میشه به ایده ایرانشهر ایراد گرفت و این خطر رو که بازتولید حکومت فعلی باشه رو باید در نظر گرفت)
بنابراین ستون چهارم، میگه حکومت باید در دست شایستگان (بخوانید نخبگان) و متخصصان (تکنوکراتها) باشه. اما تحت یک چتر مقتدر ملی که امنیت و نظم رو تضمین کنه. این نقطهای هست که قراره «مدرنیته» با «فرهنگ باستانی» پیوند بخوره و احتمالا اخلاق نسل Z به عنوان نسل پیشرو در این ساختار جدید رو بسازه.
در برابر امتگرایی ضدامپریالیست غربی امروز، ناسیونالیسم ایرانشهری بدیلهای کاملا مشخصی داره. جایگزینی کربلا و حماسه عاشورا با تخت جمشید و حماسههای شاهنامه، معرفی انیران و تازیان (از ترکهای تورانی گرفته تا اعراب) به عنوان دشمن به جای استکبار جهانی و صهیونیسم، استفاده از باورهای مزدیسنایی و بازتعریف خیر و شر در قالب اهورا-اهریمن در برابر ایده مهدی موعود امت، و معرفی قهرمانان ملی همچون کوروش و فردوسی به جای سربازان امت همچون قاسم سلیمانی و حججی و ...
از این حیث، ایرانشهر یک ایده بسیار پر و پیمون و قدرتمند برای پر کردن مغاک پسااسلامیسم و پساجمهوریاسلامی هست و آشوب فعلی مانع این شده که خطر ناسیونالیسم سکولار ایرانشهری توسط حکومت ارزیابی بشه...
تعریف اقتصاد در دایره «منافع ملی» به جای رانتی برای براداران معتقد، تعریف سیاست خارجه Iran first و ائتلاف با هر واحد سیاسی که منافع سرزمینی رو تامین کنه (از جمله اسراییل و غرب) و جنگ با هر کسی که به مرزها چشم داشته باشه. (حتی مرزهای تمدنی)
جان کلام ایرانشهر، تعریف یک «انسان ایرانی» و بیرون کشیدنش از پیله «بنده مذهب» هست. تبدیل قربانی و بازمانده در سیستم فعلی به «شهروند یک امپراتوری مدرن» میشه بخش آرمانگرایانه و آرزومندانه این سیستم بدیل. این تغییر در ژنوم دستگاه سیاسی ایران، مثل پادزهری برای صدمات و آشفتگیهای نیم قرن اخیر عمل میکنه و بقایای «ژنوم تروریستی» طوایف حاکم رو هضم و نابود خواهد کرد.
منتها، هر چی که تا اینجا گفتم صرفا آمال و آرزوهایی بود که ممکنه در ذهن ایرانی بچرخه، واقعیت چیز دیگریست...