اولین بار کی از عبارت «زمین سوخته» در توصیف آینده ایران استفاده کرد؟ طبق چیزی که من یادمه، اولین بار یک عامل منتسب به حکومت از این عبارت استفاده کرد و انگار که از همون زمان، این عبارت در گوش زمان و مکان پیچید و کمکم بر ما حادث شد..!

نخبگان و عالیرتبگان باید زمانی نگران آینده میشدن که مدام مردم رو با عباراتی همچون «مظلوم» و «غیور» یاد میکردن. آیا تا بحال مشابه این اتفاق رو در کشورهای دیگه دیدید؟ مثلا ترامپ تا حالا برگشته و به مردم آمریکا لقب بده و بگه ملت فهیم و صبور آمریکا، لطفا منباب تعرفههای من فکر غلط نکنید؟؟
«مظلومسازی» از سمت حکومت برای توجیه انواع و اقسام خطاهای آشکار و رذالتهای واضحش از یک سمت و «مظلومنمایی» ملت همیشه در صحنه از سمت دیگه؛ اون چیزی رو ساخته که الان دیگه کمکم فصل برداشتش از راه رسیده. نتیجه حدود نیمقرن حماقت، رذالت، تقلب، دروغ، فریب، جنایت، دزدی، ضدارزش و والا شماردن هرآنچه که مربوط به «مرگ» میشه، ایران رو تبدیل به میزبان بزرگترین فستیوال «مرگ» در جهان کرده. اونچه که چندی پیش در سوریه یا سودان محکوم میکردیم و با خودمون میگفتیم خدا رو شکر که ما مثل اینها نیستیم حالا به سر خودمون اومده. ایران یک جزیره جدا و ایزوله از باقی قسمتهای سرزمین عجایب (خاورمیانه) نیست و اتفاقا ریشه بسیاری از بحرانهایی که خاورمیانه در طی سالها درگیرش بوده از تهران نشات میگیره.
جامعه ایرانی مدتهاست که هویت ملی یا دینی خودش رو فراموش کرده و همواره مشغول پرورش هویتی تحت عنوان «هویت مبتنی بر تروما» بوده. زمانی که یک فرد یا جامعه با ترومای شدید روبهرو میشه، دچار بازتعریف در امر هویتی شده و هویت خودش رو تحت «من اون چیزی هستم که میسازم» تعریف نمیکنه؛ بلکه هویتش میشه «من آن چیزی هستم که بر من گذشت»!
به همین راحتی جامعه فاعلیت خودش رو نفی میکنه و به مرور اون رو از دست میده، جامعهی مفعول و خودقربانیپندار که از هر درد و بحرانی صرفا شعر میسرایه و حتی کولهبار سرودههای قافیهدار خودش رو به کف خیابان هم میبره و در جایی که نماد خشونت و اوج درگیری بین حاکمیت|ملت هست، تصمیم میگیره از جدیدترین سرودههای خودش رونمایی کنه.
جامعهای که هویتش بر اساس پیشفرض «قربانیبودن» و «مظلومیت» و یا حتی «خشم» ناشی از تروما شکل گرفته باشه، تصمیماتش اصولا نباید هم «عقلانی» باشه و نباید هم آینده خاصی رو مدنظرش قرار بده.
و هیچ مردمی خطرناکتر از مردمی که «آینده»ای در پیشروی خودشون نمیبینن وجود نداره و اونجاست که خاک ما کیفیتش رو برای پرورش «فکتها» و «اندیشهها» از دست میده و تبدیل به زمینی بکر برای کاشت و برداشت ایدئولوژیها میشه. بعد از انقلاب، به مدت ۴۷ سال در این خاک «ایده»، «رویا» و «آرمان» کاشته شد. آرمانهایی از جنس اسلام گلوبالیستی-امپریالیستی که فکر میکرد میتونه تنوعی جمعیتی از پاکستان تا نیجریه و از چچنستان تا یمن رو متحد و یکدست کنه اما صرفا رادیکالترین جنبههای هر جمعیت رو به روبناشون آورد.
خیلیها براشون سواله که اگر واقعا «اینها» تا این حد بیکفایت و ضعیفن پس چرا این همه ساله سقوط نکردن یا چرا با وجود این همه حادثه و ماجرا و کلی اتفاق، چرا جبهه غرب حتی با قهریترین روشها هم نتونسته پرونده «اینها» رو ببنده؟
دلیلش اینه که «اینها» یک شبه نیومدن که یک شبه هم برن. سالهاست به انواع و اقسام روشها در ریشه و خاک این منطقه جغرافیایی ریشهدووندن. جهانی آرمانی ساختن همطراز آرمانشهر بدونیهودی هیتلر که هیچزمان فرصت نشد در واقعیت ازش رونمایی بشه؛ البته چون امکانش وجود نداشت.
فرض کنید میلیونها نفر سالها مجبور شدن در یک سالن سینما بشینن و فیلمی رو تماشا کنن که این جمعیت بنیادگرای مرگپرست پوچگرا براشون پخش میکرده. و برق و انرژی مورد نیاز برای پرژکسیون روی پرده این سینما از جانها، خون و اموال تماشاگران تامین میشه. هر از گاهی یک نفر از تماشاچیها نگاهش میفته به کف سالن سینما و دریایی از خون و کثافت بقایای انسانی رو میبینه، اما به محض اینکه میخواد فریاد بزنه، یا غیب میشه و یا به هر نحو و کلکی دوباره توجهش رو به تصویر روی پرده جلب میکنن تا ساکت بشه. درست مثل تجربه نوزادی که میخواد گریه کنه اما پستانهای بادکرده و پرشیر مادرش تمام هوش و حواسش رو میبره...
جامعهای که به جای حل مسائل بیشمارش به دنبال «تایید درد» یا حتی «انتقام» بره، کمکم تبدیل به میزبان بزرگترین فستیوال مرگ در جهان میشه و چیزی خونینبارتر و پرهزینهتر از انقلاب در اون به وقوع میپیونده. اساسا مدتهاست که دیگه پدیده «انقلاب» در دنیا مطرح نیست؛ نه زمانی که حکومت وقت با تمام وجودش به قدرت تمایل داره و قصد خداحافظی با بساط خودش رو نداره، و نه زمانی که مردم نه تمایلی به انقلاب به معنای واقعی کلمه دارن و نه عرضه این کار رو دارن و نه حتی دنیا باهاشون همکاری میکنه.
هیچ ارادهای پشت این حرکت نیست و گویی صرفا یک واکنش به کنشهای خصمانه قدرت حاکمه. ماجرا اینه که حاکمیت سالهاست که با خشونت کور و بدون استفاده از عقلانیت، به صرف زور و بازوهای سرکوب کشور رو به پیش برده و در این روزها بیش از هر زمان دیگهای خصلت قلدرماب و هوچیگر خودش رو به رخ میکشه. گویی که مدیریت یک کشور رو به تیم اداره سیرک بسپری. چیزی جز دروغ، نمایش و پروژههای مضحک مظلومنمایی و خودقربانیپنداری وجود نداره؛ چیزی جز تقدیس مستقیم و غیرمستقیم «مرگ» وجود نداره. جماعتی که از پس زندگی و پردازش مورد نیاز برای پیشبردش بر نیومد، با ولع و عجله افتاد دنبال «پس از زندگی»...
اگر نظام سیاسی، بقای هیولاوار رو انتخاب کرد، آیا هیچزمان دقت کرد که با این رویکرد، از مردم و هر شبهشهروند خودش چه هیولاهای بیشاخ و دمی ساخته که فرد به فردشون میتونن از مجموع کل رذالتها و خصومتهای سیستم هم پا رو فراتر بذارن!؟
نمیشه مردم رو بیتقصیر فرض کرد اما میزان تقصیری که به گردن مردم هست حتی نصف حکومت هم نیست!
عقلانیت جمعی، درست مثل یک الگوریتم، به یک «پایگاه داده مشترک» فید شده با دادههای حقیقی نیاز داره و متاسفانه ما دیگه چیزی حتی نزدیک به این رو هم نداریم.
به همین سادگی که ایدههای مردم امروز چندپاره شده، عدهای معتقدن این یک انقلابه و داره پیش میره، عدهای معتقدن همش به سبک سینما رکس کار خودشونه، عدهای دیگه معتقدن تروریستها بین مردم قدم میزنن و طرح خرابکاری میریزن، عدهای منتظر توافق محیرالعقول بعد از خوابیدن این فشارها و جریانات با آمریکان که حکومت رو ناگزیر و ناگریز ازش میبینن و عدهای حساب ویژهای روی تنها اولتیماتوم متحرک نظام، یعنی «رضا پهلوی» باز کردن. و اتفاقا اپوزسیون فعلی ایران هم به شدت شبیه به جامعه ایرانی شده؛ منفعل، مظلومنما، گیج و بیبرنامه، بیآینده، بیمغز و سردرگم. سختترین کار دنیا اینه که در مقابل یک شبیهسیستم یا ضدسیستم تمامیتخواه هرجومرجطلب، تصمیم به «ساختن» بگیری. خاک این مملکت خیلیوقته که در برابر «سازندگی» و «خلق» مقاومت میکنه و نمیحاصله..!
تنها یک حقیقت معتبر در قبال این روزهای ایران و ایرانی داریم که برای فهمش تنها یک راه وجود داره. و اون اینه که هر یک از شما شبهشهروندان مظلوم و از همهجا بیخبر روی زندگی و نیمچه چیزهایی که براتون باقی مونده ریسک کنید و تشریف به کف خیابان ببرید. وقتی اونجا برید به احتمال زیاد متوجه میشید که واقعیت حاکم چیه و دقیقا چه اتفاقی داره میفته و اون زمان حداقل از بلاتکلیفی و این واقعیتهای پارهپاره غیرمشترک فاصله میگیرید. هرچند باید مواظب باشید که اینوریها یا شایدم اونوریها به اشتباه شما رو مورد هدف قرار ندن!
عقلانیت در خلا «دادههای معتبر» رو به موت پیش میره. گویی باید هر لحظه در نبردی سهمناک با اقیانوسی از نویزها باشی تا بلکن که یک مثقال سیگنال ارزشمند بدست بیاری.
از سوی دیگه، پیامی که شبهسیستم حاکم سالهاست که به مردم مخابره کرده این بوده که عقل و منطق در این تشکیلات جایی نداره!
نه اصلاحات، نه اعتراضات، نه سازندگی، نه مهاجرت، نه مذاکره، نه اعتصاب و نه حتی انقلاب نمیتونه این شبهسیستم رو از پای در بیاره چون اساسا سیستمی در کار نیست که بخواد از بین بره!
این سیستم یا ضدسیستم یا هر آنچه که اسمش رو میذارید، سالها پیش از بین رفته و ما ۸۰ میلیون اسیر و ملت تحت اشغال، سالهاست که تنها سایههایی از انسان هستیم؛ روحهای سرگردانی که در بیرون از این قطعه جغرافیایی وجود خارجی ندارن و بود و نبودشون برای دنیا اپسیلونی تفاوت ایجاد نمیکنه. هر کس تونست و از این کشور رفت، گویی از برزخ به زندگی برگشته و بقیه ما فقط مردههای متحرکیم...
خواسته یا ناخواسته کشور باسرعت وحشتناک زیاد داره به سمت رادیکالیسم میره و چه معتقد باشیم که این رادیکالیزاسیون از سمت تروریستهای خارجیه یا مزدورهای داخلی، مهم اینه که رادیکالیسم داره اتفاق میفته. میدونم که شاید همتون به این فکر کنید که اصلا در شان یک ایرانی نیست که خاکش میزبان این حجم از خشونت و کشتار باشه و نباید اینطور باشه. اما ما خفتهایی ننگینتر از این رو از سر گذروندیم (نمونه بارزش قحطیهای در خلال جنگ جهانی اول) و ما خونمون از بقیه اهالی دنیا رنگینتر نیست که از مالیات انسانبودن و جوامع انسانی معاف بشیم.
اگر جامعه ایرانی نتونست مسئلهش رو از راههای مسالمتآمیز و بر مبنای «زبان» که موثرترین برساخت انسان به حساب میاد، حل کنه؛ پس به ناچار اون رو به زور اسلحه و خشونت دفع خواهد کرد. منتها مسیری که خشونت و سلاح شکل میدن شبیه راهی نیست که بشه روی نحوه پیمایش در اون کنترل داشت. این بیشتر شبیه روندن یک ماشین بدون ترمز در یک سراشیبی شدیده که دره در انتهاش منتظر ماست!
تعداد راهحلهایی که باقی مونده زیاد نیستن و عملا دیگه امکان پیادهسازیشون در این زمین تقریبا سوخته باقی نمونده. تنها یک چیز:
مردم فراموش نکنن که هنوزم میتونن عاملیت داشته باشن و از نقش مفعول به فاعل شیفت کنن. هنوزم برای «عقلانیت» و «عقلورزی» دیر نیست و هنوزم میشه ترمز این جامعهی رو به رادیکالیسم و زوال رو کشید. همونطور که با سالها انفعال و خودقربانیپنداری، پوزسیون حکومت بودن، مردم خودشون میتونن اپوزسیون حکومت باشن. نگاه من به رسول خادمهاست تا رضا پهلویها. نه به معنای اینکه یکی درسته و دیگری غلط، به این معنا که کدوم یکی واقعیه و کدوم یکی خیال!
تصمیم نهایی با مردم خواهد بود.