میخوام قبل از اینکه دچار فروپاشی روانی بشم آخرین دریافتهای خودم از وضعیت موجود رو بنویسم و محتملترین سرنوشتی که در انتظار ایران و ایرانی هست رو بررسی کنم.
سوگواری و عزاداری به جای خود، بهتره امروز بیش از هر زمان دیگری «چشمانمون» رو باز نگه داریم!
در علوم سیاسی مفهومی وجود داره به نام «اینرسی وحشت». به زمانی گفته میشه که یک حکومت از مرزهای قابل درک در کشتار و خشونت عبور میکنه و به نقطه «بیبازگشت» میرسه. برآوردهایی که حاکی از تلفات ۱۲۰۰۰ تا ۲۰۰۰۰ نفری در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ماه میشه نشوندهنده رقمخوردن همین سناریو هست.
در کره شمالی، سیستم تمام پیوندهای خودش رو با جهان و حتی با بخشهای غیرنظامی جامعه خودش قطع کرده. این بقا از طریق «اتمیزهکردن جامعه» و جداکردن تکتک آدمها از یکدگیر اتفاق افتاده و دیوار دیجیتالی به وسیله قطع دائمی یا طبقاتیکردن اینترنت شکل گرفته.
اما تفاوت بزرگ بین ایران و کره شمالی در این هست که ایران ۲۰۲۶ تبدیل به یک جامعه نسبتا به هم متصل شده که هم دایره تخصص در اون وسیعتر هست و هم تجربیات تاریخی بسیار غنیتر از همتای کرهای در اون از سر گذشته.
کنترل جامعهای مثل ایران با متدهای قرن بیستمی کره شمالی، از نظر لجستیکی غیرممکن هست لذا ایران، کرهشمالی نخواهد شد.
هیچ گزارش یا منبع موثقی برای رد یا تایید این گزاره وجود نداره و شاید بشه صرفا به شایعات و اخبار ضد و نقیض منباب حبس خانگی حسن روحانی و جواد ظریف به واسطه برقراری ارتباط با رضا پهلوی اشاره کرد. هرچند به وضوح میشد از زمان جنگ ۱۲ روزه هم پیشبینی کرد که بدنه حاکمیت حداقل به دو دسته تقسیم شده که این دودستگی مربوط به دو شبهحزب سیاسی اصولگرا و اصلاحطلب نمیشه بلکه ماجرا پیچیدهتر از این حرفهاست.
اما تاریخ نشون داده که وقتی هزینه سرکوب از درآمد سیستم فراتر میره، وفاداری نیروهای بدنه به مرور ترک میخوره و این اتفاق باتوجه به تورم ۶۰ درصدی و قیمتهای فزاینده اجناس بعد از حذف ارز ترجیحی و قیمت دلار و ... محتمل هست. زیرا سیستم دیگه قادر به پرداخت «جیره» به مزدورانی که در این مدت اجیر کرده نیست و این موجب تغییر جهت «ترس» میشه.
اتفاقی که در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ماه افتاد، تیر خلاصی بر «جوهرهی ایدئولوژیک» حاکمیت بود. اگر تا پیش از این، عدهای به واسطه مذهب یا «حفظ اسلام» سکوت میکردن، اکنون با حکومتی روبهرو هستن که برای بقای خودش از تمام نمادهای مذهبی (به خصوص واقعه کربلا) برای توجیه سلاخی مردم عادی و حتی کودکان استفاده میکنه.
این پایان «اسلام حکومتی» هست و جامعه باسرعتی بسیار بالا به سمت «سکولاریسم رادیکال» در حال حرکته که اگر یک جامعهی دچار هرجومرج محتمل در آینده رو در نظر داشته باشیم که پر شده از گروههای رادیکال و افراطی در سودای قدرت، قدرت گروه سکولار میتونه به واسطه تجربیات تلخ سالیان اخیر از همه بیشتر باشه. (منظور از سکولارهای رادیکال همون بخش قابل توجهی از مردم هستن که در برابر حکومت قرار گرفتن)
باید این فکت رو در نظر داشت که انسان و حالت ارتجاعی روانش باعث میشه که بتونه به هر تجربه تلخ و وحشتناکی غلبه کنه و خودش رو با وجود تراماهای شدید، همچنان تطابق بده. اما عادینشدن شرایط به دلیل این نیست که روان آسیبدیده جامعه لزوما بتونه یا نتونه خودش رو ترمیم کنه؛ بلکه همهچیز مربوط به واکنشی هست که حکومت در برخورد با عملکرد خودش در دو هفته گذشته قراره نشون بده...
در تحلیل ژئوپلوتیک و تاریخی، وقتی حاکمیتی به این سطح از «توحش عریان» میرسه در واقع پیمان اجتماعی خودش رو با تمام طبقات جامعه بطور کامل و غیرقابل بازگشت نقض کرده.
جمهوری اسلامی از یک «نظام سیاسی-مذهبی» به یک «پادگان-دژ» تغییر ماهیت داده. تاریخ نشون داده که حکومت بر دریایی از خون، شاید «بقا» رو در کوتاهمدت تضمین کنه اما «حاکمیت» (Sovereignty) رو از بین میبره.
لذا آنچه در خیابانها رخ داد، شکافی در بدنه تشیع سیاسی ایجاد کرد که دیگه با هیچ تحلیل و تفسیری وصله نخواهد شد. برای بسیاری، این پایان اون قرائتی از مذهب بود که جنایت رو تقدیس میکرد.
ایران به سرعت به سمت یک سکولاریسم ناگزیر و رادیکال در حرکته و به احتمال بسیار زیاد، «هویت ملی» با رگههای بسیار قدرتمند از ایده «ایرانشهر» رو جایگزین هویت ایدئولوژیک مذهبی حال حاضر خواهد کرد.
اتفاقی که در دو هفته اخیر افتاد این بود که جامعه ناگهان از وضعیت «اعتراضی» به «گسست کامل ساختاری» پرتاب شد. فیالواقع بخشی از خود حاکمیت نیز در تعجب از خشونتی بود که داشت از بدنه خودش میدید و باورکردنی نبود که چنین مزدورانی در این سیستم پرورش پیدا کرده باشن. در این وضعیت بود که ارتباط بین «هسته حکومت» با «جامعه ایرانی» که تبدیل به گرههای متکثر شده تا تودههای عظیم، به کل قطع شد.
قطع اینترنت تنها نماد بیرونی این قطع اتصال بود؛ اصلیترین انقطاعی که رخ داد، قطع کامل کانال محدود ارتباطی میان حکومت و بخش قابل توجهی از مردم بود.
همچنین قطع این ارتباط به این معنا نیست حکومت به دنبال تقویت ارتباط خودش با معدود اقشار و بخشهایی از جامعه باشه که به حکومت وفادار موندن؛ خشونت عریان کف خیابون نه تنها برای طبقات جامعه بلکه برای طبقاتی از خود حکومت هم غیرقابل باور بود.
به همین دلیل در طوفانی از عدم قطعیتها و حوادث قرار گرفتیم که از دلش هر چیزی ممکنه بیرون بیاد..!
حتی اگر اینطور در نظر بگیریم که جمهوری اسلامی هیچ ارتباطی با شکلگیری گروه تروریستی داعش نداشت و بلکه در برابر این گروه قرار گرفت. واکنشی که در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ماه از خودش نشون داد، ناخودآگاه بازتاب و بازتولید ایماژی بود که طرف (بظاهر) مقابلش نشون میداد. استفاده از وانتهای تویوتا مشکی حامل نیروهای سرکوب با فرم چریکی، استفاده از دوشکا، رژه ماشینی و موتوری در مقابل دیدگان مردم در مناطق مسکونی و شهری و حتی شلیک تیرهای هوایی و دادن شعارهای سیاسی-مذهبی.
همهی اینها ما رو به یاد گروههایی همچون القاعده یا داعش میندازه که درست با همین الگوی بقا، با فروش نفت و منابع زیرزمینی، ایدئولوژی و آرمان نهایی خودشون رو دنبال میکردن و به قیمت خون هزاران انسان بیگناه؛ اهدافشون رو پیش میبردن.
نه همه اما بخش قابل توجهی از طبقات اجتماعی دچار یا در آستانه فروپاشی روانی قرار گرفتن و «ترومای اجتماعی» به مرحله بسیار حاد خودش رسیده. سالها سعی شده بود که با انواع و اقسام بهانهتراشیها و استفاده از ایده «دشمن» فرضی، این فشار روانی سرکوب بشه و هنوزم که هنوزه همین روش نخنما به پیش میره. (تروریست؟)
و حتی رادیکالترین مخالفان نظام نیز با برخی از این روایتهای ساختگی، سعی در اقناع خودشون داشتن که وضعیت هنوزم قابل تحمله. منتها تنها توحشی با این میزان از خشونت و برهنگی عملی میتونست نهتنها طبقات وابسته به حکومت، بلکه مخالفان رو از غفلت دور کنه.
جنس خشونتی که در سالهای ۹۸ یا ۴۰۱ مشاهده شد؛ از نوع «واکنش» بود و حکومت سعی داشت برای بقای خودش دست به سرکوب بزنه. اما این بار، توحش صورت گرفته فراتر صرف واکنش به ناآرامیها بود و طبق انبوهی از اسناد و مدارک موجود میشه به وضوح دید که مزدوران اجیرشده از قتلعام مردم عادی لذت میبرن و گویی دارن برای تفریح این کار رو انجام میدن!!!
بلایی که بر سر روان جامعه اومده اما فراتر از یک سوگواری سادهست. در کل میشه گفت جامعه دچار ترومای جمعی حاد شده اما این همه ماجرا نیست.
اتمیزهشدن جامعه + توحش عریان باعث شده که مردم در ساحت فردی دچار پنیک اتک و وحشت بشن که اونها رو درگیر فلج عملکردی میکنه. (حتی فکرکردن و تمرکز روی مسائل کوچک هم تحت این فشار کار سختی هست)
اما در ساحت جمعی، پتانسیل اینکه گرههای اجتماعی به سرعت تبدیل به تودههای بهشدت خشن و انتقامجو بشن وجود داره. طبق آمار موجود از هر ۴۰۰ نفر ایرانی، یک نفر در دو هفته اخیر کشته شده که در نوع خودش بیسابقهست لذا ابعاد و گستردگی فاجعهای که رخ داد هرروز بیشتر از قبل مشخص میشه و این بار هیچ راهی برای سرپوش گذاشتن وجود نداره.
ترس زمانی که از حد معینی عبور کنه، خاصیت بازدارندگی خودش رو از دست میده و به «بیحسی» تبدیل میشه. در واقع فاز پرخاش منفعل ممکنه با کوچکترین جرقهای تبدیل به فاز «خشونت فعال» بشه. جامعهای که حداقل ۲۰ هزار نفر کشته رو در بازه زمانی بسیار کوتاه دیده، دیگه چیزی برای از دستدادن ندازه. شکستهشدن دیوار ترس یک پدیده ناگزیره و وحشتناکترین کابوس هر دیکتاتور!
همچنین این ترومای جمعی داره به سرعت به تجربیات تاریخی و جمعی ایرانیان گره میخوره. در واقع کار داره از اختلاف سیاسی عبور میکنه و به مفهوم جدیدی تبدیل میشه. گفتمان مقابل حاکمیت داره به سرعت تغییر میکنه و حتی لفظ اینکه «آنها ما را سلاخی کردند» میتونه موتور محرک انتقام به هر شکلی باشه.
و ریسکیترین پیامدی که این حوادث داره باتوجه به قطعی گسترده اینترنت، حرکت جامعه به سمت جزیرهای شدن هست تا وحدت کاذبی که سابقا داشت؛ جایی که زمینه کاملا برای تولد گروههای افراطی و خشم عریان در خیابانها فراهم میشه و جامعه وارد همون فاز «رادیکالیسم»ـی میشه که سالهاست نسبت به اون هشدارهایی داده شده. رادیکالیسمی که بطور فزاینده آغشته به ایدههای ایرانشهری و ضد مذهب هست و ریشههای اون ممکنه تا قادسیه به عقب برگرده!
حکومت بر دریای خون، حکومت بر یک «ویرانه» هست. شاید فیزیک شهرها تحت حکم حاکم باقی بمونه اما «روح کشور» کاملا از دستشون لیز خورده. آینده ایران به احتمال زیاد، تجربه یک «فروپاشی عمودی» خواهد بود.
طوری که ساختارهای قدرت ناگهان زیر بار سنگین جنایات و هزینههای خویش لِه خواهند شد. و آنچه که از اسلام باقی میمونه، نسخهای متفاوت با اسلام حکومتی خواهد بود که به ناچار و به واسطه توحش صورتگرفته، بهطور کامل به حاشیه رانده میشه.
اونچه که در ۱۸ و ۱۹ دی ماه رقم خورد، یک Deadlock به معنای واقعی کلمه بود. حکومتی که برای لذت قتلعام میکنه دیگه یک سیستم نیست؛ صرفا یک خطای مهلک تاریخی در تاریخ هست که تنها راه حلش، حذف کامل اون از صحنه روزگاره.

رابطه بخش قابل توجهی از مردم پس از تجربه ۱۸ و ۱۹ دی ماه با مفاهیم «وطن» و «آینده» دچار دگرگونی بنیادین شد. حتی خود حاکمیت هم از این به بعد دیگه نمیتونه با هیمنه یک دستگاه سیاسی بر کشور حکمرانی کنه بلکه از این به بعد باید همهچیز رو دستوری و مبتنی بر «اراده» پیش ببره.
لذا قانون کاملا از دستور کار عملکرد حکومت خارج میشه؛ تجمعات به هر شکلی حتی در حد یک بازی فوتبال ممنوع میشه، اینترنت به حالت فیلترنت تغییر ماهیت میده، ایستهای بازرسی گستردهتر و دائمی میشه، جولان گاه و بیگاه نیروهای نظامی در مناطق مسکونی و شهری بیشتر میشه، لحن حکومت از «اقناع» به سمت «الزام» پیش میره، مرگ ایدئولوژی وابسته به شیعیسم و اسلام حکومتی سرعت بیشتری میگیره، بخشهای قابل توجهی از طبقات وابسته به حاکمیت حداقل از نظر ذهنی دچار انقطاع با حاکم میشن، مشروعیت حکومت بیش از پیش از بین میره، خشونت و ناآرامیها در جامعه بیشتر میشه و این میتونه شامل افزایش بزه و ناامنی خیابونها هم بشه، احتمال شکلگیری گروههای افراطی بالا میره، توان کنترل محدود حکومت باعث جداافتادگی بخشهایی از قلمرو حاکمیتی میشه که سرنوشتشون به «نمیدانم کیها» واگذار میشه و حتی تمایل حکومت برای سرمایهگذاری و خرج منابع برای شهروندان به صفر میرسه و صرفا برای تقویت قلعه دفاعی خودش هزینه خواهد کرد. (هرآنچه که یک نیروی اشغالگر بر سر یک ملت میاره)
اما بحران «سرمایه» فقط مربوط به تغییر جهت جریانهای سرمایهای حکومت نیست و دقت داشته باشید که سرمایه هم فقط «پول» نیست.
بحران اصلی جایی هست که سرمایههای مردمی تغییر جهت بدن. انسانی که شاهد سلاخیشدن همنوعش حتی در مراکز درمانی بوده باشه دیگه «شهروند» نیست کما اینکه هیچوقت نبوده بلکه تبدیل به «بازمانده» میشه.
بدیهیست که بازماندگان دیگه در سیستمی که قصد نابودیشون رو داره، سرمایهگذاری نمیکنن. این یعنی مرگ اقتصاد، نه به خاطر تحریم یا تورم، بلکه به خاطر «بیرغبتی بیولوژیک»! کار تا جایی پیش میره که «فرار مغزها» تبدیل به «فرار غریزی» میشه و حتی کسانی که موفق به فرار فیزیکی از مرزهای ایران نشن، در وضعیت «مهاجرت داخلی» قرار میگیرن. (حضور فیزیکی با غیبت روانی)
این باعث میشه که برای مثال نهتنها فرار مالیاتی افزایش پیدا کنه بلکه بخشهایی از جامعه دست به خرابکاریهای عمدی بزنن و مدام درجه حرارت و حساسیت دستگاه امنیتی رو افزایش بدن که این خودش باعث میشه سیستم با سرعت بیشتری کار کنه و در نهایت اعضای بدنه خودش رو هم ببلعه!
تروما زمانی که به استخوان برسه دیگه زبان گفتگو رو متوجه نمیشه. جامعهای که چنین خشونتی رو تجربه کرده دیگه به دنبال «بهبود شرایط» نخواهد بود بلکه به دنبال «ریشهکن کردن منبع درد» میره.
و این دقیقا مصداق بارز «رادیکالیسم» ناشی از جراحات اجتماعیه که هیچ مصالحهای رو برنمیتابه.
همزمان حکومت نیز چندان حال خوشی نداره. حاکمیت لایهلایه در برابر چنین توحشی دچار پارادوکس درونی میشه. بخشی از بدنه مانند تکنوکراتها یا حتی نظامیان ردهپایینتر به با توجیه «نظم و امنیت» فعالیت میکردن، ناگهان خودشون رو شریک یک «جنایت علیه بشریت» پیدا میکنن و اینجاست که فرسایش حتی به «وفاداران نظام» هم میرسه. اونا میفهمن که وقتی فرمان کشتار بیرویه صادر میشه، دیگه هیچکس حتی بخشی از خودیها هم در امان نیستن.
و اما رادیکالیسمی که گرههای مردمی رو تبدیل به سکولارهای انتقامجو میکنه، چه بلایی سر هسته اصلی قدرت میاره؟ زمانی که لایه اصلی قدرت به چنین جنونی میرسه، قدرت ناخودآگاه در دستان وحشیترین عناصر میفته. این امر باعث انزوای عناصر محافظهکارتر سیستم شده و نتیجه اون، سیستمی هست که دیگه نمیتونه از «مرکز» فرمان بگیره و خاصیت «تمرکزگرایی» خودش رو به کلی از دست میده.
و این مشابه بلایی هست که سر شوروی در دهه نود اومد. قلمروی حاکمیتی جمهوری اسلامی به واسطه خشونت کور هسته اصلی، تبدیل به «ملوک الطوایفهای مسلح» خواهد شد که بهصورت «آتش به اختیار» به جان یکدیگر خواهند افتاد.
سرنوشت محتوم این جامعهی چندپاره، یک برخورد مستقیم و کاملا فیزیکی به دور از گفتمان و سازوکار گفتگومحور خواهد بود. و این برخورد فیزیکی لزوما برندهای نخواهد داشت مگر اینکه ساختار پیشین به کل فرو بپاشه.
جامعهی متشکل از مردم عادی به سمت «تدافع مسلحانه» و «نافرمانی مخرب» پیش میره و متاسفانه زمانی که امیدی به زندگی وجود نداشته باشه، «مرگ با عزت» جای اون رو خواهد گرفت.
این استراتژی جمعی میتونه همون عصیان رادیکال قریبالوقوع باشه...
و در عین حال از اونجایی که این فجایع تحت عنوان «دین و تشیع» انجام شد، یک «خلا معنوی عظیم» در جامعه نیز به وجود میاد. این خلا به واسطه ترومای حاد پیشین به سمت پوچی مطلق سوق پیدا میکنه و در نهایت و به ناچار یک بازگشت رادیکال به هویتهای «پیشا اسلام» و ناسیونالیسم افراطی میتونه تنها جایگزین موجود برای این خلا باشه!
حاکمیت با دست خود، ریشه چیزی که مدعی محافظت از اون بود (دین) رو خشک کرد و «بنیاد دینی» به احتمال زیاد تا مدتهای زیاد از ایران رخت خواهد بست.
در پایان این پروسه دردناک و تراژیک آغشته به خون انبوهی از بیگناهان، ایران به نقطهای خواهد رسید که دیگه نه میشه اون رو اداره کرد و نه میشه اون رو به سادگی تغییر داد. حاکمیت بر دریایی از خون یعنی حکومت بر یک «قبرستان». در نهایت، این سطح از توحش منجر به «خودزنی سیستماتیک» طبق ساختار جزیرهای چندپاره یا «ملوک الطوایفی» خواهد شد.
همچون سیستمهای بیولوژیکی و مکانیکی که در زمان تحمل فشار بیش از حد، از درون متلاشی میشن؛
حکومتی که برای تفریح دست به آدمکشی بزنه نیز به سرعت ناگزیر به بلعیدن دم خودش میشه و این بلع رو تا جایی پیش میبره که به قلب خودش و سپس «مرگ» برسه!