یک ایده نهچندان محبوب دارم و بجای توییتر باید اینجا پستش کنم؛
شاید دلیل اصلی و ریشهای انتقادات از پایانبندی گیم آو ترونز، صرف عجولانه بستهشدن پرونده کار نبود و صرف اینکه کالیسی به دست جان اسنو کشته شد یا اینکه یک فلج بیقدرت (اگر شما هم مثل من، صرف تسلط به تجربه تاریخی رو «قدرت» ندونید) شاه شد یا حتی از اون جالبتر، شکلگیری یک شورا به جای فرمانروایی مقتدر و خودکامه و ...
اصل چیزی که تماشاچی سریال باید بهش دقت میکرد، سرنوشتی بود که برای آرمانگرایی و عدالتطلبی دنریس تارگرین و ارتش باکرهش رقم خورد!
چیزی که هیچ استودیو فیلمسازی یا هنریای دوست نداره بهش بپردازه و اونو باور کنه و برای همینه که دهههاست خروجی هالیوود و هنر هفتم رو تبدیل به تراوشات خیالی و به دور از واقعیت چپگرایان عصر حاضر کرده.

اینکه خروجی سینما، واقعگرایانه نیست و باعث میشه دچار حس انقطاع از آنچه که داریم در زندگی خودمون تجربه میکنیم بشیم، به این معنا نیست که اصولا «واقعیتی» وجود داره که توسط ما قابل درک و فهمه.
من ادعا نمیکنم که میتونم «واقعیت» رو بفهمم و به واسطه این فهم از واقعیت هست که دچار پارادوکس و تضادی میشم که بین هنر هفتم و اتفاقات جهان وجود داره اما...
برای مثال، بله، «اراده» چیز خوبیه و واقعا هم بعضی جاها باعث تغییرات مهمی میشه اما کی باور میکنه که قانون اساسی آمریکا رو تنها ۱۰ نفر نوشته باشن و حاصل انباشت خرد جمعی نباشه؟ کی باور میکنه که فاجعه هولوکاست تنها زیر سر یک نفر یا نهایتا چند تا از افسران نازی باشه نه کل جریان فکری و اعتقادی اون عصر اروپا؟ کیه که باور کنه نلسون ماندلا به تنهایی در برابر رژیم آپارتاید ایستاد و سر انجام تونست عدالت رو در کشورش برقرار کنه هر چند نسبی؟
کی باور میکنه که همه ما در نهایت فرزند زمانه خودمون نخواهیم بود؟ فرزند خلف نسلی که توش بزرگ شدیم و هیچ زمان قرار نیست چیزی فراتر از زیستجهانی باشیم که در اون شکل گرفتیم و بله پاسخ همینجاست...
مقابل ایده «آرمانگرایی»، ایده «واقعگرایی» قرار نمیگیره. ما میتونیم خیالپرداز باشیم، این توی فطرت ما نهادینه شده و انسان بدون رویا تفاوت چندانی با یک مرده متحرک نداره. اما آیا همونقدر که با آرمان عجین هستیم، با «واقعیت» هم عجین هستیم؟؟
جدای از درسهایی که از «تکامل طبیعی» گرفتیم و در ژنومهامون کد شده یا معدود درسهای اکتسابی که از بدو تولد گرفتیم مثل اینکه ۳ ضربدر ۳ همواره میشه ۹؛ ما چه صنم یا پیوندی با «واقعیت» داریم؟
چطور میتونیم ادعای فهم «واقعیت» رو کنیم و حتی بر این صدد باشیم که اون رو تعریف کنیم زمانی که ما خودمون جزئی از واقعیتیم و حادث میشیم؟ من در نسبت با «واقعیت»، رقم نمیزنم بلکه رقم میخورم!

از اونجایی که ما خود بخشی از واقعیتیم و همواره در حال رقم خوردن و حادث شدنیم، نمیتونیم کامل درکش کنیم و نمیتونیم اون رو روایت کنیم. ما در جایگاه روایت واقعیت نیستیم و اینچنین ادعایی جایی برای دفاع نداره.
و البته تصور خدایی که قرار باشه واقعیت رو برای ما روایت کنه هم پوچ و توخالیه. خدایی که برای ما قابل فهم باشه هم جزئی از واقعیات محسوب میشه و هر آنچه با ما در یک زیستجهان یا مجال تفهم باشه؛ توانایی اینکه واقعیت رو بر ما روایت کنه نداره. لذا ما هیچزمان قرار نیست بفهمیم چه چیزی «واقعی» بود و چه چیزی نبود. هیچزمان قرار نیست واقعیات رو برای دیگران روایت کنیم یا روایت واقعیت رو از دیگری بشنویم.
ما فرزندان وهمیم که همواره به سمت ابداعات ذهن میل میکنیم اما تا زمانی که بنیانی تحت عنوان «حقیقت» وجود داره، شانس این رو داریم که به سمت افزونکردن افق دیدمون پیش بریم. اینکه واقعیت رو نمیتونیم روایت کنیم به این معنا نیست که نابیناییم و باید تسلیم هر آنچه که بر ما حادث میشه باشیم.
ما همواره شانس تجربه بخشی از واقعیت رو داریم و اتفاقا مغزمون طوری سیمکشی شده که میتونه به خوبی اون رو روایت کنه!
راویای بهتر و شایستهتر از ما برای روایت «حقیقت» وجود نداره. پارهای از واقعیات که به دیدگان ما رسیده و ما نهتنها شایستهست، که بایستهست اون رو برای دیگران روایت کنیم. مخصوصا نسل بعدی...

نذار کسانی از «آینده» صحبت کنن که امروز رو با وعدههای پوچ و آرمانهای والا، به هدر میدن و دیروز رو در پس ابرهای تیره «آیندهنگرانه» به دست فراموشی میسپارن.
روزمرگی، لحظه زوال فرداهاست و هر روزی که در اون حقیقت پاسداشت نشه و در اون بر مبنای حق، سازهای شکل نگیره پس قدمی نه به عقب، بلکه به طبقات پایینتر هستیه. طبقات پایینتری که در «بیزمانی» واقعشدن و من و تو به حد کمال درباره این جداافتادگی زمانی اطلاع داریم.
ما لحظهلحظه زندگیمون رو خارج از جو سپری کردیم. جدا از دنیای اطراف، دیگر مردمان و دیگر اندیشهها. من و تو، هر لحظه رو خارج از لحظات تجربه کردیم و درگیر چیزی بودیم که مربوط به «اینجا» و «اکنون» نبود.
ما آینده رو از دست دادیم چون درگیر امروز شدیم و امروز رو از دست دادیم چون میوهی مسموم به «آرمان» رو با ولع و داوطلبانه گاز زدیم؛ به این امید که قراره درست در مهد پوچیها و زخمهای عالم به تعالی و رستگاری برسیم.
زندگی در سرزمین عجایب عوارض خودش رو داشته. نه اینکه معتقد باشم تمام این بیست و اندی سال رو به بدی گذروندم و بابت زندگیای که میتونستم داشته باشم حسرت بخورم.
منم روزگار سختی رو پشت سر گذاشتم ولی اکثریت اون رو به گردن «عوارض انسانبودن» و «تجسد یافتن» میندازم نه شهروند «عجایبشهر» بودن. هرچند که نه ما هیچزمان شهروند بودیم و نه شهرمون هیچزمان «شهردار» داشته.
عمری هست که درگیر دروغیم و سطلسطل از دریای زیرپامون بیرون کشیدیم تا دروغهامون سفتبنیان باقی بمونن و جداافتادگیمون از بقیه دنیا و پرتافتادگیمون از ساختار «زمان» و «زمانه» رو کمرنگ کنیم.
منتها ارزش این دریا دیگه مثل روزگار پیشین نیست؛ ما هنوزم که هنوزه اقیانوسی از این سم مهلک رو زیر پامون داریم ولی این افیون دیگه مرهمی بر زخمهامون نخواهد شد.

در این تندباد پر خاک زمانه و آشوبی از حوادث و نیرنگها، چرا هنوزم باید بر «انسانیت» و «آزادی» ملبسشده به «عشق» پافشاری کرد؟
چرا وقتی همهجا پر شده از مرثیههایی برای «آزادی» یا «دموکراسی»، هنوزم باید بر این خواست (نه آرمان) پافشاری کرد؟ آیا تلاش برای تحقق آزادی و دموکراسی، یک خیال و آرمانه؟ همونطور که مدینه فاضله فاشیستهای امپریال-اسلامیست به سرمنزل مقصود رسید؟ همونطور که رویای تمدن ایرانی-اسلامی در سایه ایدئولوژیها و سهمخواهیها بر باد رفت و چیزی فراتر از یک آرمان پوچ نبود. همونطور که آخرین پردههای ابهام و توهم نیز با سلسلهای از خشونتها و خونریزیها پاره شدن. همونطور که تجربیات تاریخی دوباره تکرار میشن و اونچه که امروز تجربه میکنیم بطرز عجیبی شبیه به تجربه زندگی در دهه شصت شده. و همونطور که ما هر روز به نقطه شروع نزدیکتر میشیم منتها از انتهای این گردش دوار. روز صفر، روزی که همهچیز از اونجا شروع شد. روزی که همگان به روشنی خواهند دید که حقیقت این انقلاب چی بود و چرا رقم خورد(؟). روزی که دیگه نمیشه چیزی رو در اون پنهان کرد. منظورم این نیست که «آزادی» نزدیکه یا سپیدی بر تاریکی چیره میشه.
نه من اونقدری احمق نیستم که وعده به امید و نیکی بدم چون چیزی جز فنا و نیستی در مسیر نمیبینم. نه به این معنا که نشه با اهریمن مذاکره کرد و ازش امتیازاتی گرفت تا بشه یکسری چیزهای معدود رو نجات داد؛ بلکه به این معنا که در نهایت باید با اهریمن مذاکره کرد و راهی جز پذیرش «قدرت» وجود نداره بجز «مرگ» ملبس شده به شکست و نابودی!
و قبل از اینکه مرگ نفسم رو بگیره، تو، حقیقت وجود و حضورم رو بفهم. یک نفر نمیتونه بار ۸۰ میلیون نفر رو به دوش بکشه و نبایدم بکشه. چیزی که حتی در ضمیر خودت ریشه دوونده رو نمیتونی نابود کنی بلکه فقط میشه تضعیفش کرد و در ایدهآلترین حالت ممکن میشه اون رو :کنترل: کرد. ابتذال شر اتفاقا قابل درکه و اتفاقا قابل پذیرشه چون راه دیگری نیست. من هم کلی آرمان داشتم که امروز و تحت «فشار» بیامان حوادثی که بر من گذشته دیگه چیزی ازشون باقی نمونده. نمیخوام بگم «واقعگرا»م چون هیچ انسان و موجود زندهای نمیدونه واقعیت چیه و هیچزمان هم نخواهد فهمید مگر پس از مرگش اون هم شاید!
اما هر چه که هست، از «آرمانگرایی» باشرافتتر و بااصالتتره.

من امید چندانی به فردا ندارم و هیچ خواب خاصی هم براش ندیدم. سعی نمیکنم آینده رو با خواب و خیالم محدود کنم و نمیخوام هم که در روزمرگی گم بشم. همچنین نمیخوام گذشته خودم رو بربادرفته ببینم و نمیخوام اونچه که ساختم رو به بهای ابهامی که پیش رومه از دست بدم یا اونچه که پیش روم هست رو واسطه خاطرات محصور کنم.
مادرم میگه به امروز فکر کن و پدرم حرف فردا رو میزنه در صورتی که امروز جهنمیست که هیچ انتهایی نداره. شاید یک روز که مست بودم، تونستم بهشت رو برای بچههام تصور کنم اون هم تازه اگه هیچزمان همچین فرصتی داشته باشم و همچین امکانی برام پیش بیاد.
هر کس همواره در حال ساختن خودشه حتی اگر از شدت و حدت این فرایند فرار کنه. و من در تمام سالیان عمرم سعی کردم خودم رو با چیزهایی بسازم که «اصالت» دارن و میشه به اونها گفت «عمیق».
همواره سعی کردم در برابر شطحیات و ترهات حاکم بر زمانهم ایستادگی به خرج بدم و به قیمت طرد از اجتماع، میخواستم «اصیل» زندگی کنم. هزینه گزافی بابت اصیلموندن پرداخت کردم و شاید کارم به جایی رسیده که دیگه «تسلیم»شدن یا نشدن محلی از اعراب نداشته باشه.
حتی در این دوره تاریخی، بازم از کرده خود پشیمون نیستم؛ من نه به صورت بلکه بسیرت عاشق شدم و هنوزم عاشقم. خشم و کین سایه انداخته بر روزگار منو بابت ارزشهای درونیم سست و مشکوک نمیکنه بلکه به قوت و قُوَّت اون میفزایه. در برابر تنهایی، ترس، فرار، و حتی پذیرش مقاومت کردم و هیچکدوم رو به معبد ذهنی خودم راه ندادم چون من هنوزم به واسطه عشقی که در سینه دارم سر پا هستم.
مطمئنا با مرگ این عشق، منم میمیرم؛ البته درصدی رو هم باید برای این در نظر گرفت که چیزهای دیگری برای عشقورزیدن پیدا کنم که پروسه طولانی و جانکاهی داره اما نه...
کمکم میشه گفت که سالها گذشته و من هنوزم سر حرفم هستم؛ شاید حرف و عملم بارها از هم فاصله گرفته باشه و لغزش این دو مفهوم ذاتا متضاد که یکی وابسته به ذهنه و دیگری وابسته به جسم و سایش شدیدشون بر هم، آبرو و اعتبار من رو پیشش مخدوش کرده باشه ولی اون صدایی که روزی درونم رای آری به این غائله داد و اون رو علیرغم همه بالا و پایینهاش و دردسرهاش، و تاما... و کاملا... پذیرفتش؛ هنوزم به گوش میرسه.
حتی اگه خاک رو با خون بشورن و به آسمون مشکی سیر بپاشن، حتی اگه شهر آتش بگیره و زیر پام آسفالت داغ، سست بشه؛ حتی اگر مرگ سفت به گلوم بچسبه و تنها راه چاره من برای زندهموندن رو «دستکشیدن» اعلام کنه...
من هیچوقت از تو دست نمیکشم.
امیدی به آینده نیست، اما من هنوز اینجام...
بدنبال تو.