برخلاف روسیه که تاریخی مبتنی بر تزاریسم و سلسلهمراتب عمودی و قوانین سختگیرانه داشت؛ ریشه فرهنگی اوکراین به «هتماننشینهای کزاک» برمیگرده. آنها جوامعی جنگجو، دموکراتیک و با ساختار سیاسی «افقی» بودن که رهبرانشون رو خودشون انتخاب میکردن. گویی در خون یک اوکراینی، خاصیت «اطاعتکردن» وجود نداره!
امروز ما کمتر درباره اوکراینیها و کارهایی که در این سالها در مبارزه با نیروهای متجاوز روس انجام دادن میدونیم. مناقشهای که از ۲۰۱۴ شروعش کلید خورد و در ۲۰۲۲ علنی شد.
اونچه که خواب رو از سیاستمداران روس همواره گرفته، دشت عظیم اروپای شمالی در غرب هست. دشتی باز و هموار که مرزهای جداکننده روسیه از اروپا رو صرفا یکسری خطوط مصنوعی روی نقشه تعیین کردن. مسیری که بارها برای حمله به قلب امپراطوری و با هدف اشغال مسکو طی شده، از سوئدیها یا ناپلئون بگیر تا هیتلر و جبهه متحدین. و معدود دفعاتی که این سیاستمداران به خواب میرن تنها رویای یک چیز رو میبینن، و اون چیزی نیست جز «دسترسی به آبهای گرم» مناسب کشتیرانی و تجارت دریایی! رویایی که باعث اشغال افغانستان توسط شوروی شد تا مسیری به سمت بندر کراچی باز بشه، رویایی که باعث شد تهدید مقابله به مثل ناتو رو به جون بخرن اما برای اشغال تنگه کریمه پافشاری کنن. رویای دسترسی به مدیترانه، مسیری که از دریای آزوف شروع میشه، دریای سیاه و مرمره رو رد میکنه و در نهایت پس از ورود به اژه، کمکم به مدیترانه میپیونده...
نمیخوام خیلی به ریشههای «حمله به اوکراین» توسط روسیه اشاره کنم و روش مانور بدم اما برای رسیدن به نقطهنظری که در ذهن دارم؛ باید زیربنای انگیزشی این نبرد رو درک کنیم.

بهقول تیم مارشال، روسیه از نظر جغرافیایی یک کشور «بیدفاع» هست. اگر به نقشه نگاه کنیم، از لهستان تا مسکو، هیچ کوه یا مانع طبیعی وجود نداره و این مسیر (دشت اروپای شمالی) همان مسیری هست که ناپلئون و هیتلر از اون برای حمله به روسیه استفاده کردن.
استراتژی روسیه برای دفاع از این مرزها که مهمترین مرزهای حاشیهای کشور نسبت به مرزهای دورافتاده شرقی و حتی مرزهای جنوبی با آسیا که مملو از کوهستان و برف هست، استراتژی بقاگونهی ایجاد عمق استراتژیک بوده. اوکراین برای روسیه یک «منطقه حائل» یا Buffer Zone محسوب میشد. پوتین معتقد بود که اگر اوکراین به پیمان سیاسی و نظامی کشورهای آتلانتیک شمالی و اروپا (ناتو) بپیونده، فاصله موشکهای غرب تا مسکو به تنها چند دقیقه میرسه و روسیه دیگه فضایی برای نفسکشیدن و دفاع از خودش نخواهد داشت.
روسیه حکم یک پمپبنزین بزرگ رو برای اروپا داره و حتی هویت خودش رو به صادرات گاز به اروپا گره زده. در سالهای ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۲، ذخایر گاز شِیل در حوزه دریای سیاه (اطراف شبهجزیره کریمه) و منطقه دونباس (شرق اوکراین) کشف شد. اگر اوکراین به کمکهای شرکتهایی همچون Shell یا Exxon این گاز رو استخراج میکرد، به رقیب اصلی روسیه در اروپا تبدیل میشد. اتفاقی که با حمله به کریمه در ۲۰۱۴ و حمله سراسری در سال ۲۰۲۲، تلاشی برای تصرف یا از کار انداختن منابع بود تا انحصار روسیه بر منبع انرژی اروپا رو حفظ کنه. (اینکه این تلاش موفق بود یا نبود محل بحث ما نیست)
روسیه با یک فروپاشی جمعیتی وحشتناک روبهرو هست. نرخ زاد و ولد روسها به شدت افت کرده و نیاز پوتین به «اسلاوهای سفید» رو برآورده نمیکنه. در واقع پوتین به ۴۰ میلیون اوکراینی نیاز داشت تا نیروی کار و بدنه نظامی روسیه رو تقویت کنن. از دیدگاه امپریالیستی، جذب اوکراینیها (که از نظر فرهنگی و نژادی، نزدیکترین قوم به روسها هستن) تنها راه جلوگیری از «مسلمانشدن» یا «چینیشدن» تدریجی فدراسیون روسیه در دهههای آینده خواهد بود.
نیروی دریایی یک کشور هنوزم حیاتیترین بخش از قدرت جهانی یک کشور محسوب میشه. هیچ بافت جغرافیاییای به اندازه دریا بیرحم و مستهلککننده نیست و در عین حال هیچ کشوری بدون داشتن نیروی دریایی قدرتمند، شانسی برای تبدیلشدن به یک قدرت جهانی نداره.
بندر سواستوپول در کریمه، تنها بندر آبگرم روسیه محسوب میشه که اجازه میده ناوگان نظامیش در تمام فازهای سال به دریای مدیترانه و اقیانوسها دسترسی داشته باشن. از دستدادن اوکراین یعنی احتمال اخراج نیروی دریایی روسیه از دریای سیاه. بدون کریمه، روسیه عملا یک قدرت محصور در خشکی و یخ خواهد بود.

تا پیش از ۲۰۱۴، اوکراین به سرعت به سمت وضعیت «Neutrality» در حرکت بود و در این حالت قرار بود موجودیتی کاملا متفاوت با روسیه و حتی غرب باشه. وقتی در سال ۲۰۱۴ مردم اوکراین، دولت متمایل به روسیه رو سرنگون کردن، پوتین احساس خطر کرد که مبادا آمریکا در حال انجام یک پاتک لجستیکی در «حیاط خلوت»ش باشه(؟). او این اتفاق رو نه یک جنبش مردمی، بلکه یک «کودتای مهندسیشده» توسط سرویسهای اطلاعاتی غرب دید که هدفش قطعکردن بازوی استراتژیک روسیه بود ولاغیر!
در واقع روسیه صرفا به این دلیل اوکراین رو اشغال کرد و جون صدها هزار نفر رو گرفت که سایه «ناتو» رو از سر امنیت ملی خودش کم کنه. یک اوکراین غربیشده و عضو ناتو، به معنای پایان امپراتوری فدرال-مافیایی روسیه بود. ترجیح یک جنگ بسیار پرهزینه یک قمار بقاگونه برای پوتین بود نه چیزی که پشتش دلایل صرفا منطقی و روی زمین وجود داشته باشه. امروز بیش از هر زمانی، حتی خود روسها هم درگیر اقتدارگراییشدن و خطفکریشون چندان دور از عالیجناب پوتین نیست.

اما برگردیم به اوکراین. پس از ترومای هولودمور و قحطی ساختگی استالین در دهه ۱۹۳۰ که میلیونها اوکراینی رو به کام مرگ کشوند (دیدن فیلم Mr. Jones برای فهم بهتر این موضوع پیشنهاد میشه)، ناخودآگاه جمعی آنها، این باور رو نهادینه کرد که اگر نجنگی، حتی نان و جانت رو هم به تحقیرآمیزترین شکل ممکن از دست خواهی داد!
اوکراینیها در این سالها یک ساختار شبکهای بهشدت پیچیده اونم با گسترش افقی شکل دادن. گروههای داوطلب در کیف شبانهروزی در حال اسمبلکردن پهپاد و تامین تدارکات و تجهیزات برای جبهه هستن و ماشینهای شخصی که مدام به خط مقدم در حال رفت و آمدن!!!
درواقع تمرکززدایی از ساختار ارتش اوکراین که مبتنی بر یک ناخودآگاه جمعی و حتی بخشی از DNA این نژاد هست، اونها رو تبدیل به یک ارتش بهشدت سریع و مجهز کرده که در برابر ساختار کلاسیک و عمودی روسیه همواره آماده و هشیار عمل کردن.
بزرگترین مزیت استراتژیک اوکراین، داشتن یک «دمن مشخص خارجی» هست. وقتی دشمن پشت مرزهات صف کشیده، صفبندیهای داخلی هم به همین ترتیب شفاف میشن. از طرفی در جریان انقلاب نارنجی در ۲۰۰۴ و میدان در ۲۰۱۴، نهادهای مدنی بسیار قدرتمندی شکل گرفت که پیش از جنگ، شبکهای عظیم از سازمانهای مردمنهاد (NGO) رو تشکیل داده و به محض شروع حمله، به شبکه لجستیک جنگی تبدیل شد.
و در نهایت یک جبهه پشتی به نام اروپا و ناتو که همواره از اوکراین، حمایت تسلیحاتی و حتی سیاسی میکنن.
مدل فکری یک اوکراینی نرمال، «عبور از فردگرایی و پیشروی به سمت شبکهسازی افقی» بوده و هست. قدرت اوکراین در «قهرمانهای تکافتاده» نیست، بلکه در گروههای کوچک ۵ تا ۱۰ نفرهست که به هم اعتماد مطلق دارن و حاضرن با ماشینهای شخصی تا خط مقدم برن یا حتی حاضرن از مرزها عبور کنن و در دل سرزمینهای دشمن، دست به خرابکاری و نابودی یکی از خطوط انتقال نورداستریم بزنن!
اوکراینیها حتی برای ادای احترام و سوگواری برای کشتههاشون، با خشم و اراده به دنبال «تلافی» هستن. هیچ فرد نرمالی در این کشور به این نتیجه نرسید که باید به سربازان متجاوز روس، شاخه گل هدیه کنه و این ذهنیت مفعول از همون ۱۹۳۰ برچیده شده بود.
ساخت یک روایت ملی مشترک درباره تجاوز روسیه، اتحادی ورای تفاوتهای زبانی و مذهبی در اوکراین ایجاد کرد. آنچه که منجر به یک میثاق ملی شده و تمام اقشار و اقوام رو زیر یک چتر واحد قرار داد. اونچه که ذهن یک اپراتور اوکراینی مرور میکنه «ترس» نیست؛ بلکه «محاسبه»ست. در اوکراین مرگ هر لحظه محتمله، چه خطر کنی و چه منفعل باشی. پس این «دقت نشانهگیری»ـه که آینده رو مشخص میکنه. گذار از احساس به تکنیک و تاکتیک، همون چیزیه که یک اوکراینی نرمال به عنوان میراث به فرزندانش هدیه خواهد داد.

ذهنیت یک مبارز اوکراینی رو باید با کلمه «Volya» شناخت. در زبان اوکراینی این کلمه همزمان هم به معنای «اراده» هست و هم «آزادی». یعنی آزادی چیزی نیست جز ارادهای که اون رو طلب کنه و عاملیتی که از دل هیچ در بیاد.
اونها میدونن که سلسله سببی که از ابتدای خلقت تا به امروز موجب حوادث و وقایع شده مهمه. میدونن که هر سرزمین دارای یک سیر تاریخی و حتی کد ژنتیکی و ژئوپلوتیکی هست. هیچ سرزمینی جدای از تاریخ و سرگذشتش اصلا وجود نداره و هیچ مردمی بدون اونچه که از سر گذروندن، معنایی ندارن.
اونها میدونن که زندگی امروزشون محکم به زمین واقعیتها و تاریخچهها میخ شده و راه فراری از سرنوشت وجود نداره. هیچ راهی برای گریز از مرگ که نتیجه غایی زندگیه وجود نداره و یک اوکراینی اینو با گوشت و پوستش لمس کرده.
در این جنگ مشخص شد که فقط در «جنگ» عیار نظامی واقعی هر کشوری مشخص میشه و در زمان صلح، رونمایی از سلاحها و تسلیحات جدید میتونه شعار و نمایش صرف باشه. هیچچیز در جنگ به اندازه «نتیجه» اهمیت نداره همانگونه که در زندگی شخصی یک اوکراینی هم چیزی به اندازه نتیجه یک عمل اهمیت نداره.
جنگ بهشون یاد داد که حتی یک AK47 ساده در دست یک اوکراینی میتونه سرنوشت ملت رو تغییر بده؛ ملت بیدفاع صرفا گوشت جلو توپ بودن و سیاهی لشگر نیامد بکار!
این جنگ به جهانیان نشون داد که یک جنبش مبتنی بر مقاومت و دفاع از ارزشها و آزادی؛ نمیتونه بدون «پول»، «قدرت سیاسی»، «سلاح» و «ائتلاف چه خارجی و چه داخلی» به نتیجه خاصی برسه. اوکراینیها با بزرگترین ائتلافهای خارجی با ناتو و اروپا، منابع مالی و تسلیحات نظامی دریافت کردن و حتی تا جایی پیش رفتن که تونستن با بخشی از بدنه داخلی حکومت در روسیه به توافق برسن و از ضعفهای امنیتی استفاده کردن تا در دل خاک دشمن، پهپادها رو به پرواز در بیارن و اهداف استراتژیک رو از کار بندازن.
هیچ صلحی در کار نبود، هیچ صلحی پیش از جنگ به وجود نمیاد و صلح بدون جنگ معنایی نداره. با دست خالی نمیشه چیزی رو تغییر داد. اشرار در برابر رحمان و رحمت اوکراینی، چیزی جز خشونت و خونریزی نشون ندادن. دمن بیسر خارجی چیزی جز بازوی سرکوب و تجاوز نبود، مغزی در جبهه مقابل وجود نداشت و صرفا تکه گوشت فاسدی بود که داشت شمشیری رو در هوا میچرخاند و شلیکهای کور به زمین و آسمان میکرد.
در برابر یک سیستم بهشدت فرسوده و ناکارآمد روسی که حتی نیروهای خودی رو به عنوان طعمه به دل آتش میفرستاد و ارزش جان سرباز براش از کنترل قند خونش که با خوردن مدوویک بالا میرفت هم پستتر بود؛ تنها یک سیستم لجستیک بهشدت قدرتمند و بادیسیپلین تونست قد علم کنه. شبکه تامین و تجهیز سریع و متمول که مدام توسط قدرتهای خارجی و بسیج داخلی تقویت میشه و پشت خط مقدم رو تحت هیچ شرایطی خالی نمیکنه.
ماشینی که یاد گرفته برای رسیدن به خدا باید اول از روی جنازه شیطان عبور کنه...
اوکراین بدون F16 و با نصف سلاحهایی که به امارات و عربستان فروخته شده بود تونست مقابل تجاوز تمامعیار یک حکومت فاسد بایسته و اون رو درگیر باتلاقی از هزینه و تلفات کنه که راهی جز عقبنشینی و پایان اجباری جنگ براش باقی نمونده باشه. چیزی که تنها با درک درست «فیزیک» و واقعگرایی افراطی بدست اومد. جامعهای که خودش رو از هر نوع آرمان و عرفانی شستشو داد و ازش دست کشید و در مقابل تنها یک واقعیت و حقیقت غایی رو برای خودش و آیندهش در نظر گرفت؛ «آزادی».