Il y a des moments où la vie ne cherche plus à te convaincre. Elle te jette la vérité nue au visage, sans maquillage ni mise en scène. Ce que j’ai vécu ces derniers mois n’a rien d’exceptionnel - des tentatives, des échecs, des attentes prolongées, et cette sensation tenace de courir après une version de moi-même qui se dérobe à chaque pas.
J’ai cru, parfois naïvement, qu’à force de patience et de bonne volonté, les choses finiraient par s’aligner. Mais la réalité, elle, n’a pas besoin de croire en toi. Elle t’observe. Elle te teste. Elle t’épuise. Et surtout, elle te déshabille de toutes les illusions que tu avais sur toi-même.
Il n’y a pas de guide. Il n’y a pas de signe magique. Seulement une forme de lucidité douloureuse qui finit par remplacer les anciens rêves. Et pourtant, c’est peut-être là que naît la vraie foi - pas celle des slogans spirituels ou des mantras Instagram, mais celle qui résiste dans le silence, sans témoin, quand personne ne regarde.
J’avance, non pas parce que je crois encore, mais parce que je refuse d’abandonner l’idée que quelque part, la vérité mérite d’être vécue jusqu’au bout, même si elle coûte cher.
Le monde aime les illusions réconfortantes. Moi, j’ai choisi de regarder dans les yeux ce qu’il veut fuir.
- pour le peuple du ciel
فرمالیسم اجتماعی با حشر درنیافتنی برای خونکشی از کالبد پوسیده «معنویت» و «شهود»، از بالا شبیه به تارهای عنکبوتی دیده میشه که کمابیش دور دست و پای همگان پیچیده شده.
جامعهی رو به زوالی که از الف تا ی اون بوی «نا» میده؛ صفی طویل از پاسخهای تکراری دنیا به خواستههای ما:« نه!»
رقص اعداد روی جنازه حقیقت با سربند «آمار» و «احصا» و لاف روشناندیشی با انداختن نور روی اندامهای عور و زشت حسادت و حماقت.
افتادن در عشقی سیاه با متجاوز، شدیدا درگیر «سندروم مالمو»، درخواست برای تجاوز بیشتر، همراهی با گنهکار، شستن خون دستاش با اشک تمساح، خندههای هیستریک و آماده برای راند بعد.
جامعه در ستایش طرز فکر «دختران روس» و مردان در پی تقلید از «مردان اسلاو»، مادامی که نمیشه انتظاری بیشتر از ایفای نقش «رقاصه» و «لکاته» از ایشان داشت؛ در پی جلب توجه ارباب روسپی..
تنهای کوفته و کبود که روزی سه وعده ترکیب کدئین + پرومتازین + اسپرایت میطلبن، مغزهای پراکندهای که تنها با دمی از خوشهچینهای چمنزار قفل تصویر افق میشن و عضلات بیقراری که فقط با شربت انگور قعود میکنن.
مرگ باورهای سنتی که زمینهساز تولد ابرباورهای دروغین امروز میشن بدون داشتن حتی دو سه نخ ریشه، سطحی در خاک و نامانوس با عمق تاریک و پرمحتوای زمین و زمانه.
همگی متصل به هم در متصلترین دوره تاریخ، لیک گم و گور از هم و پراکنده از فهم روشن بدون ذرهای شناخت از درد دیگری. مرگ قداست ادوار و رسواشدن پشت به پشت نسلها، شونه به شونه اهریمن، تبهکار.
شعار کوچیک و بزرگ نوره اما احدی نمونده که یک روزنه نشونت بده. تصویر اکثریت از درون خودشون به سفیدی موهای زاله اما وضعیت زمانه هر روز بیشتر از دیروز خودشو قرین با رنگ چشمان رستم میبینه.
گویی در هر حرکت فرد فرد ما سیاستی وجود داره که به دنبال مفسدهجویی میره تا مصلحتاندیشی، و در دنیایی از مبادیهای آداب ما کودک لجبازِ بددهنِ رواعصاب نیستیم؛ بساکه امروز ما قحبهیِ بدکارهیِ پفیوز زمانهایم.
در سراشیبی سقوط به فضایی مَدمکسی و آخرالزمانی، زیر آماج متموج بیگانگان بر سر اشغالگران، این ماییم که عمر و زندگی ناچیزمون حیف میشه و سرنوشتمون به ته دره خیز برمیداره.
بلاتکلیف، بلاتکلیف، بلاتکلیف، بلاتکلیف، بلاتکلیف، بلاتکلیف، بلاتکلیف، بلاتکلیف، بلاتکلیف، بلاتکلیف، بلاتکلیف..
و کلیشهای مثل همیشه باید گفت:« یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بیپایانه».
زمان پذیرش شکست و دستکشیدن از تلاش رسیده. به سردی و گرمی عقل نیست، بلکه به ظرفیت پذیرش حقیقت هست که با سیلی پولادین واقعیات روزگار بر ما حادث شد.
به امید اینکه سرنوشت ما درسی برای آیندگان باشد!
