پنج ماه زمان داشتم تا ببینم کلماتی که سالها در این صفحه ردیف میشدن کجای دنیا رو گرفتن(؟). هدفم از نوشتن این نوشته بازگشت به ویرگول نیست، بلکه نقطه پایانی نه فقط برای ویرگول بلکه احتمالا برای خود امر «نوشتن» خواهد بود (حداقل نوشتن زیر دیدگان بیرونی). امروز دایرهای که چند سال پیش با اولین کلمات ترسیم کرده بودم رو برای همیشه میبندم و این داستان پایان باز نخواهد داشت.

سالها در این فضا نوشتم. از کشمکشهای درونیم، از سایشهای مداوم فکریم با دیوارهای صلب دنیای بیرون، و از جنگهای سیاسی و فلسفیای که با این جامعه سراسر آلودگی و فساد داشتم. هر پستی که اینجا منتشر شد، تکهای از گوشت و پوست افکارم بود؛ عریانکردن بخشهایی از من که در شلوغی روزمرگیها، جای برای ابراز نداشتن. و امروز که به پشت سرم نگاه میکنم، صرفا دنبال زبانی بودم تا رنج فهمیدن و تلاطم مواجهه با واقعیت سخت رو با اون اهلی کنم. دنبال شاهدی بودم که ببینه در پس این سکوتها چه غوغایی جریان داره و البته برای مدتی این شاهد رو داشتم اما به هر حال آدمها از تماشایی یک صحنه دائما در حال تغییر و در ستیز دائمی با خود، خسته میشن.
حالا بعد از این ماههای سیاه فهمیدم که پاسخ خودم رو پیدا کردم. جنگهای فکری ما در جهان کلمات، تا جایی زنده و زاینده هستن که ما رو به جلو ببرن و چیز بهتری ازمون بسازن؛ اما از یک جایی به بعد، موندن در این کارزار چیزی جز اسیرکردن خویشتن نیست. فهمیدم که دیگه نیازی ندارم عمیقترین لایههای وجودم رو در ویترین نگاههای گذری بذارم بلکه معنادار بشن. معنا، احتمالا جای دیگری در سکوت سنگین تمرکز، در خلقکردن، و در گامهای بلندی که (اگر بتونم) برای آیندهام بردارم، شکل خواهد گرفت.
روح و روان من مدتهاست دیگه توان کلمهبازی و بازیهای ذهنی نداره و از پس سالها درگیریهای درونی مستهلک شدم. هیچ زمان هشدارهای این شکلی رو جدی نگرفتم و فکر میکردم میتونم تا ابد در مسیر خودکاوی و فلسفههای شخصی پیش برم تا به درک بیشتری از خودم و دنیا برسم اما عاقبت این مسیر، هر چیزی که روزی به عنوان «ظرفیت ذهنی» از خودم سراغ داشتم رو نابود کرد.
تنها حرفی که با شما دارم اینه که هیچوقت تا زمانی که مطمئن نشدید ظرفیتش رو دارید، سراغ عمیقترین لایههای وجودیتون نرید چون به احتمال زیاد دقیقا نتیجه عکس میگیرید و همون یکذره نشونیای که از خودتون دارید رو هم از یاد میبرید.
برای همه شما، صلحی درونی، ایستادگی در برابر دنیای بیرون و زندگی در مایلها دورتر از ایران رو آرزو میکنم.
بدرود.