دلی.

از من،
من صبح‌هنگام اگر گاهی می‌رقصم؛ به این خاطر است که در خیالم، او را متصوّر می‌شوم که مرا می‌نگرد و لبخند می‌زند. اگر با لبخند‌ چای می‌نوشم؛ خیال می‌کنم برای او نیز درونِ لیوانِ سبزش، چای خواهم ریخت و آن هنگام که بر روی صندلیِ سپیدرنگش زیرِ درختانِ نارنج نشسته است و کتاب می‌خواند، لیوانِ چای را به دست‌ش می‌سپارم. اگر ساعت‌ها در خیابان بی‌هوا قدم می‌زنم؛ یا آن هنگام که بی‌هوا روی جدول‌ها راه می‌روم و دارمسعی می‌کنم تعادلم را در میان لغزش‌های سر‌به هوایی‌ام حفظ کنم، جا دارد اعتراف کنم در آنجا به دنبالِ آن چیزهایی می‌گشتم که او را بارها و بارها، به من یادآور شود. حال در خواب نیز به من لبخند گرم و امنش را با بوسه‌ای بر گونه‌های گل انداخته‌ام می‌نشاند. نمی‌دانم اکنون یادش بر شاخسارهای کدامین درخت نشسته‌است و با کدامین عطرها و نواها روحم را برانگیخته می‌کند. خاموش مانده‌ام.

از تو،
عزیزِ ظریف و زیبای من؛ باری دیگر پرتوهای درخشانت را بر من افکندی و هستی‌ام را روشنایی بخشیدی. برگهای سبزِ درختِ انجیر خانه‌مان را بوسیدی و حال، درخت بوی بهار می‌دهد.
فردا پس از آنکه در خواب؛ تو را رقصان با جامه‌ای سپید بر تن در میانِ دشت‌های سبزِ مه‌آلود نظاره کردم، من نیز خواهم رقصید. و گرچه انتظار برای نوازشِ دستانِ مسحورکننده و بوسیدنِ رخسارِ پری گونه‌ات، سخت فرساینده است ولیکن می‌دانم که روزی با شکوفه‌های پرتقال، تو نیز خواهی آمد و من به آرامی زمزمه خواهم کرد" در تجلّیِ سبزرنگِ خود، مرا دریاب." سپس تو را بسیار خواهم بوسید.


وقتی غرور و تعصب می‌بینی. می‌شه این :|
وقتی غرور و تعصب می‌بینی. می‌شه این :|



به فرزند جدیدم سلام کنید D:

این نقاشی رو گذاشتمش جز برنامه های شهریورم. روزی هر چند ساعت در میون میرم سراغش، آهنگ گوش میدم و رنگ کردنش رو ادامه میدم و جدا آرامش بخشه برام.
و خیلی اهمیت نمیدم به شبیه شدنش، رنگ پوست تا اینجا شباهت زیادی به رفرنس نداره ولی خب یکی بهم گفت انگار دارم به سبک خودم میکشم و همین کافی و خوب است :)
فعلا مهم اون آرامش و لذت بردنه ازش.

دیگه همین.

این رو امروز گوش دادم. چه بسا دکلمه دلنوازی می‌نماید؛ به گمانش، دوستش می‌دارین اگه گوشش بدین.

مغسی که میخونید:)