جسم مرا بگیر و در خود مچاله کن


https://open.spotify.com/album/3GJDlHTrkAHoYF7bqtGWpS

من هیچ‌چیز اگر بلد نباشم، قصه بلدم. قصه می‌گویم. قصه می‌سازم. قصه می‌خوانم. قصه می‌کنمت. قصه باش خوبِ من. قصه‌ی خوبی که پایان خوش دارد و هیچ مادربزرگی برای بی‌قراری‌های نوه‌اش تعریف نکرده است. قصه‌ی‌ خوب من باش. منی که این روزها آن‌قدر هوا و پنجره و بال کم می‌آورم که تمام بغض‌های دریانشده‌ام، از گلویم بالا می‌آیند. اشک نمی‌شوند و خفه‌ام می‌کنند. قصه باش عزیزم. من با قصه و به غصه زنده‌ام. حرف نزنی‌ام اگر، می‌میرم. حرف نزنی‌ام اگر توی بازار شلوغ این شهر گم می‌شوم. این شهر کسی را ندارد که من را پیدا کند. کسی که پیراهن چهارخانه به تن داشته باشد و پهنای شانه‌هایش خانه‌ام باشد. من خانه ندارم عزیزم. قصه هم ندارم و هیچ کلاغی که برایت خبر بیاورد هنوز به خانه نرسیده‌ام. من چرا نمی‌رسم. کجای قصه دست‌انداز دارد. کجای راه را اشتباه رفته‌ام و تو کجای این بی‌قراری‌ها به انتظار ننشسته‌ای؟ چرا نمی‌رسم خوبِ من و این قصه، گریه‌دارترین قصه‌ای می‌شود که هیچ مادربزرگی برای نوه کوچکش تعریف نمی‌کند؟ قصه باش عزیزم.. قصه باش رفیق... همراه... هم‌نفس... آخ گفتم نفس... نفس کم می‌آورم این روزها. لب‌هایت را بگذار روی کلمه‌هایم. هوا بِدَم به تنگی نفس‌شان. بگذار قصه باشند. پایان خوبی داشته باشند. بگذار من دختربچه‌ی بی‌غصه‌ترین قصه دنیا باشم که مدت‌هاست خیال پرنده‌شدن دارد.

پرسید این روزها چه می‌خوانی؟ سوال همیشگی دوستِ دور اما نزدیکم است.
خواستم بگویم چشمانِ آدم‌ها و چشمانِ تو که ورق‌ورق‌شان کلی کلمه دارند. نگفتم اما. گفتم کتاب لالایی برای دختر مرده.