فتحِ باغ

یه بازنشر از یکی-دو سال پیش:

آن کلاغی که پرید
از فراز سرما
و فرو رفت در اندیشه‌ی آشفته‌ی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه‌ی کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه می‌دانند
همه می‌دانند
که من و تو از آن روزنه‌ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه‌ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می‌ترسند
همه می‌ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در
اوراق کهنه‌ی یک دفتر نیست
سخن از گیسو‌ی خوشبخت من است
با شقایق‌های سوخته‌ی بوسه‌ی تو
و صمیمیت صدای صحبت‌هامان در طراری
و درخشیدن عین چشمانمان در هم
مثل فلس ماهی‌ها در آب
سخن از زندگی نقره‌ای آوازیست
ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خون‌سرد
از صدف‌های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد ؟
همه می‌دانند
همه می‌دانند ؟
ما به خواب سرد و ساکت سی‌مرغان ره یافته‌ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم‌آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه‌ی نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
سخن از پچ‌پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره‌های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیا بیهُده می‌سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارورست
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان
عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شب‌ها ساخته اند
به چمنزار بیا
و صدایم کن از پشت نفس‌های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده‌ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای مظلوم
از بلندی‌های برج سپید خود
به زمین دل هم می‌نگرند

https://vrgl.ir/I2U6I