نبینمت که غریبی! بیا در آغوشم

هاه. این همه آدم می‌بینم و این که هنوز چیزی برای نوشتن دارم، خوشحالم می‌کند. البته غمگین بودن روی من دو تاثیر کاملن متضاد دارد: یا خیلی ساکتم می‌کند و یا خیلی پرحرف.
تشخیص غیررسمی این است که فشار بیرونی می‌تواند منجر به بیش‌فعالی‌م شود. نمی‌دانم. در بند این موارد نیستم. دانستنشان باعث می‌شود بخواهم کنترلشان کنم و به خودم و اطرافیانم آسیب کمتری بزنم. جهنم! آدم که نباید خودش را از موهبتی که دارد در امان نگه دارد. لابد اگر یک دست اضافه داشتم هم نباید از آن کار می‌کشیدم چون ممکن است دیگران دوست نداشته باشند دنیای پر از گل و عروسکشان با دست اضافه‌ی من دچار اغتشاش شود.
نه عزیزان. ازین خبرها نیست. این که من برای ناراحت نکردن دیگران تلاش می‌کنم، بزرگ‌ترین بیماری من است و از خودم متنفرم می‌کند. به‌ هر حال. من یک شومن کاغذی‌م و کارم همین است. گویا این را پذیرفته‌ام و از آن راه فراری ندارم.

هر بار با دیدن آن صحنه‌ها از درون مچاله و خورد و خفه می‌شوم. زخمه هزاران هزار ترک است که روی قلبم می‌ماند...



...

https://open.spotify.com/album/1wo8JeDRslm23n6rqpb3jk

پ.ن: از درکم خارجه. جون یک نفر دیگه رو گرفتن.