
در دنیای جاسوسی، همیشه صحبت از مأموران ورزیده با مهارتهای رزمی نیست؛ گاهی یک مهندس سحرخیز با عینکی معمولی و کتی کهنه، زخمی عمیقتر از هر ارتشی بر پیکره یک ابرقدرت وارد میکند. این داستان آدولف تولکاچف است؛ مهندسی که نه با پول، بلکه با نفرت خالص، سیا را به میلیاردر اطلاعاتی تبدیل کرد و آسمان جنگ سرد را برای آمریکا تسخیر نمود.
آدولف تولکاچف که در سال 1927 در قزاقستان متولد شد، برای اطرافیانش تجسمِ «سکوت» بود. او مهندسی کمحرف، محتاط و به شدت تودار بود که انگار دیواری نامرئی میان خود و جهان کشیده بود. در مؤسسه تحقیقاتی «فازوترون»، همکارانش او را که مهندس الکترونیک بود، مردی ساده و قابل اطمینان میدیدند که هرگز در بحثهای سیاسی شرکت نمیکرد و به ندرت الکل مینوشید؛ خصلتی که در جامعهی آن روز شوروی، او را از دیگران متمایز و البته کمی «غریبه» جلوه میداد.
او چنان در حفظ اسرار مهارت داشت که حتی در محیط خانه، پسرش «اولگ» هیچ ایدهای نداشت که پدرش دقیقاً روی چه پروژههایی کار میکند. تولکاچف معتقد بود که «صحبتهای دوستانه خستهکننده شدهاند» و به همین دلیل، با وجود زندگی در ساختمانی پر از نخبگان موشکی و فضایی شوروی، با هیچکس صمیمی نمیشد. این انزوای خودخواسته، در واقع پیلهای بود که او برای محافظت از مأموریت بزرگش به دور خود تنیده بود.

اما چه چیزی یک مهندس برجسته را به این انزوای خودخواسته و خیانت خطرناک میکشاند؟ پاسخ در گذشتهی همسرش، ناتاشا، نهفته بود. ناتاشا تنها دو سال داشت که زندگیاش توسط ماشین تصفیه استالین درو شد. مادر ناتاشا، «سوفیا»، به جرمی واهی (دیدار با پدرش که تاجری در دانمارک بود) اعدام شد و پدر ناتاشا نیز به جرم واهی مشارکت در سازمان تروریستی به گولاگهای سیبری فرستاده شد.
ناتاشا که در یتیمخانههای شلوغ و بیروح بزرگ شده بود، تا ۱۸ سالگی پدرش را ندید و با تنفر از «ریاکاری حکومتی» رشد کرد. تولکاچف با دیدنِ این زخمهای زنده در خانه، به این نتیجه رسید که سیستم شوروی نه یک دولت، بلکه یک هیولای خانودهخوار است.
آدولف تولکاچف مردی بود که زندگیاش را بر پایه نظمِ سختگیرانهی یک «چکاوک» بنا کرده بود. او در نامههایش به سیا خود را اینگونه معرفی میکرد: مردی که با طلوع خورشید جان میگیرد. در حالی که همسر و پسرش در دستهی «بوفها» بودند و شبها بیدار میماندند، تولکاچف ساعت ۵ صبح، حتی در سرمای استخوانسوز زمستانهای مسکو، از خواب برمیخاست.
او یک روال تغییرناپذیر داشت؛ اگر باران نمیبارید، پیادهروی و دویدن صبحگاهیاش را در خیابانهای نیمهتاریک محلهی نخبگان موشکی انجام میداد. این سحرخیزی و پیادهرویهای طولانی، نه فقط برای سلامت بدن (که به دلیل ابتلا به فشار خون به آن نیاز داشت)، بلکه بهترین پوشش برای فعالیتهای مخفیانهاش بود. در ساعاتی که حتی مأموران مراقب کیجیبی هم در خوابآلودگی تعویض شیفت بودند، او در خلوتِ صبحگاهیاش به نقشههایی فکر میکرد که باید همان روز از «فازوترون» خارج میکرد.
او در خلوت پیادهرویهای صبحگاهیاش به این نتیجه رسید که برای تسکین دردهای ناتاشا و انتقام از سیستمی که والدین او را نابود کرده بود، باید رادارهای این سیستم را به حراج بگذارد. این پیادهرویهای صبحگاهی، در واقع مراسمِ روزانهی او برای صیقل دادنِ سلاحی بود که قرار بود قلب ارتش شوروی را نشانه برود.

تولکاچف عاشق رژیم شوروی نبود و تحت تأثیر سرگذشت همسرش، آندری ساخاروف (طراح بمب هیدروژنی که علیه استبداد قیام کرد) و الکساندر سولژنیتسین (نویسنده مشهور و البته ممنوعه روسی که داشتن آثار او جرم سنگینی در شوروی محسوب میشد)، در بخشی از یادداشتهای خود به CIA نوشت:
سولژنیتسین و ساخاروف کرم درونیام را بیدار کردند؛ باید کاری میکردم.
تولکاچف ابتدا میخواست اسناد را به چین بفروشد، اما آمریکا را انتخاب کردT جایی که ترجیح میداد زندگی کند تا بیشترین ضربه را به حکومت شوروی بزند. پناهندگی خلبان MiG-25 به ژاپن در ۱۹۷۶ جرقه نهایی بود: اسناد روی میزش، سلاحش شدند.
تولکاچف یک «گرگ تنها» بود. او خودش به سراغ سیا رفت. چندین بار در پمپبنزینهای مسکو سعی کرد به دیپلماتهای آمریکایی نزدیک شود، اما سیا که از تلههای کا گ ب میترسید، مدتی او را نادیده گرفت. سرانجام وقتی همکاری آغاز شد، او به یک ماشین کپی انسانی تبدیل شد.
روش او به طرز خطرناکی ساده بود؛ در ساعت ناهار، اسناد محرمانه را زیر کتش پنهان میکرد، از محل کارش که در نزدیکی آپارتمانش بود خارج میشد، به منزلش میرفت، با یک دوربین کوچک پنتاکس که سیا در فضای مخفی بالای در آشپزخانه جاسازی کرده بود از آنها عکس میگرفت و پیش از پایان ساعت ناهار، اسناد را به میز کارش برمیگرداند. او تمام نقشههای راداری جنگندههای میگ و سوخو را فاش کرد. به لطف او، آمریکا فهمید رادارهای شوروی نمیتوانند اشیاء در حال حرکت در ارتفاع پایین را تشخیص دهند؛ حفرهای امنیتی که به بمبافکنهای رادارگریز و موشکهای کروز آمریکا اجازه میداد مثل روح از مرزهای شوروی عبور کنند.
آدولف تولکاچف تنها یک بار اشتباه کرد. یک روز با عجله دوربین جاسوسی را روی میز رها کرد و همسرش، ناتاشا، آن را پیدا کرد. ناتاشا که طعم تلخ زندانهای استالین را در تاریخچه خانوادگیاش داشت، وحشتزده شد. او از شوهرش نخواست که به خاطر میهنپرستی متوقف شود (چون خودش هم از سیستم متنفر بود)، بلکه از ترس فروپاشی دوباره خانوادهاش گریست. آدولف قول داد متوقف شود، اما اعتیاد به انتقام و حس تأثیرگذاری بر تاریخ، قویتر از قولش بود. او در خفا به کارش ادامه داد.
برای مردی که سالها با نظم یک ساعت سوئیسی، اسناد فوقمحرمانه را از قلب «فازوترون» خارج کرده بود، پایان کار نه با یک اشتباه فنی، بلکه با یک خیانتِ کثیف از آن سوی اقیانوس رقم خورد. «ادوارد لی هاوارد»، مأمور اخراجی سیا که تشنهی انتقام بود، نقشه راه را به کا گ ب داد تا آنها بدانند دقیقاً در کدام پیچِ کدام خیابان، باید منتظر «چکاوک» بمانند.
تله در خیابانهای مسکو، ۹ ژوئن ۱۹۸۵؛ آخرین روز آزادی آدولف تولکاچف. او طبق عادت معمول، برای ملاقات با رابط خود در سیا سوار بر ماشین شد. اما کا گ ب که ماهها او را تحت نظر داشت، صحنهای را طراحی کرده بود که راه فراری باقی نمیگذاشت. در یک لحظه، ماشینهای مأموران ویژه «آلفا» مسیر او را بستند. مأموران تنومند کا گ ب در حالی که فریاد میزدند، او را از پشت فرمان بیرون کشیدند.

تصویرِ ثبتشده از لحظهی بازداشت او تکاندهنده است؛ مردی با جثهای نحیف و کتوشلواری معمولی، در میان دستان قدرتمند مأمورانی که او را به سمت سرنوشت محتومش میبردند. کا گ ب بلافاصله او را به زندان مخوف «بوتیرسکایا» منتقل کرد؛ همان جایی که سالها پیش، پدر همسرش، ایوان کوزمین، در آن حبس شده بود.
اعتراف تحت فشار و سکوت ناتاشا در بازجوییها، آدولف تولکاچف با واقعیتی تلخ روبهرو شد؛ آنها همهچیز را میدانستند. کا گ ب حتی از فضای مخفی بالای در آشپزخانه و دوربینهای مینیاتوری او باخبر بود. او که میدانست هیچ راه فراری وجود ندارد، مسئولیت همهچیز را به عهده گرفت تا شاید خانوادهاش را از گزند پاکسازی دوباره نجات دهد. ناتاشا، که پیش از این با دیدن دوربینی در خانهاش لرزیده بود، حالا با بزرگترین کابوس زندگیاش روبهرو شده است. او را هم بازجویی کردند، اما تولکاچف اصرار داشت که همسرش از هیچچیز خبر نداشته است.
حکمِ قطعی: شلیک در سپتامبر. دادگاه نظامی اتحاد جماهیر شوروی برای کسی که عملاً تمام برتری هوایی این ابرقدرت را در یک دهه به حراج گذاشته بود، تنها یک حکم داشت: خیانت به وطن و اعدام. در ۲۴ سپتامبر ۱۹۸۶، آدولف تولکاچف به سالن اعدام برده شد. طبق سنت شوروی، اعدام با شلیک یک گلوله به پشت سر انجام میشد. او که عمری را در سکوت گذرانده بود، در سکوت هم به پایان رسید. خبرگزاری رسمی شوروی (تاس) در یک گزارش کوتاه و خشک اعلام کرد که حکم اعدام برای جاسوسی که خسارات جبرانناپذیری به امنیت ملی وارد کرده بود، اجرا شده است.
آدولف تولکاچف اعدام شد، اما اطلاعاتی که او پیش از دستگیری به آمریکا فرستاده بود (هزاران فریم تصویر از نقشههای راداری میگ-۲۹ و سوخو-۲۷)، تا دههها ارتش روسیه را ناچار به تغییر کل استراتژیهای هواییاش کرد. او جانش را داد، اما همانطور که در نامههایش نوشته بود، توانست «انتقام» خود را از سیستمی که خانوادهاش را نابود کرده بود، به سختترین شکل ممکن بگیرد. ناتاشا نیز چند سال بعد، در حالی که شاهد فروپاشی همان سیستمی بود که همسرش برای نابودیاش جنگیده بود، بر اثر بیماری درگذشت.