از همان کودکی آبی آسمان برایم آرامش بخش بود. هر وقت حس بدی داشتم با نگاه به آسمان آرام می شدم، علاقه عجیبی به آبی داشتم. کمی که بزرگتر شدم مثل همه پسرها به دیدن فوتبال جذب شدم. مسابقات را دنبال کردم، حالا باید از بین دو تیم محبوب یکی را انتخاب می کردم به خاطر علاقه ام به رنگ آبی بی تردید استقلال را انتخاب کردم. تمام مسابقات احساس عجیبی داشت هر حرکت اشتباهی از بازیکنی سر می زد، حرص میخوردم. به قول آقای همساده کلاه قرمزی: آقا داغون میشدم داغون داغونا... گل برای استقلال انگار شادی همه جهان را برایم داشت. همه اینها در خانه ای که همه طرفدار تیم سرخ پایتخت بودند. سر هر بازی دربی و تقابل آبی و قرمز، گوشه گیر بودم انگار گوشه رینگ گیر افتاده بودم با گارد کامل دفاع می کردم تا آبی گل می زد و توان خروج از گوشه رینگ داشتم مانند مسابقه بوکس لورل هاردی انگار دستکش پر از سرب به دستم می آمد. در جمع های فامیلی هم همانطور بود، بحث فوتبال داغ بود. یکی از آبی و یکی از قرمز می گفت. جذاب بود و حال خوبی داشت وقتی صدر جدول آبی آبی بود. قهرمانی ها خوشحالی زائد وصفی داشت. باز هم همان آرامش قدیمی به من دست می داد. استرس داشت ولی شیرین بود و هست.