ویرگول
ورودثبت نام
کوثر دری نوگورانی
کوثر دری نوگورانیمن کوثرم؛ گاهی یه نویسنده، گاهی یه کتابخون قهار، گاهی یه دوست و گاهی یه کلاس هفتمی.
کوثر دری نوگورانی
کوثر دری نوگورانی
خواندن ۵ دقیقه·۴ سال پیش

داستان مأموریت مشکل

کاپیتان، ناوبان، ضحی و لاله به مأموریت خطرناکی می‌روند تا دریابند چه بر سر مردم سیاره تیتان آمده، اما...

فصل اول

ناوبان سجاد و کاپیتان سلطانی و ضحی و لاله برای این که ببینند چه چیزی باعث شده حیات در تیتان از بین برود به سفر فضایی خطرناکی رفته اند.

کاپیتان گفت: خوب ناوبان. اگر این طور که همه مان میدانیم فقط در آیو و تیتان و گانیمد و کالیستو می‌شود زندگی کرد و البته ماه خودمان، شاید از هر سیاره‌ای به تیتان حمله کرده باشند.

ناوبان گفت: بله. اما من بیشتر به نظرم میاد که از گانیمد حمله کرده باشند. مردم تیتان و آیو و ماه و کالیستو مردم محترمی هستند اما بیشتر مردم گانیمد خشن و بدجنسند.

ضحی گفت: کاپیتان داریم به تیتان نزدیک می‌شویم.

کاپیتان گفت: خوبه. فرود بیایید. من و لاله می‌رویم بیرون از سفینه تحقیق کنیم.

لاله گفت: کاپیتان بیایید ببینید چه پیدا کردم. روی نقشه نقطه‌ی قرمز رنگ کوچکی بود.

لاله گفت: علائم حیاتی! به ما نزدیک است.

کاپیتان گفت: پس وقت رو تلف نکنیم. ما می‌خواهیم بریم. ناوبان! ضحی! مراقب شاتل پاد باشید. اگر اتفاقی افتاد خبرم کنید.

ناوبان گفت: چشم کاپیتان.

ضحی گفت: کاپیتان، اسلحه های لیزری و تلفن های ارتباطی را فراموش نکنید.

کاپیتان گفت: ممنون ضحی. کاپیتان و لاله به جایی که در نقشه نشان داده شده بود رفتند. آنجا یک غار بود. لاله یک تکه چوب را به داخل غار انداخت. چوب پایین افتاد و در سیاهی مطلق ناپدید شد.

کاپیتان گفت: عمقش خیلی زیاده. چراغ قوه را روشن کن!

لاله گفت: چطور بریم پایین؟ و خم شد تا داخل غار را ببیند. صدای فریادی شنیده شد و لاله در غاری که شبیه چاه بود افتاد.


فصل دوم

کاپیتان فریاد زد: لاله! خوبی!؟

لاله فریاد زد: بله. اما فکر کنم زانوم شکسته.

کاپیتان نور را به داخل غار انداخت و گفت: مثل این که یک ردیف پله اینجاست!

کاپیتان با احتیاط، در حالی که نور چراغ قوه را به درون غار می‌انداخت، جلو رفت. همه جا به غیر از دایره‌ای که چراغ قوه روشن می‌کرد در سکوت و تاریکی مطلق بود. کاپیتان در تاریکی محکم به کسی برخورد کرد.

کاپیتان گفت: لاله!

لاله گفت: کاپیتان!

آن‌ها در سکوت به راهشان ادامه دادند.

کاپیتان گفت: چند دقیقه است که از سفینه بیرون آمدیم؟

لاله گفت: حدوداً یک ربع.

کاپیتان زیر لب گفت: صبر کن!

آن‌ها صدای خنده و صحبت شنیدند.

لاله گفت: اینجا یک در مخفی است!

کاپیتان گفت: کمک کن بازش کنیم. آن‌ها با فشار در را باز کردند. درون اتاق عده‌ای صحبت می‌کردند اما تا آن‌ها را دیدند ساکت شدند و خیره به کاپیتان و لاله زل زدند.

یک مرد قدبلند گفت: شما انسان هستید؟

مردم کالیستو و تیتان و آیو پوست‌های آبی داشتند. مردم آیو موهای گندمی رنگ داشتند و نوک گوش‌هایشان تیز بود. مردم کالیستو پیشانی‌های بزرگ و برآمده داشتند. مردم تیتان موهای فرفری و دست و پاهای کوتاه داشتند. مردم ماه پوست سیاه سفید و سرهای کچل داشتند. مردم گانیمد قد بلند و با ریش بودند.

کاپیتان گفت: بله. شما مردم تیتانید؟

مرد گفت: به حال شما چه فرقی دارد؟ بله ما مردم تیتانیم.

لاله گفت: بقیه‌تان کجان؟

مردگفت: آن‌ها در جنگ با گانیمدی‌ها دزدیده شدند. شما اینجا چه کار دارید؟

کاپیتان گفت: ما را فرستاده‌اند تا شما را پیدا کنیم. چرا در غاری در تیتان زندگی می‌کنید؟

مرد گفت: سطح سیاره پر از برف است. تازه اون بالا اکسیژن کم است.

لاله گفت: ما می‌توانیم کمکتان کنیم.

مردگفت: کار سختی است.گانیمدی‌ها اموال ما را برده‌اند. سه سال پیش گانیمدی‌ها به اینجا آمدند و گفتند که نفت ما را می‌خواهند چون شنیده‌اند نفت ما کمیاب و باکیفیت است. من گفتم بله اما ما نفتمان را به شما نمی‌دهیم. آن‌ها هم عصبانی شدند و اموال ما را دزدیدند، خانه‌هایمان را خراب کردند، و نصف مردم‌مان را در سیاره‌ی خودشان بَرده کردند. ما صد نفر بودیم اما الان پنجاه نفریم.

کاپیتان گفت: ما با آن‌ها صحبت می‌کنیم. اگر لازم شد از سیاره‌های دیگر هم کمک می‌گیریم.

مرد گفت: متشکرم.


فصل سوم

به این ترتیب آن‌ها به سوی گانیمد رفتند.

نگهبان گفت: اینجا چکار می‌کنید زمینی‌ها؟

کاپیتان گفت: ما می‌خواهیم با رئیس جمهورتان حرف بزنیم. نگهبان‌ها آن‌ها را به اتاق رئیس جمهور بردند.

رئیس جمهور گفت: چه شده؟

کاپیتان گفت: شما باید وسایل تیتانی‌ها را پس دهید!

رئیس جمهور خندید و گفت: نه نمی‌دهم.

ناوبان گفت: بیاید معامله کنیم.

رئیس جمهور گفت: چه معامله‌ای؟

ناوبان گفت: شما بَرده‌های تیتانی و اموالشان را پس دهید، ما هم مقداری نفت به شما می‌دهیم.

رئیس جمهور فکر کرد و گفت: باشه. یادتون باشه من به شما اطمینان کردم و شما هم زیر قولتان نزنید.

ناوبان قول اَلَکی‌ای داد و گفت: باشه.

کاپیتان گفت: نفت پس فردا آماده است.

رئیس جمهور گفت: نه نه نه! باید فردا آماده باشد.

کاپیتان گفت: سعی می‌کنیم.


کاپیتان گفت: اَلو! سلام... بله... بله توانستیم راضی‌شان کنیم... اون رو بسپرید به من.

--- تق تق تق

کاپیتان گفت: بیا تو.

ناوبان تو آمد و گفت: سلام کاپیتان. کاری ندارید؟

کاپیتان گفت: ناوبان، سفیرهای ماه و آیو و کالیستو را به شاتل پاد بیاور.

ناوبان گفت: بله کاپیتان.

کاپیتان گفت: مرخصی.


کاپیتان با ناوبان و ضحی و لاله در حال صرف غذا بود که ضحی با دهان پر گفت: راستی، کاپیتان سفیرها منتظرند.

کاپیتان و ضحی و لاله و ناوبان جایی توقف کردند که با سفیرها حرف بزنند چون همه در شاتل پاد جا نمی‌شدند.

کاپیتان گفت: سلام به همه. ما اَلَکی به گانیمدی‌ها قول دادیم که به آن‌ها نفت می‌دهیم. از شما می‌خواهم کمک کنید که یک نقشه پیدا کنیم که برده‌ها و اموال‌شان را بدون دادن نفت به گانیمدی‌ها نجات دهیم.

سفیر ماه گفت: من می‌دونم چکار کنیم! و نقشه را به همه گفت.


شاتل پاد یواشکی در گانیمد فرود آمد. سفیر آیو، که فیفان نام داشت (در آیو این اسم بود) با گریم خودش را شبیه گانیمدی‌ها کرد. بعد یواشکی لباس‌های نظافتچی‌ها را پوشید و به بهانه‌ی نظافت داخل کشوهای اتاق مدیر زندان را گشت و وقتی کلید را پیدا کرد، لبخند زد و کلید را در جیبش انداخت. بعد هم با کلید تیتانی‌ها و اموالشان را آزاد کرد و قبل از اینکه مدیر زندان بگیردشان به سمت یک سفینه دوید. سفینه سفیرها را به سیاره‌شان برد و تیتانی‌ها را به تیتان برد.

مرد قدبلند حسابی از کاپیتان و یارانش تشکر کرد و به افتخارشان مهمانی گرفت. تلفن زنگ زد. کاپیتان تلفن را برداشت. بعد از مدتی صحبت گوشی را توی جیبش گذاشت و گفت: زود باشین باید بریم. که تا جنگ نشده دعوای بین کالیستو و ماه را قطع کنیم!

پایان.

نوشته‌ی کوثر دری نوگورانی، ۹ساله، مرداد ۱۴۰۰.

فضاداستان تخیلی
۶
۵
کوثر دری نوگورانی
کوثر دری نوگورانی
من کوثرم؛ گاهی یه نویسنده، گاهی یه کتابخون قهار، گاهی یه دوست و گاهی یه کلاس هفتمی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید