ناخوانده مهمان

راستش افسردگی نه شاخ دارد،‌نه دم.

دم در که می‌آید مثل تمامی احساسات دیگر در می‌زند، با اجازه صاحب‌خانه وارد می‌شود. گاها خودش به تنهایی غریبه محسوب می‌شود پس به عنوان پارتنری همراه احساسی دیگر وارد خانه‌تان می‌گردد.

او می‌آید، کنارتان می‌نشیند، شنونده‌ی صحبت‌هایتان می‌شود، از چای و قهوه‌تان می‌نوشد، مانند یک انسان فرهیخته و پخته با شما برخورد می‌کند و برای بیشتر واقعی جلوه دادن صحبت هایش، کافکا-وار حرف می‌زند و از دوست صمیمی و قدیمی‌اش صادق هدایت برایتان می‌گوید. شما را آنقدری تحت تاثیر قرار می‌دهد که اقرار کنید:«احسنت! چه تعبیر جالبی! تا به حال به این شکل نگاه نکرده بودم». و بر صمیمیتش با شما افزوده می‌شود.


افسردگی مانند تمامی احساسات دیگر همراه خودش کادو می‌آورد. جعبه شکلات تلخ همراهش است. این اولین هدیه ی اوست. هر بار، رنگ کاغذ کادویش تیره و تیره تر می‌گردد. تا به تیره ترین مشکی هستی می‌رسد. آخرین و قوی ترین هدیه‌ش،قبل از آنکه رسما هم‌خانه‌تان گردد، عینکی ست به ظاهر زیبا،ولی بسیار متفاوت. آن عینک دارای دودی ترین شیشه‌ی ممکن است. در ابتدا فکر می‌کنید هدیه تان، عینک آفتابی جدیدی‌ست، پس سریغا به چشم‌تان می‌زنید. اما افسوس که این عینک دیگر از چهره‌تان کنده نمی شود. به وجودتان چسبیده است و جزئی از صورت‌تان شده است. به عضو جدیدتان سلام کنید. عینک افسردگی، قسمتی از بدنتان است که خودتان به دستش آورده اید. تبریک می‌گویم. موفقیت مهمی ست به هر حال!


افسردگی که هم‌خانه‌تان شد، آن هنگام که تبدیل به دوست گرمابه و گلستان‌تان شد، یکدفعه به خود می‌آیید و می‌بینید در مدرسه، در دانشگاه، در محیط کار یا حتی بر سر میز قرار عاشقانه تان با پارتنرتان، همه جا کنارتان نشسته است. پا به پای شما قدم بر میدارد و هرگز تنهایتان نمی گذارد. این کارهایش را با بهانه ی «نگرانتم» توجیه می‌کند. شب هنگام کنارتان دراز می‌کشد و قبل از خواب برایتان خاطره تعریف می‌کند، صبح هنگام اولین نفری‌است که به شما «صبح به خیر» می‌گوید.


آرام آرام پای دیگر خویشاوندان افسردگی به خانه‌تان باز می‌شود. اضطراب(anxiety) برادر کوچک‌تر اوست. می‌آید در آغوشت می‌گیرد و میگوید« میفهمم چی میگی. من همه ی اینارو کشیدم. نه عزیزم درست نمیشه». زمانی که از مشکلات برایشان میگویی همیشه راه نامناسبی برای پیشنهاد کردن دارند؛ « جا بزن » « در برو » « تو نمی تونی این خیلی فشاره زیادیه » « کسی دوستت نداره همه دروغ میگن » « کسی براش مهم نیست »«دنیا همین قدر وحشتناکه. اگر دوستش نداری ترکش کن! چجوری نداره ک! خودکشی با کمترین درد...»


روزی که به خودت می‌آیی، میبینی هم‌خانه‌ت کل زندگی ات را به shit کشیده ست. تصمیم می‌گیری آرام آرام از دستش خلاص شوی. به هر قیمتی که شده. ابتدا سعی می‌کنی مودبانه از او خواهش کنی راهش را بکشد و برود. اما او رذل تر از این حرفا است. به تنهایی از پسش بر نمی آیی. از دوستان قبل از افسردگی‌ت کمک می‌خواهی، با زور آن ها باعث می‌شوی افسردگی گورش را گم کند. کلید خانه را عوض می‌کنی. در پشتی خانه را دو قفله می‌کنی. تماس‌هایش را رد می کنی و هرگز دوباره صدای لعنتی‌اش را نمی شنوی. هرگز دوباره به خانه‌ت راهش نمی دهی.


افسردگی همان هم‌خانه‌ی عوضی‌ست که باید از خانه بیرونش کنی! راهش ندهی و سر ریسمان زندگی‌ت را سفت بچسبی مبادا دست او و خانواده کثیف‌ش دوبار به آن برسد.