چگونه در خود فرو رفتیم؟

سال‌ها پیش شروع کردم به نوشتن، امّا دروغ چرا؟ هر چند هیچ‌وقت چندان انرژی برایش نگذاشتم ولی بیشتر به خاطر شنیده نشدن هر بار پا پس کشیدم. نه شعر‌هایم را چندان جدی به اشتراک گذاشتم. نه نظراتم را نوشتم، حتی تا آنجا پیش رفتم که نوشتن یک نظر در زیر مطلبی که می خواندم برایم سخت و دشوار شد. انگار سکوت یک‌جور تعالی من درآوردی بود که کشفش کرده بودم تا با همهٔ دنیا متفاوت باشم. چه خیال خامی بود، تنها انعکاس آدمی می‌تواند او را متفاوت کند. این انعکاس می‌تواند چیز‌های متفاوتی باشد، روزی این انعکاس در حرفه و کارایی یک شخص است،‌ گاهی در طرز عاشق شدن، گاهی در نحوهٔ خندیدنش.

به هر حال امروز مطمئن هستم که انزوا نمی تواند آدمی را در جرگهٔ خاصی قرار بدهد. در گفتگو و ابراز کردن است که انسان شکل می‌گیرد و هویت پیدا می‌کند. البته قبلاً به این مسأله زیاد فکر می کردم امّا انگار فراتر از باوری ابتدایی نبود؛ اسمش را گذاشته بودم اصالت صفات. یعنی در دنیا هر آنچه وجود دارد به خاطر توصیف پذیریی است که با آن وجودش قابل درک است. با خودم می‌گفتم که هیچ چیز بدون صفتی در عالم وجود ندارد. خلاصه در نوجوانی خوب برای خودم فلسفه می‌بافتم.

انقلاب راستین آدمی، از موجودی که محصول محیط است به واجدی که مؤثر بر آن، چیزی است که آن را به طور حیرت انگیزی از همهٔ بودنی‌ها در خلقت جدا می‌کند. باید حرکت کرد، نبایست ایستاد، ایستادن ما را به رخوت خمیازه‌های ظهر تابستان می‌کشاند. بر عکس این حرکت است که ما را پاییزی و بهاری می‌کند، در حالت گذار بودن متضمن پویایی نیست. اما بهتر است بین همهٔ ندانسته‌ها قدم زد،‌ تا اینکه به یکی از آن‌ها چسبید. راستی هرگز به آسانی رخ نخواهد نمود. پس درود بر آنکه می‌گوید و می‌شنود،‌ چرا که او رهرو راه روشنایی است.