
همین الان میخاستم یک متن راجب این عنوان و واگویههای ذهنم و تجربیاتم بنویسم. بعد نوشتن این عنوان، کمی مکث کردم؛ نمیدونم میشه این رو یه قانون کلی در نظر گرفت یا نه!
علایق افراد مختلف متفاوته، حتی ممکنه یکسری کارها رو انجام بدن که از نظر ما کاملا بیهود و احمقانه به نظر برسه؛ اما گاهی اوقات حق با ماست و گاهی نه. این اتفاقات بیشتر برای مامان و باباها در مواجه با بچههاشون اتفاق میفته. میخام تمام احتمالات بعدی رو کنار بزارم و فقط در مورد تجربهی خودم صحبت کنم.
چندسال پیش زمانی که من ۲۰ سالم بود و خواهرم چند سال از من کوچیکتر، عاشق یک گروه رقص و خوانندهی کرهای شده بود. اون زمان من درکش نمیکردم؛ حتی گاهی مسخرشم میکردم. وقتی به این هفت نفر نگاه میکردم، حتی نمیتونستم چهرهشون رو از هم تشخیص بدم. حقیقتا نمیدونم در اون زمان با رفتارم چقدر به خواهرم آسیب زدم یا حتی قضاوتش کردم.
چند سال از اون اتفاقات گذشت و طی یک اتفاق، دوباره با یکی از بچههای خوابگاه دوست شدم. اون هم دقیقا طرفدار همین گروه بود. طی صحبتهایی که باهاش داشتم، فهمیدم زمانی که با مشکلات زیادی دستوپنجه نرم میکرده و کسی نبوده که کمکش کنه، متوسل شدن به همین گروه نجاتش داده.
بعدها شروع کردم به دیدن ویدئوها و دنبال کردن گروه بیتیاس. بعد از مدتی عاشق شخصیتشون شدم و به این نتیجه رسیدم که اگه کمی به حرف بقیه گوش داد، میشه از طریق علایقشون به اونها نفوذ کرد، تحت تاثیرشون قرار داد و حتی عوضشون کرد.
نمیدونم پدر و مادری قراره این متن رو بخونه یا نه، اما میخوام بهتون بگم: قبل این که بچتون یا حتی اطرافیانتون رو از علایق یا کاراشون منع کنید، کمی راجبش تحقیق کنید و بعد، حتی اگه صلاح دیدید ردش کنید، جوری این کار رو انجام بدین که بهشون آسیبی نزنید.