ویرگول
ورودثبت نام
کیانا واعظ
کیانا واعظما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود
کیانا واعظ
کیانا واعظ
خواندن ۲ دقیقه·۲۴ روز پیش

جایی برای رفتن

وقتی شما هیچکس را ندارید به جای دیگری هم نمی‌توانید بروید. هرکسی باید جایی برای رفتن داشته باشد. گاهی لازم است انسان به جایی، هرکجا که باشد برود.

جنایت و مکافات، داستایوفسکی

انسان‌ها و مکان‌ها را که حذف کنی، دلیلی برای ماندن باقی نمی‌ماند. از خودت می‌پرسی چرا سر ساعتی مشخص به جایی مشخص می‌روی و به افراد مشخصی سلام می‌کنی. قبل از رفتن دلیلی وجود ندارد اما به محض ورود، یک لبخند آشنا می‌تواند تمام دلیل آدم برای حضور در آنجا باشد. چهره‌های آشنا که چهرۀ تو را می‌شناسند دلیل خوبی برای برنامه‌ریزی ساعات روز می‌شوند و تکرار خاطرات می‌شود عامل لذت بردن از موقعیت‌های مکانیِ تکراری.

نمی‌دانم برای چندمین بار به انقلاب رفتم. دلم تنگ شده بود. یک کتاب را بهانه کردم و حتی به خودم زحمت ندادم که در نزدیکی خودمان دنبالش بگردم. آلودگی تهران سر ذوقم می‌آورد و سرمستم می‌کند. فکر نمی‌کردم روزی این حرف را بزنم اما آن غبار غمی که روی چهره مردم می‌نشیند و موجی از افسردگی، بی حسی و بوی سیگار که از سردر ایستگاه انقلاب توی صورتم می‌خورد را دوست دارم. جو خاکستری آن حوالی، گوشه‌ای از وجودم را قلقلک میدهد. حسی آشنا که با آزادی عمل مخلوط می‌شود؛ ولگردی در اینجا مجاز است و سرخوشیِ این اجازه لذتبخش.

تجربه شخصی آدم از مکان روی حسی که به آن دارد تاثیر می‌گذارد. برای من سکوی قطار، دستفروش‌ها و آمدن به تهران گره خورده با خاطرات خوب بچگی. روزهایی که لازم نبود مدرسه بروم و با مادر می‌رفتم سرکارش. بعدش خوراکی بود و خرید یک جلد جدید از کتاب‌های آگاتا کریستی که برای پیدا کردن چاپ قدیم‌شان کنار قفسه‌های پایینی چمباتمه می‌زدم. الان هم همان حس بچگی را دارم. با فرق اینکه کار، جای مدرسه را گرفته و به عنوان یک "آدم بزرگ" زشت است که بگویم بخاطر سرکار نرفتن و ولگردی در انقلاب خوشحالم. آدم هیچوقت کاملا بزرگ نمی‌شود. صرفا اعمال بچگی را به شکلی بالغانه‌تر تکرار می‌کنیم.

1404/10/3
1404/10/3

برای هزارمین بار بهم ثابت شد که در عکاسی خوش‌شانس هستم. اولش فقط لباس‌ها و شور و شوقشان برایم جذاب بود ولی همین که عکس را گرفتم کلاه‌هایشان را انداختند بالا. همزمانی‌های این چنینی حالم را جا می‌آورند.

فارغ‌التحصیلی. دیدن صحنه‌هایی مثل این، بی‌برنامگی‌ام برای آینده را به یادم می‌آورد. تا اینجا با موج حرکت کرده‌ام و منکر نمی‌شوم که موقعیت کنونی‌ام نصیب هر آدم موج‌سواری نمی‌شود. اسمش را شانس بگذارم یا بودن در جای مناسب در زمان مناسب، خوب بودن ظاهریِ موقعیت، ترس از آینده را حذف نمی‌کند. ذهنم که آزاد می‌شود، آینده را تصور می‌کنم؛ اینکه کدام سناریو را عملی کنم را خدا می‌داند.

همه چیز دست خود انسان است فقط چون ترسو است قادر به انجام کاری نیست. مشخص است. جالب است بدانیم که مردم بیشتر از چه چیزی وحشت دارند. آن‌ها از برداشتن یک قدم تازه، گفتن یک حرف تازه، بیش از هر چیزی می‌ترسند. اما من زیاد حرف می‌زنم و به همین علت کاری نمی‌کنم. شاید هم چون اقدامی نمی‌کنم زیاد حرف می‌زنم.

جنایت و مکافات، داستایوفسکی

انقلابداستایوفسکیدانشگاه تهرانجنایت و مکافات
۵
۰
کیانا واعظ
کیانا واعظ
ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید