خلاصه ی کتاب "راهبی که فراری اش را فروخت"

بالاخره فرصت شد تا کتاب "راهبی که فراری اش را فروخت" (= the monk who sold his Ferrari) رو تموم کنم و همچنین براتون خلاصه ی این کتاب و برداشت خودم از این کتاب زیبا رو بگم. نکته ای که باید بدونیم اینه که چیزایی که توی این کتاب هست رو به هزار جور مختلف خارج از این کتاب شنیدم، از زبون کوچ و مردم عادی شنیدم، اما شیوه ی بیان کردنِشون اونقدر زیبا بود که حتی باعث شد افکارم در این مسائل عمیق تر بشه.

توجه: حدس میزنم خیلی از بادید کننده های این پست این ایده رو توی سرشون دارن که همچین کتابایی کلا در حد شعار هستن و ارزش خوندن ندارن و لیبل برایان تریسی هم میزنن روش. اما باید به این توجه داشته باشیم که ما برای لیبل مطالعه نمی کنیم، ما مطالعه می کنیم تا یه چیزی یاد بگیریم. نکته ی جدیدی کشف کنیم. من مطمئنم حتی توی همون کتابای منفور برایان تریسی هم نکات خیلی مفید و مهمی برای یادگیری هست.

بریم که شروع کنیم به بررسی.




داستان این کتاب بر اساس مکالمه ی بین دو دوست نوشته شده. یک وکیل مشهور، پولدار و موفق که بعد از زنده به سر بردن از یک سکته ی قلبی، راه هندِستون رو پیش میگیره به امید سالم زندگی کردن. و در رشته کوه های هیمالیا روستایی به اسم شیوانا رو پیدا میکنه و زیر نظر اونها آموزش می بینه.

نفر دوم مکالمات هم، شاگردِ جولیان هست.

این کتاب سیزده فصل داره که تقریبا در هر فصل یکی از نکاتی که در شیوانا از یک راهب که به نام "یوگی رامان" یاد شده، یاد گرفته، بیان می کنه.

(این کتاب تا فصل هفتم فقط داستان و مکالمه هست، و از فصل 7 به بعد تازه شروع می کنه به بازگویی نکات)



فصل هفتم : شگفت انگیز ترین باغ جهان

کیفیت افکار شما، کیفیت زندگی شما رو تایین می کنه. ذهن شما مثل یک باغ بسیار زیبا هست، تلاش کنید تا به افکار منفی و مخرب اجازه ی ورود به باغ ذهنتون رو ندید و اگر بالاخره به هر ترتیب وارد شدن، اونها رو بیرون کنید. یکی از سه تکنیک آموزش داده شده در این فصل این هست که هر زمان یک فکر مخرب وارد ذهن شما شد، یک فکر که دقیقا مخالف و قرینه ی اون هست رو وارد ذهنتون کنید. در نظر داشته باشید به این دلیل که ممکنه ما هیچ زمان توی عمرمون تلاش نکرده باشیم تا ذهن خودمون رو کنترل کنیم، و این باعث می شه ما فکر کنیم که نمیتونیم ذهنمون رو کنترل کنیم.

ما حتی می تونیم توی ذهنمون قوانین فیزیک رو بهم بریزیم، اما چون تلاش نکردیم و به قولی عضله ی ذهنمون ضعیف هست، کمی انجامش سخته.

برای مثال من از شما میخوام یک چوب دراز و باریک (مثل یک شاخه ی باریک از یک درخت جوان) رو تصور کنید. این چوب خیلی خشک و شکننده هم هست. حالا توی ذهنتون سر و ته این چوب رو طوری به هم نزدیک کنید که به شکل دایره در بیاد. سخته نه؟ احتمالا چوب مورد نظر توی ذهنتون بشکنه. ممکنه از وسط ریش ریش بشه (ولی از پوسته آویزون باشه).

این یک تمرین خیلی ساده بود. باید انقدر انجامش بدید تا بتونید یک چوب خشک و شکننده رو تجسم کنید که توی دنیای واقعی میشکنه، اما توی ذهن شما نمیشکنه.




فصل هشتم : آتش درون

جملات جالبِ توجه در این فصل :

هدفِ زندگی، داشتن یک زندگی هدفمند است.

کشف و درک هدف و ماموریت زندگی تان، خوشبختی پایدار را برای تان به ارمغان می آورد.

اهداف شخصی، حرفه ای و معنوی به طور کاملا دقیق را برای خودتان تعریف کنید. و سپس شجاعت داشته باشید تا برای تحقق آن ها عمل کنید.

خلاصه ی این فصل این هست که شما باید خودتون رو بشناسید، از مشکلات و خلاء ها و برتری ها و ضعف های خودتون آگاهی داشته باشید، و برای خودتون اهدافی تایین کنید و با شجاعت کامل به سمت اهداف برید.




فصل نهم : هنر باستانی خود-رهبری

تا زمانی که بر خودتون، ذهنتون و افکاری که توی ذهنتون میچرخن نداشته باشد، نمیتونید زندگی خودتون رو هم تغییر بدید. موفقیت در دنیای بیرون با موفقیت در دنیای درون شروع میشه. عالم هستی انسان های با شجاعتی که دست به انجام کار ها میزنن رو مورد عنایت قرار میده، نه انسان هایی که کاری نمی کنن.




فصل دهم : انظباط

زندگی ما توسط عادت های ما کنترل میشه. عادت های ما به صورت آگاهانه قابل تغییر هستن و این به نظم احتیاج داره. علاوه بر عین، نظم باعث میشه ما بتونیم کار های بیشتری رو در زمان کمتری انجام بدیم. ممکنه منظم بودن (که مستقیما با نیروی اراده در ارتباط هست) در ابتدا سخت باشه، اما به مرور زمان وقتی به بخشی از روزمره ی شما تبدیل بشه، آسون میشه. مرتب کردن تخت خواب بعد از بیدار شدن ممکنه در ابتدا سخت باشه، اما قطعا برای شخصی که سالهاست این کار رو می کنه، مسئله ای نیست. چیزی شبیه نفس کشیدن به نظر میاد. یعنی حتی به نظر هم نمیاد.




فصل یازدهم : ارزشمند ترین دارایی

زمان مثل آب که در کف دست میریزیم، از دستمون میره. باید اولویت ها رو شناسایی کرد، و بعد شهامت نه گفتن به چیزهایی که اولویت ما نیستن رو بدست آورد تا بشه بهترین استفاده رو از زمان ببریم.




فصل دوازدهم : هدف نهاییِ زندگی

هدف نهایی زندگی کمک کردن به دیگران و ارتقاء بخشیدن زندگی دیگران هست. که دقیقا همین مورد باعث ارتقاء یافتنِ زندگیِ خودِ ما میشه. بدون هیچ شکی با رشد بقیه ی افراد، ما هم رشد می کنیم. وقتی سطح فکری جامعه بالاتر میره، سطح فکری ما هم بالاتر میره.




فصل سیزدهم: در لحظه زندگی کن

این جمله خیلی ها رو به بیراهه برده. این جمله به معنای "در لحظه هر غلطی که می خواهی بکن" نیست. بلکه به معنای این هست که از مسیرِ رسیدن به اهداف هم لذت ببر. وگرنه زمانی که به اهداف می رسی، احساس خلاء به سراغت میاد. شکر گزارِ چیز هایی که داری باش، تا در مقابل احساس رضایتمندی کنی، هرگز خوشبختی رو فدای دستاورد ها نکن، زندانیِ گذشته نباش و معمار آینده باش.




باز هم دوست دارم ابراز خوشحالی کنم از این که به سبب قطع شدن اینترنت در محدوده ی خونه ی ما، فرصت نوشتن این پست رو پیدا کردم 😊. به قول خارجیا پیس اند لاو (peace and love).

https://virgool.io/@kianashnad/programming-sources-mctq1zelq3uy
https://virgool.io/@kianashnad/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DB%8C-10-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D9%88%D9%84-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-ux-for-beginners-leylo2aojv60