ویرگول
ورودثبت نام
کیارش عدل
کیارش عدل
کیارش عدل
کیارش عدل
خواندن ۱ دقیقه·۱ سال پیش

جواب مهربونی

صبحِ زود بود و مهتاب در شلوغی خیابون دنبال تاکسی می‌گشت. اتوبوس‌ها پر و راننده‌ها بی‌حوصله به نظر می‌رسیدند. ناگهان یه خانم مسن، سنگین و نفس‌زنان، از مهتاب کمک خواست تا چمدونش رو بلند کنه. مهتاب تو دلش گفت: «اگه وایسم، دیرم می‌شه.» اما جلو رفت و بهش کمک کرد. وقتی تموم شد، نفسی تازه کرد و دید یک تاکسی خالی درست روبه‌رویش نگه داشته. تو دلش گفت: «عجب حکایتیه، چه زود خدا جواب مهربونی رو می‌ده.»


۰
۰
کیارش عدل
کیارش عدل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید