چشمِ بوفِ کور (بخشِ نخست)

چشمِ بوف کور: ظرافت‌هایِ رمانِ بوف کورِ صادق هدایت

نویسنده: هولیا سُیْ‌شِکَرجی. ترجمه‌ی کیاوش انوری


«کافکایِ مشرقْ» صادق هدایت، نویسنده‌ی ایرانیِ برجسته‌‌اي‌ ست که با داستان‌ها و رمان‌های خیره‌کننده و تأثیرگذار-اش ادبیاتِ سده‌ی بیستمِ جهان را تحتِ تأثیر قرار داده است. نویسنده‌اي که با دگراندیشی و سبکِ زندگیِ انزواطلب‌-اش به داوری‌هایِ سطحی و بی‌ارزشِ جامعه دقیق می‌شود و ساختارِ سنتیِ جامعه را که سده‌ها و نسل‌ها، مردم را از آزادیِ فردی محروم کرده، به پرسش می‌گیرد. زبانِ منحصر-به-‌فردي که هدایت برای بیانِ افکارِ تکان‌دهنده‌ی خود در داستان‌های‌-اش به‌کار می‌گیرد، او را به‌طورِ کامل از دیگر نویسنده‌های شرقی متمایز می‌کند. شاید بتوان گفت که هدایت، بینِ فرهنگِ شرق و غرب، گیر افتاده است، همچنان‌که سرگذشتِ خود را به پرسش می‌گیرد به تنگنا، تناقضات و دوراهی می‌افتد، خود را هویتي نگون‌بخت می‌بیند و به‌خاطرِ ساختارِ شخصیتیِ بی‌اندازه حساس‌-اش، پاسخِ پرسش‌های خود را در خودکشی می‌یابد.


هدایت که برای مدتي خارج از ایران در اروپا و هندوستان زندگی نمود، از درون احساس می‌کرد که به هیچ‌کجا تعلق ندارد. به هرجا که برود «دوگانگیِ شخصیتی» و «بی‌تعلقی» سرنوشتِ تغییرناپذیرِ او خواهد بود. هدایت از چشم‌اندازِ یک جهانِ مدرن به زندگی نگاه می‌کرد. جامعه‌ی ایراني که به عقب رانده شده بود، به سلطنتي که مانع از رسیدن به دمکراسی می‌شد نیز آغشته بود. بنابراین او در میهن‌-اش هم احساسِ تنهایی می‌کرد.


هدایت در داستان‌ها و رمان‌های-‌اش روایاتِ مرموزِ کلاسیکِ شرق را با تخیلاتِ جهانِ فانتاستیک/سورئالِ غرب ادغام کرد. شاهکار-اش «بوف کور» برای نخستین‌بار در سال ۱۹۳۶ در هند (شهرِ بمبئی) در پنجاه کپی از نسخه‌ی دست‌نویس منتشر شد. در صفحه‌ی آغازین نقشي از یک کوزه‌ که خودِ هدایت کشیده بود جای گرفته و نویسنده، عبارتِ «فروش در ایران ممنوع» را درج کرده است. از آنجایی‌که کتابِ او در کشور-اش ممنوع خواهد بود، نویسنده از سانسور شدنِ آن اطمینان دارد. او با این‌چنین «ممنوع کردنِ کتابي توسطِ خودِ نویسنده در کشورِ خود» گریزي هم به طنزِ سیاه زده است [و طنزِ سیاهِ فوق‌العاده‌اي هم ایجاد کرده]. افسوس که آثارِ او هنوز هم در ایران ممنوع است؛ وجودِ هدایت و کتاب‌های او نادیده گرفته می‌شود و نسلِ جوان از شناختِ او محروم است.

هدایت انساني به شدت تنها بود. اگر چنین نبود، شاید نمی‌توانست این روایاتِ دل‌خراش، این متونِ شگفت‌انگیزِ رویایی [1]را به قلم بیاورد. از پوچیِ پرتگاهي که پیوسته از درون در حالِ بزرگ‌شدن و ژرف‌تر شدن است به دنیا فراخوانده شد؛ از آن ژرفا به زندگی، به فضایي که در روحِ خود آفریده بود، با حسِ پوچی نگریست. چشمانِ او، عمیق‌ترین چیزها؛ حقایقي که مردم عادی نمی‌توانند ببینند را می‌توانست ببیند؛ چشم‌هایش چشمانِ باریک‌بینِ بسیارحساسي بودند؛ گویی روح-‌اش در چشم‌های-اش قرار داشت.

هدایت هستی را همان‌قدر به پرسش می‌گیرد که جامعه را؛ در تلاش برای کشفِ معنای زندگی به نوشتن روی می‌آورَد؛ به قولِ راوی/قهرمانِ بوف کور «برای سایه‌اش می‌نویسد. می‌خواهد خودش را به او معرفی کند.»

این تسویه‌حسابِ آگاهیِ سایه‌ی یک شخص با آن رویِ تاریکِ خود یک رو-در-رویی تعبیر می‌شود؛ سفر به دخمه‌ی تاریک و پرپیچ‌-و-‌خمِ درون کارِ ساده‌اي نیست؛ این سفرِ پیچیده، زماني که در واج‌ها، واژگان و صفحات به وقوع می‌پیوندد، رسیدن به مقصد را کمي آسان‌تر می‌کند. حقایقِ درونیِ انسان از طریقِ ملاقات با سایه‌ی پرسونا آشکار می‌شود. این ملاقات درهای آزادیِ درونی را می‌گشاید.

[1] düşsel