
بعضی کتابها قصه تعریف نمیکنند؛
زندگی را تکهتکه و آرام جوری روی میز میگذارند که دیگر نتوانی مثل قبل به آن نگاه کنی.
«سهشنبهها با موری» اثر میچ آلبوم از همین جنس کتابهاست.
کتابی که نه با حادثه شروع میشود و نه با هیجان پیش میرود؛
بلکه با «بازگشت» آغاز میشود…
بازگشت یک شاگرد به استادش، آن هم درست وقتی که پایان، خیلی نزدیک است.
داستان بر پایهی رابطهی واقعی نویسنده با استاد دانشگاهش، موری شوارتز، شکل گرفته؛ استادی که به بیماری ALS مبتلاست و آرامآرام تواناییهای جسمیاش را از دست میدهد، اما در عوض، انگار هر روز بینش عمیقتری نسبت به زندگی پیدا میکند.
میچ، شاگرد سابق و حالا خبرنگاری موفق، بعد از سالها دوری، دوباره به کلاس قدیمی برمیگردد؛
اما این بار، کلاس درس در اتاقی ساده برگزار میشود،
و درسها دربارهی چیزهاییست که هیچوقت در دانشگاهها آموزش نمیدهند:
دربارهی عشق، دربارهی مرگ، پیری، روابط، موفقیت،
و اینکه «زندگی خوب» واقعاً یعنی چه؟
موری؛ استادی که با مرگ هم کلاس درس میسازد
موری در این کتاب، یک شخصیت معمولی نیست؛
او یک «صدای واضح» در همهمهی جهان مدرن است.
در دنیایی که همه در حال دویدناند،موری ایستاده.
او میداند که وقت کم است،
اما بهجای ترسیدن، تصمیم میگیرد هر هفته یک جلسه برگزار کند؛
نه برای آموزش علمی،
برای آموزش بودن.
آنچه موری میگوید، شعار نیست.
جملههایش آراماند، اما سنگین.
از مرگ حرف میزند، اما ناامیدکننده نیست.
از عشق حرف میزند، اما سادهلوحانه نیست.
از رنج میگوید، بدون اینکه زندگی را تلخ تصویر کند.
او بیماری را نفرین نمیکند؛
بلکه از آن، ابزار فهم میسازد.
فلسفهی ساده اما سخت کتاب
«سهشنبهها با موری» یک کتاب فلسفی است…
اما نه از آنهایی که نیاز به پیشزمینه دارند.
فلسفهی این کتاب،
در جملههای کوتاه خوابیده:
اینکه:
فقدان، بخشی از زیستن است.
دوستداشتن، یک مهارت است، نه تصادف.
بدن ممکن است فرسوده شود، اما روح نه.
موفقیت اجتماعی، لزوماً موفقیت انسانی نیست.
میچ در ابتدای داستان، انسانیست غرق در کار، پول، اعتبار و جدولهای پر از قرار.
و موری، انسانیست که در آستانهی پایان، با حیرت دارد زندگی را «تماشا» میکند.
این تقابل، قلب کتاب است.
سبک روایت؛ ساده، اما صمیمی و صادق
کتاب با زبانی نوشته شده که سخت نیست بخوانی
اما سخت است فراموشش کنی.
هیچ پیچیدگی ادبی در کار نیست،
اما هر جمله، انگار عصارهی یک تجربه است.
دیالوگها واقعیاند،
لحظات عاطفی اغراقآمیز نیست،
گریهها تصنعی نیست.
و همین سادگی، راز تأثیرگذاری کتاب است.
این کتاب با تو کاری نمیکند؛
کنارت مینشیند.
و همین خطرناکترین نوع نوشتن است.
نگاهی انسانیتر به مرگ
در بسیاری از کتابها، مرگ یا سانسور میشود، یا دراماتیزه.
اما اینجا…
مرگ یک همکلاسیست.
کسی که هر هفته میآید، مینشیند
و دربارهی زندگی حرف میزند.
موری بهجای اینکه از مرگ فرار کند،
آن را مینشاند کنار خودش
و از آن، «بینش» میسازد، نه وحشت.
او به خواننده یاد میدهد: قرار نیست مرگ را دوست داشته باشیم،
اما میتوانیم از آن یاد بگیریم.
این کتاب برای چه کسانی نیست؟
برای کسی که دنبال هیجان داستانی و پیچشهای غافلگیرکننده است، شاید کند باشد.
برای کسی که نمیخواهد مکث کند، شاید حوصلهبر باشد.
اما برای کسی که: گاهی از شلوغیِ زندگی گیج میشود، گاهی دلش یک جملهی درست میخواهد، گاهی حس میکند دارد تند میدود و نمیداند چرا…
این کتاب یک ایستگاه است.
جمعبندی
«سهشنبهها با موری» کتابی نیست که بخوانی و ببندی.
کتابیست که: باز نگهت میدارد.
بین صفحهها
و بین خودت.
و شاید بزرگترین درسش همین باشد:
زندگی، جرأت میخواهد.
نه برای جنگیدن…
برای با دل زندگی کردن.
- کیمیا آریان