
نوشتن از احمد شاملو ساده نیست؛
نه بهخاطر زبانش، که اتفاقاً شفاف و قدرتمند است،
بلکه بهخاطر فاصلهای که میان شاعر و انسان ایجاد میشود.
«مثل خون در رگهای من» مجموعهایست از نامهها و نوشتههای عاشقانه؛ متنی که نه شعر کلاسیک است، نه نثر معمولی، بلکه چیزی میان اعتراف، مراقبه و گفتوگوی درونی.
جداسازی لازم: اثر و مؤلف
خواندن این کتاب، اگر بخواهیم صادق باشیم، نیازمند یک تفکیک آگاهانه است:
تفکیک میان ادبیات و شخصیت نویسنده.
ممکن است با جهانبینی، رفتارها یا انتخابهای انسانی شاملو همدل نباشیم و حتی نسبت به آنها گارد داشته باشیم، اما نمیتوان انکار کرد که زبان او، زبانیست که فکر میکند، حس میکند و میماند.
این کتاب را باید نه بهعنوان الگوی زیستن،
بلکه بهعنوان متنی برای تأمل خواند.
زبان؛ جایی که شاملو هنوز قدرتمند است
در «مثل خون در رگهای من»،
عشق نه رمانتیکِ تزئینی است، نه احساساتِ رقیقشده برای خوشآمد مخاطب.
شاملو از عشقی مینویسد که:
گاهی خسته است، گاهی تملکطلب، گاهی نابرابر، اما همیشه زنده.
جملهها کوتاهاند، اما سنگین. کلمات سادهاند، اما بیاثر نیستند.
او بلد است با حداقل واژه، حداکثر بار عاطفی بسازد.
عشق بهمثابه جریان
عنوان کتاب، کلید فهم آن است:
عشق، در نگاه شاملو، چیزی نیست که اتفاق بیفتد؛ چیزیست که جریان دارد، مثل خون.
نه همیشه دیده میشود، نه همیشه گرم است، اما اگر نباشد، زندگی از حرکت میایستد.
این نگاه، بیش از آنکه عاشقانه باشد، زیستی و فلسفی است.
تناقضِ دلنشینِ متن
یکی از جذابترین ویژگیهای این کتاب، همین تناقض درونی آن است:
متنی سرشار از عشق، نوشتهی انسانی پر از تضاد. و شاید همین، آن را خواندنی میکند؛
چون یادمان میآورد: که ادبیات قرار نیست نویسنده را تطهیر کند، بلکه قرار است ما را وادار به فکر کردن کند.
چرا هنوز میشود این کتاب را خواند؟
نه برای ستایش بیچونوچرای شاملو،
نه برای همزاد پنداری کامل با نگاهش، بلکه برای مکث.
برای دیدن اینکه زبان چطور میتواند احساس را حمل کند،
حتی وقتی خودِ گوینده، انسانی بینقص نیست.
جمعبندی
«مثل خون در رگهای من»
کتابِ عشقِ ایدهآل نیست؛
کتابِ عشقِ انسانیست با تمام ضعفها، شدتها و ناپایداریهایش.
خواندنش، تمرینیست برای جدا کردن اثر از مؤلف ، و فکر از شیفتگی.
- کیمیا آریان