ویرگول
ورودثبت نام
کیمیا اسدی
کیمیا اسدیدانش‌آموخته زبان و ادبیات فارسی‌
کیمیا اسدی
کیمیا اسدی
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

رنج‌روورِ رنج‌آورِ ما!

در تصویر من و برادرم را در آغوش پدر و در پس‌زمینه شیر جاده را مشاهده می کنید!
در تصویر من و برادرم را در آغوش پدر و در پس‌زمینه شیر جاده را مشاهده می کنید!

همه چیز برمی‌گردد به کودکی من در پاییز سال‌ ۱۳۸۳ که پدرم تصمیم گرفت رنج‌رووری سفید یخچالی مدل ۱۹۷۵ را به‌عنوان وسیله نقلیه لاکچری خانواده انتخاب کند…

اولین دیدار

همان شبی که قرار بود ماشین را برای اولین بار رایت کنیم، همه خانواده پدری در منزل داداش بزرگه، یعنی پدر من، به صرف شام جمع شده بودند. به‌خاطر دارم بعد از صرف چلو مرغ آن شب، هرکس دل خود را به‌نوعی صابون زده بود که از امکانات ماشین جدید سردرآورد؛ اما دست بر قضا همان موقع چاه فاضلابی در کوچه ما ریزش کرده بود و در اولین صحنه ملاقات، با چشمانی گرد نظاره‌گر ماشین زبان بسته بودیم؛ درست مثل کبکی که سرش زیر برف باشد، سرش در چاه فرو رفته بود و نیمه عقبی ماشین باسن را هوا کرده و در همان حالت مانده بود. بیچاره رنج‌روور، رنگ می‌گذاشت و رنگ برمی‌داشت. سر و ته اولین دیدار را با دست به دامن شدن جرثقیل هم‌آوردیم.

فکر می‌کنم داستان ما هم از همین استقبال نه‌چندان مناسب شروع شد…

سوپرایز شیر جاده‌ها

یکی از روزهای خنک پاییزی، پدرم به قصد اینکه ماشین جدید امتحان خود را پس دهد، برای اولین بار شیر جاده‌ها را از قفس آزاد کرد تا خودی نشان ما دهد؛ اما از نیمه‌های راه، شیر بابا ساز ناسازگاری را کوک کرد. همگی خیلی مجلسی پیاده شدند و همان‌طور که فکرش را می‌کنید، با (یه هل دیگه) به خانه برگشتیم! همان تک‌سرفه‌اش موقع استارت زدن برای عادت دادن ما به روش هل دادن کافی بود؛ یعنی خیلی سفت و محکم نمی‌شد روی آمدنش حساب کرد. یادمه عضلات دوقلوی پاهای مادرم به‌خاطر هل‌دادن‌های مکررش به‌قدری ورزیده شده بود که انگار ۵ سال است به‌طور حرفه‌ای ورزش وزنه‌برداری را دنبال می‌کند!

به همین خاطر قبل از هر سفر وظیفه خودش می‌دانست به پدرم خاطر نشان کند: «ماشین را چک کردی؟» و از آنجایی که پدرم چک کردن را به نوک پا ضربه زدن به لاستیک‌های عظیم ماشین بسنده کرده بود، جواب می‌داد: «زن! این ماشین خارجیه! چک کردن خاصی نیاز نداره!»

البته که اگر قصد چک کردن درست و حسابی را هم داشت، در شهرستان ما نه قطعاتش پیدا می‌شد و نه تعمیرکارش.

خاطرات شمال

ما که ول‌کن ماجرا نبودیم، با اعتماد به نفسی چون مالکان ماشین آفرودی، بار و بنه سفر به شمال را جمع کردیم و حرکت! از همان ب بسم الله که نوار کاست شهرام شپره را به‌خورد ضبط ماشین دادیم، شیر بابا یکه‌تاز جاده‌ها شده بود؛ حتی تا وقتی که ازسفر برگشتیم، آخ نگفت. انگار که با آهنگ‌های شهرام خوش‌فاز بود، مخصوصاً با آهنگ (تازگیا کنج دلم دلبری خونه کرده.) باید بودید و می‌دیدید جاده را شرحه شرحه می‌کرد…

یکی از شب‌های همین سفر، با ماشین از رودخانه شمرود گذشتیم و شب را در جنگل‌های سیاهکل اتراق کردیم. البته در همان عالم کودکی به‌یاد دارم همین که شیر خسته توانسته بود عرض رودخانه را با موفقیت طی کند، ستاره ضعیف شبستان تیره نگاهم شروع به چشمک زدن کرد؛ چون حتی تصور توقف در وسط رودخانه هم مرا می‌ترساند. خلاصه که ما آن شب را در جنگل صبح کردیم. درست به‌یاد ندارم که برنامه سفر همین بود یا اطمینان نداشتیم با همان قوت که از رودخانه گذر کرده بودیم، بتوانیم برگردیم.

از آنجایی که ما روی خوش از ماشین دیده بودیم، سفر شمال آخرین سفر ما نشد. گویا بدقلق‌ بازی‌هایش فقط مختص به سفرهای درون شهری بود.

در آخر...

در یکی از روزهای سرد زمستان سال ۱۳۸۵، وقتی همگی در ماشین منتظر سرفه‌های همیشگی استارت بودیم تا آتیش کند، ماشین روشن نشد. برای اولین بار با تکنیک هل‌دادن کاری از پیش نرفت و برای همیشه قلب شیر خسته ما از تپش افتاد.

لندروور هم‌ دوره‌ای‌ رنجررو ما در عملیات‌های نظامی!
لندروور هم‌ دوره‌ای‌ رنجررو ما در عملیات‌های نظامی!

اما من حس می‌کنم شیر ما کینه شب اولین دیدار را به‌دل‌گرفته‌بود؛ چون هیچی نباشد، هم‌دوره‌ای‌هایش کم‌ِکم درعملیات‌های نظامی نقش کلیدی را بازی می‌کردند و شاید پیش خود خیال کرده بود که قرار است درعملیات‌های بشردوستانه سواری دهد. خلاصه که جایز نبود با آن همه ابهت در چاه فاضلاب فرود بیاید.

ممنونم از چالش اتو ابزار که سبب زنده شدن خاطراتی شد که در آلبوم خاک می‌خوردند.

اتو ابزارماشیندنده عقب با اتو ابزارویرگولخاطره
۴
۰
کیمیا اسدی
کیمیا اسدی
دانش‌آموخته زبان و ادبیات فارسی‌
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید