آدمیزاد به همدلی نیاز دارد. به تعارف جعبهی دستمال کاغذی توی اسنپ و شنیدنِ جملهی «خانوم چرا گریه میکنین؟». به دمنوشِ هلویی که همسایه ات، دقیقا وقتی که جسمِ نیمه جانت را از پله برقی خاموشِ مجتمع، بالا میکشی، برایت می آورد. به بغل گرفته شدن. به توی جمع گریه کردن. به غصه خوردن بدون اینکه شرمنده جانِ ناقابلت باشی.
هشتاد روز است با هیچکس درباره غم صحبت نکردم. هر آنچه درونم بود به کراهت و کثافت خورده شده و از من پوسته ای نازک باقی مانده، سلول به سلول شکافته و ریش ریششده.
میخواهم یک نفر به من و من به تو، بگویم اشکالی ندارد اگر فروپاشیده و خسته، شب را به صبح میرسانی و صبح، نکبت زندگی را روی دوشت میگذاری و دوباره..
این امیدواریِ احمقانه، این تعلقِ بی ثمر و این همه رنجِ عمیق که سینه ام را خراش داده، حالم را بهم میزند.
کاش ناامید بودم.
چه امیدواری احمقانه ای!
پ.ن: ده سالِ اخیر زندگیم، حداقل روزی ۱۰ ساعت کار کردم. کارآموزی کردم، یاد کرفتم، یاد دادم، پروژه جلو بردم، تا جون داشتم دویدم و تلاش کردم.
الان پنج ماهه که بیکارم.