معرفی کتاب | مردی به نام اوه

@kimnrz
@kimnrz

به نام خدا

تخفیف چیز عجیبی ست. به نوعی می توانم بگویم بلای خانمان سوزی ست. کافی ست جایی سوسک حمام OFF بخورد تا ما متوجه شویم چقدر جای این موجود دوست داشتنی در خانه مان خالی ست. من معمولا به کتاب فروشی ها سر نمیزنم مگر اینکه تخفیف داشته باشند :| اگر هم کتابی را واقعا لازم داشته باشم تمام سایت های کتاب را می گردم تا ببینم کدامشان هزار تومن بیشتر تخفیف خورده تا همان را سفارش دهم :| اما مشکل تنها به اینجا ختم نمی شود مشکل این است که من هنوز هم مانند کودکی هایم می توانم کتاب ها را از روی جلدشان بخرم. مردی به نام اوه هم از این دست کتاب هاست. کتابی که در نگاه اول حتی اسم آن را هم درست نخواندم !! مسئله این است که من معتقدم هر کتابی ارزش یک بار مطالعه را دارد و همین باعث می شود از کنار هیچ کتابی نتوانم به راحتی عبور کنم و ...

نگاهی اجمالی به کتاب

مردی به نام اُوه اولین کتاب نویسنده و وبلاگ نویس سوئدی، کارل فردریک بکمن است. داستان، روزمرگی های پیرمرد بد عنقی ست که چند ماهی ست همسرش را به دلیل بیماری سرطان از دست داده و اخیرا هم از کارش برکنار شده چون او حالا 59 سال دارد و دیگران فکر می کنند زمان باز نشستگی اش فرا رسیده.

"دنیایی شده که آدم را دور می اندازند قبل از اینکه تاریخ مصرفش تمام شود."

اوه که عاشقانه همسرش را دوست دارد، حالا کاملا تنها شده و کاری هم برای انجام دادن ندارد. اما آنچه که باعث می شود کتاب را با لذتی دو چندان لمس کرد، عشق بین اوه و سونیا ست. دو آدمی که در نگاه اول کاملا با هم متفاوت اند حتی در کتاب گفته شده که دوستان سونیا معتقد بودند آنها مانند شب و روز اند! اما در اصل این دو شخصیت کاملا مکمل هم اند و به خوبی چفت می شوند. اوه ساکت است و آرامش طلب و سونیا پرشور و پر انرژی و جست و جو گر است.

"اوه چیزهایی را درک می کرد که بتواند ببیند و توی دست بگیرد. بتون و سیمان، شیشه و استیل، ابزار کار، چیزهایی که آدم می تواند با آن حساب و کتاب کند، زاویه نود درجه و دستور العمل های واضح را می فهمید، نقشه و طرح خانه را، چیزهایی را که آدم بتواند روی کاغذ پیاده کند. او یک مرد سیاه و سفید بود."
"اگر کسی ازش می پرسید زندگی اش قبلا چگونه بوده، پاسخ می داد تا قبل از این که زنش پا به زندگی اش بگذارد اصلا زندگی نمی کرده و از وقتی تنهایش گذاشت دیگر زندگی نمی کند."

حالا اوه که تنهاست و از کار هم بی کار شده متوجه می شود که دیگر کاری برای انجام دادن ندارد و تصمیم می گیرد خودش را به همسرش برساند اما هر بار که اوه پا پیش می گذارد برای عملی کردن نقشه هایش، کسی از راه می رسد و باعث می شود طرح خودکشی به روز دیگری موکول شود.

همیشه پای یک ایرانی در میان است!

پروانه، همسایه ایرانی اوه است که تازه به این محل آمده، به همراه همسرش پاتریک و دو دخترش. پروانه نقش کلیدی در داستان دارد. او کسی ست که از نظر من باعث می شود زندگی اوه تغییر کند و از مسیر دیگری پیش برود. پروانه زن حامله ی خوش قلب و خوشحالی ست و در جای جای داستان اثری از او دیده می شود. روحیه ی یاری رسانی او چشم گیر ترین ویژگی اوست. چه انسان و چه حیوان :)) چیزی که خب از یک ایرانی بعید هم نیست.

ابرقهرمان یا قهرمان قهرمانان!

پدر یک کلمه ی سه حرفی است. اما به اندازه سه هزار حرف در آن احساس نهفته است. از نظر من درخشان ترین قسمت کتاب فصلی ست که درباره ی پدر اوه صحبت می شود. از نظر من این فصل آنقدر زیبا روایت شده که حرفی برای گفتن نمی ماند. پدری که به طرز عجیبی مرا یاد پدربزرگم می اندازد.

همزادپنداری

زمانی که "ناطور دشت" را می خواندم نوشتم که هولدن من است. خود خود من! و فکر می کردم که این تنها منم که این حس را دارم. اما بعد ها که با دوستانم درباره آن حرف زدیم متوجه شدم که کوچک یا بزرگ همه به نوعی با او ارتباط برقرار می کنند و خود را در او تصور می کنند. حالا این احساس با اوه هم به وجود آمده. کمال طلبی و قانونمندی او که گاها آدم را کلافه می کند، به شدت من را یاد خودم می اندازد. این حساسیت که می گویم حتی در حساس ترین وضعیت ها هم خود را بروز می دهد و به داستان چاشنی می بخشد برای مثال اوه که روی ورود اتومبیل ها به محوطه مسکونی حساس است، زمانی که حمله قلب به او دست داده از پروانه می خواهد که نگذارد آمبولانس وارد محوطه شود.

"سونیا همیشه می گفت اوه «کینه ای» است. مثلا یک بار به مدت هشت سال از نانوایی محل خرید نمی کرد، چون خانم فروشنده فقط یک دفعه پولش را اشتباهی پس داده بود."

ظاهربینی و بس!

همانطور که کتاب را باتوجه به جلدش خریدم، بعدا که خواستم کتاب را بخوانم جا خوردم چون روی کتاب به نقل از روزنامه ی اشپیگل آلمان نوشته شده :

"هر کس که از این رمان خوشش نیاید بهتر است هیچ کتابی نخواند."

راستش را بخواهید از همان اول استرس به جانم افتاد که نکند از این کتاب خوشم نیاید! حتی به این موضوع هم فکر می کردم که اگر خوشم نیامد هم بگویم خوشم آمده که یک وقت زشت نباشد! حقیقت این است که من واقعا این سبک حرکات تبلیغاتی را نمی پسندم.

نکته دوم این است که من از هر چیز که آدم های زیادی جذبش می شوند گریزانم. آنقدر در اینستاگرام پست ها و استوری یدم از این کتاب که مدت طولانی مطالعه اش را به تعویق انداختم!

هیچ چیزی کامل نیست.

همانطور که خیلی از ما معتقدیم هیچ انسانی بی عیب و نقص نیست، من فکر می کنم هیچ کتابی هم کامل نیست. ینی حتی کامل ترین کتاب ها هم کامل نیستند! از نکاتی که درباره کتاب می توان ذکر کرد وراجی نویسنده است. گویی نویسنده کشمکش را دوست دارد آنقدر پرحرفی در برخی صفحات مشهود است که به راحتی می توان بدون از دست دادن موضوعی چندین صفحه را ورق زد و به جلو رفت!!

کتابی که من مطالعه کردم از انتشارات نسیم قلم و ترجمه ی ممحمد جواد نعمتی است. از نظر من اگر می خواهید این کتاب را بخوانید اشتباه من را تکرار نکنید و ترجمه ی بهتری از انتشارات دیگری را بگیرید.

آنچه که در این کتاب به شدت من را اذیت کرد این بود که انگار کتاب اصلا ویراستاری نشده بود آنقدر کتاب پر بود از غلط های املایی و نگارشی و.. که حد ندارد. حتی در بخش های اسامی کاراکتر ها هم اشتباه نوشته شده بود!!!

"کسی که بد است فرق دارد با کسی که می تواند بد باشد."

مردی به نام اوه فیلم

آنچه که من از کتاب نمی دانستم و با تایپ کردن " مردی به نام " در گوگل متوجه آن شدم، همین عنوان بالا بود. این که از روی این کتاب فیلم هم ساخته شده و چه چیزی از این بهتر! برایم مهم نیست که فیلم خوب ساخته شده یا نه! در هر صورت من لذتم را برده ام :)) البته که این فیلم توانسته نمره ۷٫۷ از ۱۰ را از سایت IMDB دریافت کند.

بکمن کارش را بلد است!

این عنوانی ست که من می خواستم درباره بالزاک بگویم اما حالا اشکالی ندارد گویی قسمت بکمن بوده :)) اشکالی هم ندارد. این موضوع چیزی از ارزش های او کم نمی کند.

داستان شروع جذاب و پر کششی دارد و چنان شما را جذب می کند که امکان ندارد دفع شوید :))