معرفی کتاب | بابا گوریو

@kimnrz
@kimnrz

به نام خدا

انسان در زندگی اشتباهاتی می کند که باعث می شود همچو خر در گل گیر بیفتد. باعث سرافکندگی ست اما مدتی بود که از دنیای کتاب ها فاصله گرفته بودم و حالا باباگوریو نقطه شروع دوباره ی بنده به شمار می آید. تقریبا یک ماه طول کشید که این کتاب را به پایان برسانم و این خود نشانه ای از فاصله ی من است. البته در این بین کنکور هم بی تقصیر نیست. کتاب را در سی روز تمام کردم و این در حالی ست که خود نویسنده کتاب را در چهل روز نگاشته بود!

شاید ذات آدمی چنین است که بر آن چه ستم می پذیرد ستم کند.
  • کتاب شروع خسته کننده ای دارد. بالزاک آنقدر همه چیز را یک جا و پشت سر هم توصیف می کند که آدم واقعا خسته و گیج می شود. از دست انداز اول که رد شویم داستان کم کم شروع می کند به جذاب شدن و همینطور هم پیش می رود.
چیزی به اسم اصول اخلاقی وجود ندارد، هرچه هست رویداد است؛ قانون وجود ندارد، هرچه هست شرایط است: انسان برتر با رویدادها و شرایط کنار می آید و آن ها را هدایت می کند.
  • اگر مثل من عادت داشته باشید قبل از شروع کتاب تحقیق و تفحص کنید خواهید دید که معمولا معتقدند که کتاب حول شخصیت جوانی دانشجو به نام یوژین می چرخد. منکر اینکه این شخصیت تقریبا در تمام صفحات کتاب چرخ می زند نیستم اما به نظر من برجسته ترین شخصیت جناب گوریو می باشد و بس.
  • داستان در پانسیونی در پاریس شکل می گیرد که متعلق به خانم وکر می باشد و شخصیت های دیگر کتاب به نوعی مستاجر این پانسیون می باشند. شخصیت ها به بهترین و واقعی ترین شکل ممکن شکل گرفته اند و به راحتی می توان با آنها ارتباط برقرار کرد. باباگوریو تاجر ماکارونی آرام و بی آزاری ست که خود را بازنشسته کرده و در پانسیون زندگی می کند. پیرمرد دو دختر دارد که جز اشراف پاریس به شمار می آیند و باباگوریو دخترانش را عاشقانه و یا بهتر است بگویم دیوانه وار دوست می دارد. اوایل کتاب حس خوبی نداشتم و احساس می کردم به نوعی سرشار از اغراق است و نمی توان با آن ارتباط برقرار کرد اما حقیقت این است که اگر کمی به اطرافمان نگاه کنیم میبینیم واقعا کسانی هستند که مانند باباگوریو از همه چیز (تاکید می کنم، همه چیز) خود میزنند و زندگی و جوانی خود را به پای کسانی میریزند که دوستشان دارند. باباگوریو هم به همین صورت زندگی خود را صرف فرزندانش می کند تا چیزی نتواند باعث به هم ریختگی آنها شود اما دخترانش آنطور که باید قدردان پدر مهربان خود نیستند و تنها در مواقعی که به پول نیاز دارند سراغ پدر پیر می آیند و به قول معروف تا پول داری رفیقتم ..
قلب انسان در راه عشق بالاخره به نقطه ای می رسد که متوقف می شود و در آن نقطه آرام میگیرد اما نفرت آدم هیچ حد و مرزی ندارد.
  • جذاب ترین بخش کتاب قسمت های پایانی آن است که می توان به راحتی ناراحتی و غم زندگی افراد طبقه پایین را لمس کرد. باباگوریو تا نفس های آخر منتظر فرزندانش میماند و اعتراف می کند که تمام این مدت که فکر می کرده دخترانش دوستش دارند ، خودش را گول میزده و در پایان هم در بدترین وضعیت ممکن و در قالب یک گدا از دنیا می رود.
  • یوژین، جوانک دانشجوی حقوق است که در سر آرزوی زندگی اشرافیانه دارد و برای رسیدن به هدف ترجیح می دهد با شخصیت های ثروتمند اجتماع ارتباط برقرار کند تا در این بین برای خود جایی باز کند و به وسیله ی عموزاده اش به دختران باباگوریو که از طبقه ی مرفه هستند، متصل می شود.

همان طور که در تصویر می بینید نسخه ای که من مطالعه کردم از انتشارات اردیبهشت و ترجمه ی شایلی ذوالفقاری است و خب من ایراد آنچنانی ندیدم و راضی بودم و کتابی بود که من دوستش داشتم اما به کسی پیشنهاد نخواهم کرد :)) جای جای کتاب سرشار از جملات درخشانی بود که باعث می شد از مطالعه اش لذت برد. سرعت پیشروی هم مناسب بود البته به جز ربع اول کتاب. با اینکه من اصلا از فلانیسم های مختلف سر در نمی آورم، اما به اینکه کتاب در سبک رئالیسم نوشته شده است پی بردم :)) چون داستان اختلافات طبقاتی موجود در جامعه را به راحتی بیان می کند.

حقیقتا هیچ چیز با شکوه تر از یک شاهین در حال پرواز، یک اسب در حال دویدن و یک بانو در حال خندیدن نیست.

این اولین ریویوی من است و خب قطع به یقین سرشار از ایراد می باشد. از شکیبایی شما سپاسگزارم :))

من را در گودریدز دنبال کنید :)