آشغال های دوست داشتنی : حکایت یک تنهایی

! خطر لو رفتن داستان !

دیشب فیلم آشغال های دوست داشتنی را دیدم. فیلمی که برخلاف توصیفات شنیده شده، برای من سیاسی نبود. قصه برای من قصه ی تنهایی و دردهای زنی بود که سالیان دراز تحمل کرده بود. تاب آورده بود از دست دادن برادرش را، شهید شدن پسرش را، مرگ همسرش را و دوری پسر دیگرش را.

به ناچار منیر خانم رو آورده بود به حرف زدن با قاب عکس هایی که جان داشتند. حرف میزدند. و هرکدام در برهه ای از تاریخ خودشان جا مانده بودند. خودش به پسرش گفت : "وقتی با قاب ها حرف میزنم همه تون هستین."

توی سالن سینما حدودا 20 نفر بودیم. چهارنفر اواسط فیلم سالن را ترک کردند. زمانی که فیلم تمام شد یک نفر معتقد بود بی نظیر بوده و بقیه میخواستند از منیر خانوم بپرسند ساقی اش که بوده. اما من داشتم گریه میکردم. برای درد تنهایی هرکدام از شخصیت ها.

چه کسی قاب عکس ما را همدم خود خواهد دید؟ با قاب عکس کدام عزیزانمان خلوت خواهیم کرد؟ اگر همین الان داخل یک عکس گیر بیفتیم، چه چیزهایی از بیست سال بعدمان ما را شوکه خواهد کرد؟

منیرخانوم تمام این دردها را با زنده نگه داشتن تک تک عزیزانش در خیالش تاب آورده بود. منیرخانوم دیوانه نبود. منیرخانوم تنها بود.

فیلم برای من سراسر احساس بود. اعضای خانواده ای که با وجود اختلافات شدید فکری، ته ته داستان همدیگر را دوست دارند. هوای هم را دارند. و شاید حتی من هم فراموش کردم که همه ی آن ها در ذهن منیرخانوم زنده اند.

فیلم برای من قصه ای بود با روایتی فانتزی و دوست داشتنی. و پر از تنهایی. هر کدام درون قاب خودشان و در یک زمان خاص گیر افتاده بودند و منیرخانوم برای فرار از تنهایی دنیای واقعی دست به دامان آنها می شد.

فیلم برای من قصه ی تنهایی بود. همان ترسی که از آغاز با من بوده و گمانم تا انتها همراهی ام کند...