شبح

در شرایطی که خودم هم کمی نوسان روحی دارم و حساسیت روحی ام نسبت به قبل بیشتر شده، حال نه چندان مساعد یک دوست و بحثی که درباره خودکشی و خستگی روحی و ... مطرح شد مجبورم کرد تحویل تحلیل فضای شهری را نیمه کاره رها کنم و اینجا بنویسم. چون در لحظه چیزهایی که به مغزم هجوم آورد انقدر زیاد بود که باید جایی تخلیه می شد.

به یاد آوردم زمانی را که صبح بیدار میشدم و چند ساعتی نمیتوانستم بخوابم. آهنگ بیداد شجریان پخش می شد و من ناتوان از شکست دادن حال روحی وحشتناکم، شاید دو یا سه ساعت و گاهی بیشتر به کاتر خیره میشدم ( هر دانشجوی معماری حداقل یک کاتر دارد و مدتها قبل دوستی گفته بود خواسته خودش را با کاتر بکشد)

اوائل معتقد بودم نبودن من به اطرافیانم آسیب میزند. اما بعد از مدتی وخامت حال به جایی رسید که حتی فکر اطرافیانم نمیتوانست مرا تسکین دهد. و در آن لحظات شاید ترس بود که مرا نگه داشت. ترس از آنکه در سمت دیگر چیزی هست یا نه. اگر هست نکند خودکشی واقعا عمل قبیحی باشد ؟ نکند آن سمت هم مجازات شوم ؟ شاید اگر حال بدم همان طور ادامه پیدا میکرد به جایی میرسیدم که آن ترس هم مانع من نمی شد و تمامش میکردم.

الان هم گاهی به زندگی فکر میکنم. به مرگ. به ارزش بودن در این دنیا و واقعا نمیدانم چه چیز مرا در این دنیا نگه میدارد. شاید این حقیقت که هنوز آن را نیافته ام. شاید اینکه من یکبار این حال را گذرانده ام و میدانم میتوان از آن بیرون آمد.

اتفاقا چندشبی است که به مانند همان دوران تاریک شب ها ناگهان از خواب میپرم و نمیتوانم مجدد بخوابم. چند روزی هم هست که انگار وجودم آتش گرفته اما شاید اندکی بزرگ شده ام. این بار میتوانم آرام باشم و خودم را تسکین دهم. چون به یک نتیجه قطعی و دردناک رسیده ام و آن این که به هیچکس نمیتوان تکیه زد. مطلقا هیچ کس اما خودم تنها کسی است که در تمامی این لحظات سخت حتی اگر نخواهد ناچار است در کنار من بماند.

این پاراگراف آخر مرا به یاد ویدئویی می اندازد از گروه twenty one pilots به نام my blood.

اما همچنان سخت ترین سوال ها در ذهن همه ما میچرخند. و نمیدانیم چه باید کرد با این زمان محدودی که ناخواسته به ما داده شده روی این کره خاکی. و عجیب ترین قسمت حال این روزهای من این است که هیچکس اطرافم نیست که حالش خوب باشد. مطلقا هیچکس. و نمیدانم چرا قبلا این گونه نبود . عجیب تر آن که سوالاتی که شاید سال گذشته فکر میکردم من به علت همه سختی هایی که کشیدم با آنها مواجهم، و کمتر کسی میفهمدشان، برای هرکسی که میبینم بوجود آمده و تک تک آدمهایی که میشناسم از آن برداشت سطحی من بسیار عمیق ترند.

و همچنان شبح حرف هایش در سرم میچرخد. حتی اگر خود حرف هایش درست یادم نیاید.